و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

عطر

توی بهار یک ظرف با حجم ۳۵ میلی لیتر از همین عطر رو خریدم ۷۰۰ و حالا همون ظرف رو‌ با همون عطر پر کرد یک و دویست.... ☹️

+ اخیرا کتاب "ماه عسل در پاریس" رو تموم کردم. اولین کتابی بود که از جوجومویز خوندم. دو داستان از دو زوج رو بطور موازی پیش میبره ، یک زوج از یک آقای نقاش با همسرش و دیگری یک آقای مهندس پولدار با همسرش ... که هر دو ماه عسل و روزهای اول بعد از ازدواجشون رو سپری می کنند البته در دو زمان مختلف؛ زوج اول حدود سال ۱۹۱۲ و زوج دوم سال ۲۰۰۲ .

هر دوتا زوج ابتدا با هم خیلی خوبن، وسط داستان در انتخابشون دچار تردید میشن و فکر میکنن اصلا نمیتونن این زندگی رو ادامه بدن اما در نهایت با مدیریت آقایون و ابراز به موقع محبت، خانم ها به زندگی برمیگردن :)

++ به واسطه همین کتاب فهمیدم که در پاریس پلی وجود داره به اسم پل عشاق. مثل اینکه در گذشته شایع بوده که اگر زوج ها برن روی این پل یک قفل به نرده هاش بزنن و کلیدش رو بندازن توی رود سن عشقشون ماندگار میشه و این رسم همینطور مونده و هنوز هم اجرا میشه. درموردش سرچ کردم و جالبه که نوشته بود بخاطر سنگین شدن بیش از حد پل ، شهرداری مجبور شده نرده هارو عوض کنه اما باز هم پر شده :) همچنین اون قسمت رودخونه که زیر پل هست رو‌ مجبورن بخاطر کلیدها لایروبی کنن :)

در دل ِ جامعه !

امروز به آرایشگرم می گفتم که فلان سالن زیبایی، یه چیزی شبیه تلویزیون ایستاده آورده توی باشگاهی که میرم و عکس عروس هاشون رو برای تبلیغات نمایش میده. گفت اینا عروس های واقعی نیستن و مدل هستن... عده ای از افراد هستند که انواعی از عمل های زیبایی رو‌ انجام دادن و در ازای دریافت یه پولی (مثلا ۱۲ میلیون) مدل میکاپ و شینیون میشن .
و توی همین یک ساعتی که من امروز توی این سالن بودم دو تا اتفاق درمورد همین مدل ها افتاد:

اول اینکه هلن (صاحب سالن) عصبی بود و درحالیکه پاشو گذاشته بود روی میز مخصوص ناخنکار برای ترمیم ناخن های پاهاش و‌ گوشیش هم دستش بود و دونه دونه عکس های پیجش رو بررسی میکرد و به بقیه نشون میداد و میپرسید: الان مثلا این کجاش اشکال داره؟! تعریف می‌کرد پلیس فتا به پیجشون گیر داده بخاطر عکس هایی که گذاشتن و ایشون حرص می‌خورد که برای هر کدوم از این عکس ها که از مدل هاشون گرفتن چقدر هزینه کرده و انتظار جذب مشتری داره و‌ حالا چجوری حذفشون کنه

دوم یه دختره با چسب روی بینی اومد و گفت من در زمینه مدلینگ فعالیت میکنم و اومدم یه ویدئو برای پیجم آماده کنم. حالا اینکه ژل لب و کاشت ابرو و مژه و گونه و فر کردن و‌ هایلایت مو و عمل بینی و زاویه سازی فک و ... انجام داده بود به کنار، می خواست چندین ساعت وقت توی سالن برای میکاپ صرف کنه تا یه فیلم ۱۰ ، ۱۵ ثانیه ای ضبط کنه و میگفت غروب هم با عکاس هماهنگ کردم

+ اونجا داشتم فکر میکردم که چندتا از مخاطبان این پیج ها، با دیدن چنین عکس یا ویدئوی کوتاهی ناخودآگاه و بلافاصله خودشون یا همسرشون یا پارتنرشون رو مقایسه میکنن و چه حسی پیدا می کنن؟ میخوام بگم این تصاویری که انگار یهویی و در خلال روزمرگی ها گرفته شدن ، چقدر کار و برنامه پشتشونه :) و بنظرم تنها راه فرار از چنین فضای مسموم و مصنوعی و تخریبگری نداشتن این برنامه است. حالا هرجور صلاحه البته :)

++ هر بار آدم میره به این سالن ها اطلاعات عمومیش زیاد میشه ! :))

دوران عاشقی

اسم فیلمی بود که امروز برای فرار از انجام تکالیف دانشگاه انتخاب کردم و دیدم. دلیل انتخابش هم بازی خانم حاتمی بود. موضوع فیلم رو اگر بخوام در یک کلمه بگم "خیانت"... حالا قصد تعریف کردن ماجرا رو ندارم اما میدونی کجا جالب بود؟ اونجایی که حمید در توجیه خیانتی که کرده به بیتا (همسرش که وکیله) میگه تو درگیر کارهات بودی و خونه نبودی :// حالا اینکه خودِ حمید بیشتر از زنش درگیر شرکت و کارهای بیرون بود به کنار، اما بیتا جواب خوبی میده، میگه اگه داستان برعکس بود چی؟ میتونی تصور کنی؟ و یکدفعه حمید عصبی میشه و‌ تن صداش بالا میره و‌ میگه نمیتونم تصور کنم.......چرا با وجود همه نبودن ها و کم توجهی ها و نداشتن ها و نواقص مردها، انتظار داریم زن ها بمونن پای زندگی ولی وقتی برعکس میشه و‌ یک‌ زن در کنار انجام تمام کارهای خونه و‌ خونواده کمی هم مشغول کار بیرون میشه مرد به خودش اجازه و حق میده که پنهانی بره جاشو پر کنه؟

یاد این افتادم که اخیرا همسر یکی از آشناها شروع کرده به سیگار کشیدن و وقتی بعد از چندین بار انکار ، بالاخره خانومه مچش رو‌ گرفته خیلی راحت گفته چون تو باهام دعوا کرده بودی (اونم سر موضوعی که باز آقا مقصر بوده) رفتم سمتش....:|

گاهی بعضی توجیه ها بیشتر آمپر آدمو میبره بالا :|

ادبیات

گاهی که بچه ها خسته میشن و انرژی کلاس میاد پایین، تمرین میدم و میگم هرکی حل کنه نمره مثبت...یهو‌ خوابشون میپره و با شور و هیجان ‌و تند تند شروع میکنن حل کردن،اغلب هم سوالهای متوسط رو به سخت رو امتیازی میذارم و مجبورن خیلی فکر و تلاش کنن... وقتی یکی حل میکنه و جوابش رو تایید میکنم بقیه اگر بشنون که مثلا جواب ۳۰۰ بوده سعی می‌کنن با عددهای مسئله یجوری این ۳۰۰ رو‌ بسازن منم که از اونا زرنگ تر :)) وقتی میرم سر میزشون و حلشونو میبینم و میفهمم که خودشونم نمیدونن چرا اینطوری نوشتن انقدر سوال پیچشون میکنم که مثلا اینجا چرا ضرب کردی؟ اون توان منفی ۶ رو از کجا اوردی؟ دلیل فیزیکیش چیه؟ از چه فرمولی استفاده کردی؟ و... که طرف اعتراف میکنه نمیدونه :)) نه اینکه بحث مچ گیری باشه و همه فرآیند با خنده و فضای صمیمی طی میشه .... اینجور مواقع بهشون میگم دیگه دارین مهندسی معکوس میکنین و این جوابها دیگه فایده نداره

یکیشون پرسید خانم مهندسی معکوس یعنی چی؟ یکم توضیح دادم ... آخرش یکی از اون وسط گفت همون اسکی رفتن خودمونه بچه ها :)))

ناخن

تقریبا همیشه ناخن هام تا حدی بلنده و خیلی کم پیش میاد کوتاه باشه... ولی امروز ناخن ِ انگشت وسط دست راستم توی مدرسه شکست :/

الان دلم نمیاد بقیه رو هم کوتاه کنم از طرفی هم میدونم برداشت خوبی از کوتاه بودن ِ فقط همین یدونه نمیشه 😅 یعنی هرکس هم هیچ برداشتی نکنه ، دخترای مدرسه حسابی داستان درست میکنن

حالا تا یکشنبه همینطور میذارم بمونه ، دوشنبه که بخوام برم مدرسه ببینم چیکار میشه کرد 🥲

نتایج کنکور

امروز چهارتا از دخترای دوازدهمی پارسال اومده بودن مدرسه و نتایج کنکورشون رو می گفتن...خوشحال میشم وقتی بچه ها هنوز هم دنبال تایید و دیدن رضایتم هستند، بهشون تبریک گفتم و آخرین نصیحت رو کردم، گفتم توی دانشگاه کسی باهاتون کار نداره که درس بخونید یا نه اما خودتون با جدیت و کاربردی یاد بگیرید که بعدا بتونید از دانشتون استفاده کنید و وارد بازار کار بشید و .... من خودم دوره کارشناسی رو بد سپری کردم و دلم نمیخواد دخترام اشتباه کنن

+ ظهر وقتی داشتم از مدرسه خارج میشدم خانم آبدارچی گفت امروز نیوشا (یکی از بچه های دوازدهم امسال) اومده ازم پرسیده امروز خانم فلانی رو دیدی؟ حالش خوبه؟ و میگفت بهش گفتم آره تو‌ دفتر دیدمش داشته میخندیده خیالت راحت سرحاله... خندیدم... گفت این بچه همیشه نگران و پیگیرته ... گفتم بچه ها لطف دارن و اومدم بیرون.... نمیدونستم هنوز حس پارسال رو داره

++ چقدر دانشگاه قبول شدن مسخره شده! فکر کنین بچه هایی که ۶، ۷ تا درس نهایی رو افتادن و دیپلم نگرفتن و کلا تعطیل بودن! همشون دانشگاه قبول شدن :/ هم تو بچه های مدرسه دیدم هم دیروز یه خانومه تو مترو میخندید میگفت باورم نمیشه دخترم با این وضع درسی که دعا میکردیم فقط دیپلم بگیره حالا حقوق قبول شده... :/

+++ امروز از مدرسه اومدم بیرون و رفتم که سوار ماشین بشم یه پسر دبیرستانی رو دیدم کنار باغچه جلوی مدرسه نشسته و با چهره غمگین سرش توی گوشیه، قبلا با دیدن چنین صحنه هایی فکر میکردم این روابط و احساسات، بچه بازیه اما امروز این حس رو نداشتم و بیشتر توی دلم باهاش همدلی کردم و فقط یک لبخند زدم...غروب هم از باشگاه پیاده داشتم میرفتم سمت فروشگاهی که اون نزدیکی هاست و توی راه یه آقایی حدودا ۳۰ ساله رو‌دیدم که یه دسته گل دستش بود و‌ داشت به کسی که اونور تلفن بود میگفت: به خاله ات بگو بره بیرون یه دوری بزنه، من باید بیام ببینمت حتما .... بازم لبخند زدم و سعی کردم آدم اونور خط رو تصور کنم :)

احوالات

دارم از دانشگاه برمیگردم ....خسته ام... دلم میخواد یه مدت طولانی بخوابم... یجوری که مدتی نباشم...

گوش می‌کنم....

مرگ ایوان ایلیچ

بالاخره همین حالا تموم شد. خیلی کتاب نچسب و بیخودی بود ! هیچ چیز جالب و آموزنده و تاثیرگذاری نداشت! خیلی تلاش کردم که بتونم تحملش کنم تا تموم بشه :/

داستان با مراسم ختم یه آقایی به اسم ایوان شروع میشه و بعد داستان زندگیش رو میخونیم که چطور آدمی بوده... یک کارمند ساده و معمولی دادگستری ، بدون هیچ نکته خاص و قابل ذکری در تمام طول عمرش ....اصلا یک کتاب چرا باید آنقدر تهی باشه :/ همه اش رو میتونست تو ده صفحه بنویسه :/

خلاصه که پیشنهاد نمیکنم

آخر هفته

این روزها بیشتر دنبال فرار فکری هستم؛ دنبال چیزایی که ذهنم رو‌مشغول کنه. حوصله کار سنگین ندارم در نتیجه رمان میخونم، فیلم و انیمیشن میبینم، بازی می‌کنم، دمنوش دم میکنم میخورم،‌ باشگاه میرم و توی مدرسه بیشتر با همکارا و‌ بچه ها معاشرت می کنم...
پنجشنبه عصر انیمیشن "دانشگاه هیولاها" رو دیدم، خیلی سال پیش دیده ام اما یادم نمیومد... این تاکید روی پشتکار و بعد هم کار گروهی برام جالب بود. من نمیدونستم سالیوان از این پسر لات های دانشگاه بوده که با خودش یه مداد هم دانشگاه نمیبرده :))
جمعه صبح دوتا دایی ها زنگ زدن گفتن برای ناهار میان (چون مادر بزرگم این هفته خونه ما بود) و‌ من که بعد از یک هفته مبارزه درونی به زور تونسته بودم لپ تاپ رو روشن کنم و قصد انجام کارهای دانشگاه و‌مدرسه رو داشتم با شنیدن این خبر فوری و‌ به شکل از خداخواسته لپ تاپ رو که هنوز هیچ برنامه ای روش باز نکرده بودم، خاموش و به جمع و جور کردن خونه مشغول شدم :)
یه کیک شکلاتی آورده بودن و‌یک جعبه شیرینی خشک به مناسبت تولد :))))
عصر که رفتن همه خسته بودیم و هر کدوم توی اتاق هامون یا پذیرایی دراز کشیدیم...خوابم نمی‌برد و در راستای همون سیاست ِ"برای مغزت کار پیدا کن تا اون برات کار پیدا نکرده" فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ رو دیدم...ضمن فیلم فکر میکردم اگر بخوام به یکی بگم مدل زندگی و‌ سبک و سیاق رفتار من چطوریه میتونم بگم شبیه لیلا حاتمی توی فیلم هاش هستم... این فیلم هم مثل اکثر فیلم هایی که بازی میکنه یه روند آروم, بدون هیجان خاص داشت که یک عاشقانه ملایم و البته خیلی عجیب و متفاوت رو روایت میکرد. ماجرای عشق های یکطرفه، ماجرای ماندگاری یک احساسِ یک طرفه بیش از بیست سال توی دل یک آدم.... امروز صبح یکی دو تا نقد درموردش خوندم و جالب بود، مثلا به عشق مامان گلی به فرهاد اشاره کرده بودن که من ضمن فیلم احساسش نکرده بودم ...

+ جواب کنکور دیروز اومد و چهارتا از دخترا پیام داده بودن و با خوشحالی نتایجشون رو گفتن ... براشون آرزوی خوشبختی کردم، بنظرم زندگی بعد از مدرسه خیلی هولناک و پرچالش هست شما هم براشون دعا کنید :)

متولد مهر

تولدم چهارشنبه بود و سه شنبه شب خونواده تولد رو برگزار کردن. هدیه ها پول بود و البته خواهرم یک باکس گل رز هم خریده بود؛ فوق العاده خوشگل و خوشبو :) و خب طبق سلیقه من کیک هم شکلاتی خریده بودن که برای قاچ کردنش،من ایده استفاده از لیوان رو دادم و بعد از کلی مخالفت ، قبول کردن. بامزه بود و اون حس نرمی کیک وقتی لیوان رو توش فرو میکردی خیلی باحال بود :))

چهارشنبه (یعنی روز تولد) تا ساعت ۲ مدرسه بودم و با دندون دردی که داشتم سخت گذشت، اومدم خونه یکم خوابیدم و برای فرار از افکار مزاحم و دلتنگی ها و حیرانی ها از فلسفه زندگی و تولد، پناه بردم به باشگاه.... اخیرا ورزش کردن برام یجور محل تخلیه و پناه شده...شب برگشتم خواهرم و همسرش خونه مون بودن(دیشبش هم اومده بودن) و شام با هم خوردیم و تا حدود ساعت ۱۱ حرف زدیم .... توی این بیست و هشت سال فهمیدم که بهترین و موثرترین نعمت و لطف خدا در حقم، متولد شدن توی این خونواده است❤️

+ بیست و هشت سالگی خود را چگونه آغاز کردی؟ با حضور در دندانپزشکی و کشیدن دندان عقل ... باز خداروشکر که کشیدش و به جراحی نرسید. آقای دندونپزشک هی میگفت کنار عصبه حس برق گرفتگی داره، فک پایینه باید فشار زیاد وارد کنم، ریشه اش کجه یکم طول میکشه، چسبیده به دندون کناری باید اول کنارشو خالی کنم و هی آمادگی میداد منم هی میگفتم بابا من عادت دارم و نصف عمرم با دندون درد و توی دندونپزشکی گذشته نگران من نباش دکتر🥲

++ دیروز داشتم فکر میکردم تاریخ ۱۸ مهر چی داشته و چرا من توی این روز یدفعه از عدم اجازه وجود پیدا کردم؟

+++ سه تا از بچه های دوازدهم پارسال که تولدم رو می‌دونستن تبریک گفتن (یکی با پیام، یکی زنگ، یکی حضوری) ، ش با وجود اینکه تازه مامانش فوت کرده یادش بود و تبریک گفت، ن عزیزم هم از راه دور تبریک گفت و قرار شد هروقت برگشت جبران کنه :)

مامان ورزشکار

امروز توی باشگاه یه صحنه مادر و دختری دیدم چشمام قلبی شد :
مامانه که یک خانم خیلی جوانه دختر تپل و موفرفریش (حدود سه چهار ساله) رو گذاشته بود روی صندلی ِبالای دستگاه پرس پا و با وزن دخترش پرس پا میزد 🥰

صدای آب

کلاس ساعت ۱۲ونیم شروع میشه و من از ده و نیم دانشگاهم... حیاط دانشگاه بسیار خوشگل و پر از درخت و چمن و حوض و‌فواره و... است.... نشستم روی صندلی کنار یکی از حوض های سه طبقه که فواره اش هم روشن هست و از نسیم خنک و مرطوب و صدای آرامش بخشش لذت میبرم و البته برگه های امتحانای دخترا رو تصحیح می کنم :/

+ نباید آخرش اینطوری تموم می‌شد 🥲

سورپرایز

آرزو و مهران چند سالی هست که با هم زندگی می کنند، اخیرا تصمیم می گیرند که کم کم رابطه رو رسمی و ازدواج کنند.

هفته گذشته مهران آرزو رو به جشن عقد یکی از دوستان مشترکشون دعوت می کنه.
اون شب ارزو لباس مجلسی می پوشه و به مراسم میره و‌لی غافلگیر میشه چون میبینه همه از جمله مهران منتظر اومدن اون بودن...

درواقع مهران این مراسم رو تدارک دیده و همه رو مخفیانه دعوت کرده که آرزو رو سورپرایز کنه و توی جمع ازش خواستگاری کنه :)

+ این داستان واقعی است.

معتادت شده ام

قولي لي

به من بگو


ماذا أفعل فيك ؟ أنا في حالة إدمان

چه کنم باتو که معتادت شده ام اکنون؟!


قولي لي ما الحل ؟ فأشواقي

بگو چه چاره کنم؟ که شورو شوقم


وصلت لحدود الهذيان

رسانده مرا به مرز جنون!

نزار قبانی

از کتاب دوستت دارم و این امضای من است.

+ دلم میخواد دوباره شعر خوندن و کتاب شعر خریدن رو شروع کنم

گوش به جای چشم

امروز چهار زنگ مداوم سر پا بودم ‌و همه کلاس ها تدریس داشتم. ظهر با سردرد برگشتم خونه و با ناهارم یک قرص خوردم و به امید بهبودی خوابیدم، اما وقتی بیدار شدم سردردم انقدری تشدید شده بود که نگاه کردن به صفحه گوشی هم اذیتم میکرد در نتیجه از پادکست رخ اپیزود مربوط به فلسطین رو (از اینجا ) پلی کردم تا به جای چشمها از گوشها استفاده کنم. در حالی که غروب شده بود و کسی هم خونه نبود که چراغ ها رو‌ روشن کنه ، توی تاریکی در حالی که یک لیوان دمنوش گل گاو زبان توی دست راستم و گئوم (عروسک خرس بزرگ) بغلم بود، خیره به افق ِتاریکِ اتاق به تاریخ عجیب فلسطین و ماجرای اسرائیل گوش میکردم.‌..

+ هنوز کامل نشده اما پیشنهاد می کنم.

++ امروز یکی از همکارا برام سالاد اندونزی آورده بود و زنگ تفریح سوم ‌ و قبل از زنگ چهارم خوردیم. خوشمزه است اما خیلی مورد علاقه ام نبود.

من و چایی ، شما و انواع قهوه ها

دیروز اولین روز دانشگاه در این ترم بود. صبح درحالی از خونه بیرون رفتم که هوا بارونی بود و من ذوق زده از تماشای خیابونهای خلوت و خیس صبحگاهی توی هوای نیمه تاریک بودم. روزهای بارونی ، برفی یا ابری برای من سرشار از انرژی هستند برعکس روزهای یکنواخت ، تکراری و بدون جذابیت آفتابی.
صبح فکر میکردم بارش نهایتا یک ساعت ادامه داشته باشه و سرکلاس هرازگاهی نگران و با استرس از اینکه بارون قطع شده از پنجره به حیاط پر از درخت و خوشگل دانشگاه نگاه میکردم و هربار که میدیدم هنوز میباره یه جون به جونام اضافه می‌شد....شکر خدا تا شب یکسره و به شدت بارید و چندباری که برای نماز یا کارای دیگه از دانشکده بیرون رفتم حسابی خیس شدم :)
امروز صبح تقریبا آفتابی و ناامیدکننده بود اما از ظهر یکدفعه هوای سرد اومد تو کلاس و استاد کاپشن پوشید و گفت هوا دیگه شرد شدها ! از پنجره های بزرگ سایت که رو به حیاطِ مربعی و حوض دو‌طبقه دانشکده هستند آسمون رو نگاه کردم، هوا ابری و گرفته بود، خوشحال شدم. بعد از تحمل اداهای دانشجوهای دکتری استاد که خودشونو از استاد هم استاد تر می‌دونستن(مثل بعضی منشی های دکتر ها که از خود دکتر بیشتر ادا دارن) و تحمل خودِ استاد که پر از ادعا و تعریف از خود بود، بالاخره کلاس رو ۱۲ونیم تعطیل کردن.
هوا یجوری بود که فکر کردم اگر نرم سمت چهارراه ولیعصر و انقلاب و کمی قدم نزنم و توی یه کافه با خودم خلوت نکنم در حق خودم کوتاهی کردم....پس رفتم انقلاب :)
خیابون انقلاب و همینطور ولیعصر توی پاییز و هوای ابری و بارونی فوووق العاده جذابه، انگار "خودم" اونجاست و وقتی میرم اونجا خودمو ملاقات می کنم... کمی راه رفتم و فکر کردم، عود و جاعودی خریدم، ماژیک های وایت برد صورتی و نارنجی و بفش برای مدرسه خریدم ، کتاب کمک درسی برای فیزیک یازدهم و دوتا کتاب دانشگاهی برای همکار خواهرم خریدم... دیدم طبقه بالای ترنجستان کافه باز شده و رفتم اونجا... راستش من هیچ جوره آدم قهوه و موکا و اسپرسو و امریکانو و لاته و بقیه دار و دسته شون نیستم، حقیقتش اصلا فرقشونو نمیدونم و از نظرم همشون "قهوه" اند و تلخ! همیشه توی کافه ها چایی یا دمنوش سفارش میدم و اگر نبود و خیلی ناچار بودم نسکافه...شکر خدا هم چایی داشتن و هم کیک شکلاتی و برخلاف انتظارم، چقدرر هر دوشون خوشمزه و خوش عطر بودن:) دوره کارشناسی خیلی پیش میومد تنهایی برم کافه و امروز یاد اون ایام افتادم...به صندلی خالی روبروم نگاه میکردم و فکر...


+ یاد حرف معصومه(شاگردم) افتادم که میگفت اون بار که باهم بیرون رفته بودیم و چایی سفارش دادین دیگه مطمئن شدم چقدر چایی دوست دارین:)

+ این روزها رمان دم دستیم "عادت میکنیم" از زویا پیرزاد هست. خیلی دوسش دارم و عاشقانه ملایمی که در بطن روزمرگی تعریف میکنه حسابی گرم و‌ پرکششه. توی مترو، تاکسی، بین کلاسها، قبل خواب و خلاصه هروقت میشه میرم سراغش... مناسب این روزهای پاییزیه:)

دکتر دولیتِل

برای فرار از افکار و احساسات ناراحت کننده ی صبح جمعه، چایی به دست تلویزیون رو روشن کردم و روی نزدیکترین مبل نشستم؛ با ناامیدی شبکه ها رو عوض میکردم که صدای همیشه جذاب، پرانرژی و دوست داشتنی آقای والی زاده در دوبله یه فیلم توجهم رو جلب کرد (من عاااشق صدای ایشونم) و دیگه شبکه رو عوض نکردم... فیلم درمورد یه آقای سیاهپوست به اسم دکتر دولیتل بود که میتونست با حیوانات حرف بزنه و متوجه حرفای اونا بشه. یه کارخونه چوب بری میخواست درختهای بخش بزرگی از جنگل رو قطع کنه و حیوونا از این دکتر خواستن مانع این کار بشه و طی یه ماجراهایی مشخص شد تنها راه اینه که یه خرس ماده که در حال انقراض هست و تو اون منطقه زندگی میکنه تولید مثل کنه و اونوقت دادگاه برای حفظ جنگل اونجا رای صادر می‌کرد. گشتن یه خرس نر از همون نوع رو پیدا کردن که توی سیرک کار میکرد و قرار شد دکتر دولیتل زندگی توی جنگل و جلب توجه خرس ماده رو بهش یاد بده... توی ملاقات اول دوتا خرس، خرس ماده که اسمش اِیوا بود گفت من با خرسی که بی عرضه باشه و نتونه برام غذا بیاره و ازم محافظت کنه وارد رابطه نمیشم :) تصور کنید یه خرس بامزه شهری و نازنازی به اسم آرچی میخواست شکار و ماهی گرفتن و توی غاز زندگی کردن و ... رو یادبگیره و بقول دکتر دولیتل، خرس درونش رو بیدار کنه تا رضایت خانم رو جلب کنه... :)

+ خرس حیوون مورد علاقه منه و حضور این دوتا خرس تپلی و‌ گوگولی توی این فیلم کمدی باعث جذابیت دوچندانش برام بود. خوشحالم که اتفاقی این فیلم رو پیدا کردم و دیدمش...دیدنش رو‌ به دوستانم پیشنهاد می کنم:)

تخم مرغ

قبلا وقتی می‌شنیدم میگفتن بدنساز ها مثلا پنج تا تخم مرغ پخته رو یجا میخورن چشمام از تعجب گرد میشد، البته تا ۲۰ تا هم شنیدم (اون موقع من خودم یدونه تخم مرغ هم نمیتونستم کامل بخورم)... از خرداد که دوباره باشگاه رو شروع کردم یدونه سفیده رو میخوردم و امشب رسیدم به سه تا :)

همینطور ادامه بدم به رکورد های دو رقمی هم میرسم :)

+نکته کنکوریش اینه که اولا زرده ها رو نخوری، نون یا باگت یا هرچیز دیگه ای همراهش نخوری و فقط سفیده خالی بخوری و در نهایت اینکه داغ باشه... اینجوری میشه چندتا رو خورد ؛)

معین

اومدم برای لیزر و منتظرم که صدام کنن

آهنگ معین با صدای بلند توی فضا پخش میشه : میون باور و تردید....

خب دل سنگ هم تو این شب پاییزی با این اهنگها آب میشه چه برسه من که اون زنگ بعدازظهر هم جواب دادم‌.......:)

نارنگی

توی یه سریالی میگفت وقتی میوه نوبرانه میخوری اول آرزو کن... اولین نارنگی امسال رو خوردم و فکر کردم چه آرزویی کنم؟ ... اول خواستم تو رو آرزو کنم اما بنظرم حتی اگه محقق می‌شد بی فایده بود و راستش ته دلم آرزوم نبودی، پس یه آرزوی کلی کردم و گفتم هر آنچه خیره

+ عطر نارنگی چقدر خوبه

روز ا‌ول سال ششم

دیروز اولین روز مدرسه ام بود و صبح زود قبل از رفتن به کلاس یکی از بچه ها یک شیشه کوچولو خاک تربت بهم داد و گفت تابستون کربلا بودم براتون اوردم‌...و تا زنگ آخر توی جیبم گذاشته بودمش، حس خوبی داشت :)

و حالا صبح روز دوم توی دفتر نشستم و به صدای همهمه بچه ها که از حیاط میاد گوش می‌کنم...صدای عشق و زندگی

الحمدلله

رادیو هفت

منصور ضابطیان و لحن آرام و نگاه قشنگ و خاصش به تغییر فصل، به شعر و ادبیات، به خاطرات و نوستالژی، به موسیقی و ...

چقدر جای رادیو هفت برای ساعت ۱۱ شبهای این فصل خالیه...

دارم اهنگ پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند با صدای حجت اشرف زاده و ترانه علیرضا بدیع رو می‌شنوم و فکر می کنم... این دو‌نفر رو اولین بار در همین رادیو هفت و با آهنگ "ماه و ماهی" شناختم. روزگاری که خیلی اهل شعر خوندن بودم

+ یادمه یبار یکی از شب های زمستان موضوع برنامه "پرتقال" بود و من چجوری دهنم آب افتاده بود وقتی درمورد پرتقال حرف میزدن و خواهرم میگفت خدارحم کرده امشب تو خونه پرتقال داریم وگرنه می مردی:) هنوزم هر دوتامون اون شب و اون حس رو یادمونه :)

کدها