و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

هی صبوری

تو رو هی خواستن و هر بار نرسیدن

درد و دوری ... هی صبوری

گفتن از من ولی از تو نشنیدن

غربت قصه ی بین ما همینه

تو پِی عشقی و من دنبال دَرمون

تو و پیچ و خم جاده های چالوس

من و سرگیجه ی میدونای تهرون

حالا از عشق تو مونده یادگاری

شونه هایی که همیشه زخم خورده

تو که شوخی شوخی سنگاتو پروندی

به یه گنجیشکی که جدی جدی مرده

ترانه کامل در ادامه

خواندن بیشتر..

ایده کارآفرینی برای دانش آموزان بدید

امسال یک ساعت درس "کارگاه کارآفرینی" هم علاوه بر فیزیک با بچه های یازدهم تجربی دارم

میخوام بهشون حالت پروژه بدم و بگم یه کسب و کار کوچولو در سطح مدرسه یا خونوادگی راه بندازن و درآمد کسب کنند حتی شده ده هزارتومان

پیشنهاد و ایده ای اگر دارید مشتاقانه یاد میگیرم

+ راستی میخوام از این به بعد کامنت ها رو تایید کنم

جلسه

امروز جلسه شورای دبیران بود برای هماهنگی های شروع سال تحصیلی جدید. همیشه از اول شهریور با اشتیاق منتظر این جلسه هستم ...(امسال برای من ششمین سال تدریس هست)

جلسه ۹ بود و من پنج دقیقه به ۹ رسیدم ، ماشین هم نبرده بودم و با اسنپ رفتم.

مدیر و‌معاون و آبدارچی رو دیدم و معصومه از بچه های دوازدهم هم اونجا بود که اومده بود دیپلمش رو بگیره...

رفتم دفتر دبیران چندتا همکار جدید بودن که باهاشون احوالپرسی کردم و نشستم که معصومه اومد... ابراز لطف کرد و کمی از اوضاع و‌احوالش پرسیدم بین حرف گفت آذین بهتون پیام داد؟ گفتم آره دیروز. گفت خیلی دلش براتون تنگ شده ، اون هفته که شما با بچه ها رفتین بیرون آذین کلی گریه کرد که نمره اش بالای ۱۹ نبوده و نتونسته بیاد؛ کلی سرزنشش کردم و گفتم خب چرا به خودم نگفتین؟ تو که خودت نمره ات بالای ۱۹ نبود اما گفتی میخوای بیای من موافقت کردم :/

خلاصه کلی حرف زد و‌گفت منو و آذین مدام داریم با هم چت می کنیم و همیشه هم درمورد شما حرف می‌زنیم. می‌گفت مثلا آذین به من یهو پیام میده: معصومه به نظرت الان خانم داره چیکار می کنه؟! و می‌گفت همیشه هم به این نتیجه می‌رسیم که دارین چایی میخورین :))

کلی خندیدم :)) میگم شما از کجا فهمیدین من به چایی اعتیاد دارم؟ میگفت چون تو دفتر همیشه چایی میخورین:)) گفتم خب همه تو دفتر چایی میخورن :))

+ الحمدلله برای تک تک لحظه های معلم بودن...برای لطف خدا بهم

آرام

تازه "چراغ ها را من خاموش می کنم" را شروع کرده ام و از هفت صبح که بیدار شدم تا حالا روی تختم و زیر نوازش نسیم خنک پاییزی که از پنجره به صورتم میخورد مشغول خواندنم ، فقط یک ربعی برای خوردن صبحانه از اتاق بیرون رفتم... داستانی که انگار واقعی است، گرمای خانه و حس آرامش را القا می کند؛ وقتی از طعم گاتا تعریف می کند انقدر ملموس است که بلافاصله سرچ میکنم تا ترکیبات و شکل و‌شمایلش را ببینم یا وقتی از گوینده رادیو،فروزنده اربابی، حرف می‌زند در گوگل سرچ میکنم تا صدایش را بشنوم...

حس زنانگی و گرمای آفتاب غروب پاییز را تداعی می کند این کتاب...

+ کارهایی که قرار بود صبح انجام بدهم موکول کردم به عصر تا در خانه بمانم و از این روزهای آخر شهریور بیشتر استفاده کنم

سال بلوا

اولین کتابی که از عباس معروفی خوندم

پیچیده بود، مدام حرف توی حرف میاد و داستان در دل داستان اما برآی من آزار دهنده نبود

ماجرای عشق نوش آفرین به حسینای کوزه گر که به دلیل مخالفت مادرش با اون ازدواج نمیکنه و‌ زن آقای دکتر میشه... اما همچنان حسینا توی دل و ذهنش هست و خاطره بوسه ها و آغوش ها و حرف های اون توی ذهنش زنده ست...

+ در متن کتاب بعضی جمله ها و پاراگراف ها آشنا بودن و از اون عبارت‌های معروف و پرتکرار فضای مجازی هستن ؛ مثلا ماجرای کشف اولین بوسه یا اونکه میگه " خدا موقع آفرینش تو چه حوصله ای داشته ..." و...

شمال

دوشنبه صبح از سمت چالوس رفتیم جواهرده (رامسر) ، سه شنبه اونجا بودیم و به گشت و گذار توی بازار محلی و دیدن آبشار روستا و کمی خرید گذشت(انتخاب واحد هم سه شنبه بود که همونجا انجام دادم) و چهارشنبه صبح هم راه افتادیم به طرف بندر انزلی ... شهر محبوب خانواده ما که از زمان بچگی تا حالا باهاش خاطره ساختیم و انگار معنی شمال و دریا رو اینجا میدونیم :)

وقتی از رامسر به طرف رشت میریم، حدود سه کیلومتر مونده به لاهیجان یک شرکت کلوچه نادری هست که جلوش یک فروشگاه بزرگ برای فروش محصولاتشون داره، علاوه بر اون یک قسمت شیرینی فروشی و کافه هم داخلش داره که بستنی قیفی هاش خیلی خوشمزه است، هربار که از اونجا رد میشیم بابا توقف میکنه که هم کلوچه های سوغاتی و برای خونه رو بگیریم هم بستنی و شیرینی... یکی از خوشمزه ترین جاهاست... این سری یه مدل کیک خامه ای داخل لیوان داشتن که روش قد یه کوه خامه بود ، تا خونواده مشغول خرید بودن من همونجا یکی از اونا گرفتم با یه چایی و خوردم :)) شبیه کیک های توی کارتون ها بود

از چهارشنبه تا جمعه ظهر هم توی انزلی بودیم... بیشتر کنار دریا ، دو بار هم بازار. یکبار بازار ماهی فروش ها و بازار گیلار. یک بار هم منطقه آزاد که از اینجا سه تا ماگ خییلیی خوشگل خریدم با یدونه ای که از جواهر ده گرفته بودم شدن ۴تا ماگ که از این سفر خریدم من عاااشق ماگ هستم و هرچقدر بخرم سیر نمیشم :)

درمجموع ، خداروشکر سفر خوب و آرامش بخشی بود... از الان باز دلم شمال میخواد :(

+ راستی توی رودبار که پر از زیتون فروشیه و آدم سردرگم میشه که از کجا بخره، زیتون فروشی مسعود خیلی باکیفیته و پیشنهاد می کنم :) یعنی چندباری که ما گرفتیم همیشه خوب بوده

همه چیز را می بینی؟!

صفحه آخر مجله رشد از صفحات محبوب من در دوران کودکی بود؛ صفحه ای که دو‌ بازی فکری داشت. یکی ماز که باید از لایه بیرونی شروع میکردی و با پیدا کردن مسیرِ بدون بن بست، به مرکز می رسیدی و دیگری دو تصویر تقریبا مشابه که باید به تعداد خواسته شده ،مثلا ۵تا، تفاوت بین آنها پیدا میکردی.
اخیرا بازی ای در سبک همین مورد دوم روی گوشی ام نصب کرده و در هر فرصتی به سراغش میروم. دو‌تصویر مشابه که باید تفاوت های ریزی که دارند را پیدا کنی... بعضی تفاوت ها بین دو تصویر خیلی زود و در همان نگاه های اول به چشم می آیند اما معمولا دو سه موردی باقی می مانند و هرچقدر دقیق و‌ ریز نگاه می کنی متوجه شان نمی شوی. در این شرایط، وقتی کار قفل می‌شود از برنامه خارج میشوم و سراغ کار دیگری میروم و وقتی بعد از مدتی دوباره به همان دو تصویر برمیگردم و نگاه می کنم تفاوت‌ها و مواردی که قبلا ندیده بودم به چشمم می آیند و تعجب میکنم که چطور چنین موارد واضحی را تا پیش از این ندیده بودم...

در روابط با آدم ها و در خیلی از جاهای زندگی هم بنظرم فاصله گرفتن و از دور نگاه کردن می تواند باعث شود چیزهایی را ببینیم که قبلا نمی‌دیدیم و در واقع ذهنمان آن ها را سانسور می کرد یا عادی می پنداشت...

عشق هرگز فراموش نمی کند

رمانی که دیروز خواندنش تمام شد.

ماجرای آنا، زنی ۳۸ ساله که دچار آلزایمر می شود در نتیجه او را به سالمندان می برند، آنجا پسری همسن او بنام لوک زندگی می کند که او‌ هم به همین بیماری دچار است. به مرور این دو عاشق یکدیگر می‌شوند اما مشکل اینجاست که آنا( که شدت بیماری اش بیشتر است) به مرور حتی اسم لوک هم بخاطر نمی آورد . ولی چیزی که جالب است ماندگاری حس خوب و علاقه آن دو‌ به هم است، هربار که کنار هم هستند همان علاقه و محبت اولیه جوانه می‌زند....

این دو‌ نمی‌توانند از خود محافظت کنند در نتیجه بعد از مدتی آنا باردار می‌شود اما نه خودش چیزی یادش می آید نه لوک چیزی می‌داند که همین موضوع باعث می‌شود خانواده ها و مسئول سالمندان تصمیم بگیرند که آن ها را از هم دور کنند و‌ البته طی یک حادثه بچه درون شکم آنا می میرد و....

از طرفی ماجرای زندگی، ایوه، آشپز جدید آنجا هم در ضمن این داستان مطرح می‌شود که آن هم به نوبه خود جالب است.

+ کتابی که یک عاشقانه آرام و شاید مظلومانه را روایت می کند. روایتی که نشان می‌دهد علاقه ما به یک فرد میتواند انقدر عمیق شود که حتی اگر نامش هم بخاطر نیاوریم، حسمان پایدار بماند...

شروع و‌ پایان

شروع یک رابطه یا کار جسارت میخواد

اما شاید بیشتر از اون، پایان دادن و‌ تمام کردن باشه که جرات می خواد

مهمه که به ترس ها و عادت ها غلبه کنی و چیزی که بنظرت اشتباهه رو ادامه ندی...

زندگی بزرگسالی خیلی سخت تر از اونیه که فکرش رو می کنیم

کدها