امروز جلسه شورای دبیران بود برای هماهنگی های شروع سال تحصیلی جدید. همیشه از اول شهریور با اشتیاق منتظر این جلسه هستم ...(امسال برای من ششمین سال تدریس هست)
جلسه ۹ بود و من پنج دقیقه به ۹ رسیدم ، ماشین هم نبرده بودم و با اسنپ رفتم.
مدیر ومعاون و آبدارچی رو دیدم و معصومه از بچه های دوازدهم هم اونجا بود که اومده بود دیپلمش رو بگیره...
رفتم دفتر دبیران چندتا همکار جدید بودن که باهاشون احوالپرسی کردم و نشستم که معصومه اومد... ابراز لطف کرد و کمی از اوضاع واحوالش پرسیدم بین حرف گفت آذین بهتون پیام داد؟ گفتم آره دیروز. گفت خیلی دلش براتون تنگ شده ، اون هفته که شما با بچه ها رفتین بیرون آذین کلی گریه کرد که نمره اش بالای ۱۹ نبوده و نتونسته بیاد؛ کلی سرزنشش کردم و گفتم خب چرا به خودم نگفتین؟ تو که خودت نمره ات بالای ۱۹ نبود اما گفتی میخوای بیای من موافقت کردم :/
خلاصه کلی حرف زد وگفت منو و آذین مدام داریم با هم چت می کنیم و همیشه هم درمورد شما حرف میزنیم. میگفت مثلا آذین به من یهو پیام میده: معصومه به نظرت الان خانم داره چیکار می کنه؟! و میگفت همیشه هم به این نتیجه میرسیم که دارین چایی میخورین :))
کلی خندیدم :)) میگم شما از کجا فهمیدین من به چایی اعتیاد دارم؟ میگفت چون تو دفتر همیشه چایی میخورین:)) گفتم خب همه تو دفتر چایی میخورن :))
+ الحمدلله برای تک تک لحظه های معلم بودن...برای لطف خدا بهم