و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

اخلاق مامان بزرگم

مامان سه تا شیشه قرص داشت که تاریخ انقضاشون گذشته. گذاشتشون توی یه کیسه که بندازه دور... یهو یه ژنی در ناخودآگاهم فعال شد و گفت حیفه این شیشه های در فلزی رو بندازیم دور، حتما یه روزی برای انجام آزمایشی چیزی توی مدرسه به کارم میاد در نتیجه گفتم من شیشه هاشونو میخوام 🫠 مامان با تاسف نگام کرد و گفت میخوای چیکار مادر جون؟😒 (منظورش این بود که این کارت شبیه مادریزرگته)

+ اینکه جلد وسایل رو نگه داریم فک کنم مرحله جدیدی از بزرگسالیه 🥲

++ مادرجونم از بچگی همیشه توی گوشمون میخوند" هرچیز که خار آید، یک روز به کار آید" فک کنم الان داره نمود میکنه اثر تربیتیش:)

ماه عزیزم

ماه من

ماه محبوب من

فقط من میدونم و تو و البته خدا که سال گذشته چقدر سخت باهات وداع کردم و حالا از گذر هر ثانیه در رنجم چون دل نگران تموم شدنت هستم... اینم از اخلاقای بدمه که باعث میشه از ترس از دست دادن، نتونم به قدر کافی از لحظه لذت ببرم ...بگذریم ... که وقت تنگه و دل من تنگ تر و حرف بسیار .... وای که چقدر حرف دارم باهات بزنم ... چقدر لازمت داشتم ماه من ... دوست دارم چون وقتی تو هستی بیشتر از هر زمان دیگه نگاه و لطف خدا رو نزدیک می بینم ... همه جهان یجور دیگه است وقتی تو هستی

خداجونی، ماه ِ ماهان، چطوری ازت تشکر کنم که بازم راهم دادی به مهمونیت؟ میدونم هیچ جوره لایقش نیستم و این صرفا از رافت بی نهایتته. بهم اجازه بده زمان رو قدر بدونم و غفلت نکنم از این فرصت بی نظیر.

+ براتون دعا میکنم، برام دعا کنید رفقا❤️🙏هر سحر، هر افطار، هر نماز، هر نیمه شب، هر لحظه که حالی بود ...🌹

صدای بمب بود بچه ها؟

سوالی که امروز حین حل تمرین سر کلاس دوازدهمای ریاضی خیلی جدی پرسیدم و یهو همشون با چشمای گرد و صورت نگران سرشونو از رو دفتر بلند و نگام کردن...

ماجرا از این قرار بود که داشتیم یه سوال درمورد تراز شدت صوت حل میکردیم. من پای تخته بودم و بچه ها هم توی کتاب سوال رو نگاه میکردن. توی صورت یکی از سوالها میگه یه بمب منفجر شده و شما تراز شدت صوت رو در فاصله فلان متری و فلان متری مقایسه کنید.

یادم نبود توی این سوالی که داریم حل میکنیم و بچه ها داده ها رو برام میخونن منبع صوت چی بوده و آیا این سوال همون سوال بمبه یا یه سوال دیگه است، همینطور که خواستم توضیح بدم پرسیدم صدای بمب بود بچه ها؟ و منظورم این بود که توی سوال صدای بمب مطرح شده بود؟ و میخواستم مطمئن بشم سوال چیز دیگه ای نگفته باشه.

اما از اونجا که این روزا همه ذهن ها درگیر جنگ و منتظر انفجاره، بچه ها فوری ذهنشون رفت سمت اینکه انفجاری رخ داده و یهو رنگشون پرید! حالا من اصلا اونموقع حواسم نبود چون فقط داشتم به سوال فک میکردم، بعد از دیدن واکنش یکپارچه و بهت بچه ها یهو یادم افتاد این جمله میتونه نگران کننده باشه 😅فوری گفتم بچه ها سوالو میگم ... خودم خنده ام گرفت و بچه ها شروع کردن اعتراض و داد و بیداد که خانوم چرا بهمون شوک وارد میکنی 🫠

+میام کامنتها رو تابید میکنم🌹

منت

انقدر سر این پایان نامه من منت آدم ها رو کشیدم و هی ازشون تشکر کردم که نگم🤦‍♀️🙄 از همه بدتر منت کشی برای پرسشنامه جواب دادنه😕

إِنِّي أَنَا رَبُّكَ

در بین داستان ها و ماجراهای قرآن، همیشه رابطه موسی با خدا برایم جالب بوده...

در این شبها که سوره طه را با صوت زیبای سعد الغامدی گوش میکنم غالبا لذت صوتی میبرم اما توجهم به معنی این آیه جلب شد:

إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ ۖ ...(۱۲طه)

به یقین این منم پروردگار تو، پس کفش خود را از پایت بیفکن؛ ...

تصویر عجیبی ست. تصور کن نوری خیره کننده ببینی، به آن نزدیک شوی و ندا آید که این منم، پروردگارت...

+ اگر فرصت کردید 30 آیه ابتدایی سوره طه رو بخوانید.

+ و نگم از امیدواری و دلگرمی ای که توی آیه 46 بهمون میده :

قَالَ لَا تَخَافَا ۖ إِنَّنِي مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَىٰ

خدا فرمود: نترسید که من بی تردید با شما هستم ؛ می شنوم و می بینم.

تبلیغات

یکی از همکارای کادر دفتری ما هست که اگر بخواد یه چیزی رو خوب جلوه بده یه جووووری ازش تعریف میکنه که میگی وای چه چیز خوووبی و اگر همون چیز رو بخواد بد جلوه بده یجوری ازش بد میگه که صددرصد متقاعد بشی.

جالب اینجاست که من این ویژگیشو میشناسم اما بازم توی دامش میفتم 🤦‍♀️ اخیرا تصمیمی گرفتم که از نظر این آدم اشتباه بود و نباید این کارو میکردم، و کلللی از مزایای اون چیز برام گفت که از دستش دادم و سرزنشم کرد . واقعا توی فکر رفته بودم که نکنه راست میگه و به دیده ها و شنیده ها و تشخیص خودم شک کرده بودم !

تا اینکه دیروز برای امضای لیستها دفتر بودم و مکالمه این خانم با معلم ورزش طفلی رو میشنیدم. با لحن قاطع و چهره جدی بهش میگفت: به و الله، به قرآن همه معلم ها نمره هارو وارد کردن و فقط تو یک نفر موندی و ما لنگ تو هستیم که نمیتونیم کارنامه بدیم و ...بنده خدا معلم ورزش که این قسم قاطع رو شنید دیگه جوابی نداشت و سکوت کرد.

این در حالی بود که حداقل سه تا معلم دیگه که یکیش خودم بودم هنوز نمره نذاشته بودیم. یعنی قسم سنگین پای یه حرف دروغ به روشنی روز...🤦‍♀️

دیگه کاملا برام مسجل شد که نباید تحت تاثیر حرفهاش قرار بگیرم حتی اگر قسم خورد 😐

+ بعضی از آدم ها واقعا به درد تبلیغات میخورن، انقدر که مبالغه و افراط میکنن توی حرفهاشون. یا مثلا به درد املاکی شدن، خرید و فروش ماشین و....

فال قهوه

قرار گذاشتیم ساعت 3ونیم جلوی در باشیم و بریم پیاده روی. خونه هامون روبروی همدیگه است.
بارون می بارید و تقریبا کوچه رو مه گرفته بود، چتر برداشتم و رفتم بیرون. فاطمه زودتر از من اومده بود و منتظر بود. قدم زنان رفتیم تا پارک پشت خونه و نیم ساعت راه رفتیم و حرف زدیم. دفعه قبل مهر ماه دیدمش که گفت قصد داره برای آزمون تخصص بخونه ، این بار اما زبان آلمانی رو جدی گرفته و توی فکر مهاجرت بود.
توی پارک یه گربه اومد چسبید بهمون و از اونجایی که من شدیدا از گربه و سگ می ترسم مدام درحال فرار بودم. فاطمه بنده خدا هی باهاش بازی میکرد که ازم دور بشه اما فایده نداشت. خلاصه تصمیم گرفتیم بریم کافه توی همون کوچه خودمون. بیرون سرد بود و از پشت شیشه های دودی کافه میشد گرمای داخلش رو حس کرد. نشستیم ، پالتوهای نیمه خیسمون رو دراوردیم و هات چاکلت سفارش دادیم . از هر دری سخنی گفتیم و اینکه حرف همدیگه رو بدون توضیح اضافه میفهمیم خیلی خوبه. گفت تاحالا با چت جی پی تی فال قهوه گرفتی؟ گفتم نه والا این یه موردو به فکرم نرسیده بود :) دعوت کرد یه روز برم خونه اش قهوه بخوریم و فال بگیریم اما من هیجان زده شده بودم و گفتم همین حالا یه قهوه سفارش بدیم و فال بگیریم. یه قهوه ترک علی رغم میلم خوردم و عکس فنجون رو دادیم بهش . جالب بود و کلی هم خندیدیم. بهش گفتم واقعا بامزه است پزشک و معلم مملکت نشستن تو کافه فال قهوه میگیرن🤦‍♀️

+ فاطمه میگفت برای من خیلی دقیق و درست بوده، برای منم حرفای جالبی زد که اکثرا به نظر درست میومد. امتحان کردین؟

++ این پست مربوط به روز شنبه است که امروز ثبت شد.

خدایِ کوه ها

وقتی چشم هام از اشک گرم میشن و بغض راه نفسمو میبنده، از پای کتاب بلند میشم و پنجره رو باز میکنم. به کوه هایی که حالا به برکت تمیزی هوا نزدیکتر از همیشه احساس میشن نگاه میکنم و به خودم یادآوری میکنم خالق این عظمت و زیبایی همون خداییه که از رگ گردن بهم نزدیکتره و همیشه کنارمه، میدونم اما لازمه برای بار چند میلیونیوم به خودم بگم اون حواسش هست و همه چیزو میشنوه و میدونه به دستاش خیره شدم که معجزه کنه ... به پرنده هایی که توی آسمون سُر میخورن نگاه میکنم و قطره های اشک رو از گونه هام پاک میکنم...

این کار هرروز منه که شاید حداقل روزی پنج بار تکرارش می کنم... و بعضی وقتها مثل امروز هربار ارایش ابرها انقدر قشنگه که ازشون عکس میگیرم و گوشیم پر از عکس آسمون میشه

+ دیروز مهسا قربونی داشت و توی خونه ما ادا کرد. قرار بود طبق نیتش تمام گوشتش به فقرا داده بشه و مثل همیشه بچه های مدرسه در اولویت بودن. از مدیر شماره 7تا بچه نیازمند رو گرفتم و دیروز ظهر مهسا بصورت ناشناس بهشون زنگ میزد که آدرس بگیره، گوشی روی آیفون بود و هر دو احساسی شده بودیم و اشک ریختیم، بعضی هاشون دعاهای قشنگی میکردن که قلب ادم رو میلرزوند. یکیشون آهنگ پیشوازش "امدم ای شاه پناهم بده" بود که همون لحظه منو منقلب کرد. عصر که دیگه بسته بندی ها آماده توزیع شده بودن یهو مدیرمون زنگ زد که یکی از اسم هارو اشتباه بهت دادم و اتفاقا خانواده ثروتمندی هستن. گفت به اون ندین و شماره اون دانش آموز نیازمندی که اشتباها جامونده بود بهم داد. بهش گفتم اشکال نداره و حتما قسمت اون خانواده هم بوده، و وقتی که بهشون گفتیم میاریم به حرف ما امید بستن و چشم انتظارن حتی اگر نیاز ندارن، بنظرم ناامیدشون نکنیم. نمیدونم خلاف نیت نذری (پخش بین نیازمندا) بود یا نه اما دلم نخواست کسی "ناامید" بشه .... و خدایا مگر میشه که توِ مهربون تر از پدر و مادر ، بنده هات رو ناامید و چشم انتظار رها کنی؟ محاله

برگشتن به خونه

سلام دوستای مهربونم ... این مدت هیچ جوره بلاگفا باز نمیشد اما به یاد همتون بودم

توی همین چند ماه بعد از جنگ این دومین بار بود که طولانی مدت ازتون بیخبر بودم .....💔 امیدوارم سلامت و خوشحال باشید

فعلا هیچ وبی برام باز نمیشه 🤦‍♀️ گفتم اینجا اعلام حضور کنم تا هروقت درست شد بیام پیشتون . مرسی از کامنتهای محبت آمیزتون خوش قلبا🙏❤️

درپناه خدا باشید🌹

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

چهارشنبه امتحان فیزیک دارن

یکیشون از دیروز چندبار سوال پرسید و دونه دونه بهش جواب دادم . امروز بعد از سوال آخرش گفت:

دستتون دردنکنه خیلی ممنون

خدا شاهده توی اون ۴۰ تای قنوت نماز شبم امشب دعاتون میکنم ببخشید اذیت شدید❤️❤️❤️

+ قلبم اکلیلی نشه؟

++ میام وب هاتون . امروز توی راه وقتی راننده اسنپ اهنگ داریوش گذاشته بود داشتم فکر میکردم چقدر لب مرزم. مرز رها کردن همه چیز و ادامه دادن. گاهی برای هر ساعت نفس کشیدنت باید یه ربع با خودت حرف بزنی و سعی کنی خودتو سرپا نگه داری. خدا باید برسه به داد دل هامون. نمیخوام اینجا بنویسم از یسری چیزها اما بدونید دوستون دارم و کمتر کامنت گذاشتن هام از این احوالات شخصی ناشی میشه .

کدها