و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

دعا برای بلاگفایی ها در حرم

از روز اول محرم توفیق شده که مشهد باشیم... بعدا ان شاالله درمورد حال و هوای محرمی حرم شاید بنویسم اما الان اومدم که بگم توی حرم خیلی ها‌ از کنار آدم رد میشن که یک آن چهره شون شبیه یکی از آشناهای آدمه ولی یه ذره دقت میکنی میبینی نه اون نیست... به خواهرم میگم‌ شاید اونایی که اینجوری جلوی چشم آدم میان دلشون توی حرمه ...

امروز که نشسته بودم روی فرشهای صحن آزادی، روبروی ایوان طلا و به پرواز کبوترها نگاه میکردم از خیلی از دوستان اینجا یاد کردم مخصوصا سه نفر:

جناب ج که اخیرا قرار بود جراحی داشته باشن و هنوز اطلاعی از اوضاع سلامتیشون ندارم

خواهر ِ خانم ک که ایشون هم بیمارن و تحت درمان

خانم پ و دختر کوچولوشون ف که اتفاقا خودشون هم تازگی اومده بودن زیارت

قورباغه

توی گوگل سرچ کنید : دمای هوای ....

در جای خالی اسم شهر خودتون یا هر شهری که دوست دارید بنویسید، مثلا: دمای هوای تهران

تصویر یک قورباغه رو میبینید که در یک فضای خوشگل قرار گرفته. این تصویر با توجه به شرایط دمایی و ساعت شبانه روز تغییر میکنه و هر بار همین کاراکتر قورباغه در فضاهای مختلفی قرار میگیره 😍

+ خیلی بامزه و ایده این کار خیلی خلاقانه است بنظرم🐸

+ همین قورباغه اخیرا شده موضوع حرف من و ن 😄

طرح واره غلط

برای تغییر رفتارم در این مورد، باید نگرش و طرحواره ای که درموردش دارم رو اصلاح کنم...
متاسفانه تجربه زیسته ام و مواردی که دیدم باعث شکل گیری این طرحواره در ذهنم شده که: معلم خوب و کسی که عالی تدریس میکنه صرفا به کار تدریس مشغوله و معلمی که تدریس خوبی نداره یا علاقه به کلاس و مدرسه نداره یا به فکر بچه ها نیست خودشو با کارهای جانبی مثل شرکت در مسابقات و جشنواره ها و... مشغول میکنه و اغلب هم ازش تجلیل میشه اما بچه ها دوسش ندارن و چیزی هم ازش یاد نمیگیرن و در واقع اثربخش نیست.

مدتی طول کشید تا انقدر واضح این طرحواره رو که در پس ذهنم بود و دلیل شکل گیریش رو بشناسم . همین نگرش و تجربه باعث شده که بطور ناخودآگاه در این چهار سال دنبال هیچ جشنواره و مسابقه و پرزنت و...‌ ای نباشم و اصلا نفهمم کِی فراخوان ثبتنامشون میاد و هر کدوم چه چیزایی میخوان و ...

من دارم شبیه معلم هایی که از نظر خودم خوب بودن و دوسشون داشتم و درس دادنشون عالی بود رفتار میکنم و اونا هم همیشه سرشون تو کار خودشون بود . برعکس همون معلم هایی که کل مدرسه باهاشون مشکل داشتن و بیخیال بودن و اصطلاحا ما دانش اموزا بهشون میگفتیم بیسواد، همیشه توی یه جایی رتبه میاوردن و تشویق میشدن و از همون موقع این نگرش در ذهن من ایجاد شده که یا باید معلم خوبی باشی یا باید دنبال دیده شدن و جایزه گرفتن و ...

اما در این چند روز که فهمیدم مثلا برای درس آزمایشگاه فقط لازم بوده یک پوستر ساده طراحی بشه یا برای فیزیک همون تدریسهای عادی و روزمره من با تدریس نفر اول مسابقه که با کلی برنامه ریزی و طراحی قبلی بوده برابری میکنه بنظرم اومد دارم تنبلی میکنم!...

باید کمی بیشتر به ارائه و پرزنت کارهایی که در کلاس میکنم بپردازم...

سه مرحله ی زندگی

توی روستا و در خانواده ای نسبتا فقیر بزرگ‌شده. وقتی دانشگاه قبول شده (یک سال دبیری و یک سال هم مهندسی نفت) بخاطر بیماری پدرش و کارهای کشاورزی نرفته و بعدها توی یک شرکت استخدام شده. تا پایان بازنشستگی مجرد بوده و توی سن ۵۰ سالگی ازدواج کرده. الان ۶۰ سالشه و از نظر اقتصادی اوضاعش خوبه (اپارتمان و باغ و مغازه و دو تا ماشین ) و یک پسر ۷ ساله داره. انسولین تزریق میکنه و رژیم غذایی داره.

میگفت چند روز پیش که قندم خیلی بالا رفته بود و اذیت میشدم با خدا دعوام شد. گفتم آخه خدایا:

اون موقع که میتونستم بخورم ، نبود که بخورم (کودکی)

بعدش که بود، کسی نبود که بپزه و آماده کنه (ایام تجرد)

حالا که هم هست و هم کسی هست که اماده اش کنه، من دیگه نمیتونم بخورم (بعد از ازدواج و بازنشستگی)

دلم براش گرفت. با مظلومیت و لبخند تلخی اینا رو میگفت. فکر میکردم چقدر ساده و چقدر غم انگیز یک عمر ۶۰ ساله رو به سه بخش قسمت کرده...

بعدش خندید و ادامه داد: البته آخرش گفتم خدایا ببخش من ناراحت بودم عصبانی شدم. تو به دل نگیر

حرمت نذری

تعریف میکنه یکبار توی نونوایی بودیم که برای همه شاطرها و ما که صاحب مغازه بودیم غذای نذری آوردن... یکی از شاطرها نگرفت .

پدرم ازش سوال کرد چرا نگرفتی؟

با خجالت گفت آخه دیشب خونه فلانی بودم ، یه ذره عرق خوردیم

+ میگه در اون سالها (دهه ۴۰ و اوایل ۵۰) همه ادم ها حتی عرق خور ها و لوطی ها و... هم احترام خاصی برای این مسایل قائل بودن و اگر مثلا کسی چیزی خورده بود، به خودش اجازه خوردن غذای نذری رو نمیداد...

سحر

و من حالا اومدم که بخوابم!

دختر داییم از عصر اومده بود اینجا که امشب با خواهرم برن تور... دیگه به پذیرایی و نشستن کنار اونا گذشت و کلی هم خندیدیدم ... قرار بود اتوبوسشون ساعت ۱۲ شب حرکت کنه اما ۲ راه افتادن :| به همین خاطر من و بابا که رفتیم رسوندیمشون کلی معطل شدیم ... بعدشم که رسیدیم خونه نیم ساعت مونده بود به اذان صبح که من تونستم یه چیزی بخورم و مسواک بزنم که فردا ان شاالله روزه بگیرم 😍

+ از طرف دیگه اون یکی خواهرم برای فردا برنامه پخت غذا داره که قراره ۷۰ پرس رو بده به بچه های فقیری که شاگردش بودن. و توی خونه هم قراره مهمون داشته باشه ...زنگ زده که حتما فردا با مامان باید بیای اینجا و ... که من گفتم حوصله مهمونی ندارم و نمیام. گفت پس همراه اینا برو غذاهای بچه ها رو بدین بهشون ، من خودم نمیتونم برم و باید پیش مهمونا باشم... دیگه اگه میگفتم این کار هم نمیکنم خیلی دلخور میشد و گفتم باشه! ولی امیدوارم تا فردا نظرش عوض بشه و لازم نباشه من برم

+این آهنگ و شعرش رو خیلی دوست داشتم

فاضل نظری

به جای سرزنش من به او نگاه کنید

دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

اگر نبوسم حسرت، اگر ببوسم شرم

شب خجالت من از لب تو در راه است…

و بالاخره

این قالب رو بخاطر امکان تغییر رنگ به دلخواه مخاطب دوست دارم...

اون بالا یک علامت چرخ دنده هست که میتونین رنگ مورد علاقه خودتونو انتخاب کنید

و بازم همون بالا یک ذره بین هست که ارشیو و برچسبهای وبلاگ اونجاست

+ این اولین قالب این وبلاگ هست :)

قضاوت

امشب یکی از شرکت کنندگان مسابقه "بگوبخند" پسر جوان و نابینایی بود که اجرای خوبی نداشت، در حین اجرا به داورها گفت که من آخرین بار در سریال ساختمان پزشکان شمارو دیدم و اونها و همینطور ما رو به عنوان مخاطب واقعا متاثر کرد. ازش سوال کردن چی شد که نابینا شدی؟

خواندن بیشتر..

اسم

سرم رو گذاشته بودم روی شونه اش و دستش رو حلقه کرده بود دورم ... هر دو سکوت کرده بودیم . بعد از مدتی پرسیدم به چی فکر میکنی؟

- حرف ...حرف ...حرف . به اسمت

تاریخ ِ زندگی خودت را مطالعه کن

در دانشگاه استادی که یکی از دروس روانشناسی را تدریس میکرد، بصورت تخصصی روانکاوی را دنبال میکرد و به همین دلیل در مورد این موضوع زیاد برای ما صحبت میکرد. و آن جا اولین بار بود که من بطور جدی با این موضوع آشنا شدم و به آن فکر کردم. اثرات ناخودآگاه بر رفتار و تصمیم های امروز ما و همینطور اثراتی که اتفاقات دوران کودکی بر احوالات و سرنوشت بزرگسالی آدم ها دارد.
در چند روز اخیر سه اتفاق باعث شد تا دوباره به آن مباحث فکر کنم:

خواندن بیشتر..

فرصت محدود

میگه یکی از عذابهای الهی اینه که وقتی متوجه غفلتت بشی که دیگه فرصت جبران نباشه

مسائل آسانسور

یک تیپ سوال توی فیزیک دوازدهم داریم که یک نفر داخل آسانسور روی ترازو ایستاده و اسانسور با شتاب مشخصی بالا یا پایین میره و ما باید عددی که ترازو در هر شرایط نشون میده و با وزن واقعی فرد متفاوته، محاسبه کنیم.😄

معمولا هم اولش برای بچه ها تحلیل حالت هاش سخته و موقع تدریس اونی که عین ادم رو زمین ساکن خودشو وزن نمیکنه مورد لطف قرار میدن😉

توی امتحان نهایی امسال هم یک سوال ازش اومده بود و یکی که امروز برگه اش رو تصحیح کردم نوشته : چرا باید وزن اون احمقی که رفته تو آسانسور خودشو وزن میکنه حساب کنم...چرا چرا :| 😂

+ جمعه مدرسه رفتن هم لذت خودشو داره ها😍😄

++ شما هم رانندگیتون تحت تاثیر آهنگیه که گوش میکنین؟!😅

کدها