امروز چهارتا از دخترای دوازدهمی پارسال اومده بودن مدرسه و نتایج کنکورشون رو می گفتن...خوشحال میشم وقتی بچه ها هنوز هم دنبال تایید و دیدن رضایتم هستند، بهشون تبریک گفتم و آخرین نصیحت رو کردم، گفتم توی دانشگاه کسی باهاتون کار نداره که درس بخونید یا نه اما خودتون با جدیت و کاربردی یاد بگیرید که بعدا بتونید از دانشتون استفاده کنید و وارد بازار کار بشید و .... من خودم دوره کارشناسی رو بد سپری کردم و دلم نمیخواد دخترام اشتباه کنن

+ ظهر وقتی داشتم از مدرسه خارج میشدم خانم آبدارچی گفت امروز نیوشا (یکی از بچه های دوازدهم امسال) اومده ازم پرسیده امروز خانم فلانی رو دیدی؟ حالش خوبه؟ و میگفت بهش گفتم آره تو‌ دفتر دیدمش داشته میخندیده خیالت راحت سرحاله... خندیدم... گفت این بچه همیشه نگران و پیگیرته ... گفتم بچه ها لطف دارن و اومدم بیرون.... نمیدونستم هنوز حس پارسال رو داره

++ چقدر دانشگاه قبول شدن مسخره شده! فکر کنین بچه هایی که ۶، ۷ تا درس نهایی رو افتادن و دیپلم نگرفتن و کلا تعطیل بودن! همشون دانشگاه قبول شدن :/ هم تو بچه های مدرسه دیدم هم دیروز یه خانومه تو مترو میخندید میگفت باورم نمیشه دخترم با این وضع درسی که دعا میکردیم فقط دیپلم بگیره حالا حقوق قبول شده... :/

+++ امروز از مدرسه اومدم بیرون و رفتم که سوار ماشین بشم یه پسر دبیرستانی رو دیدم کنار باغچه جلوی مدرسه نشسته و با چهره غمگین سرش توی گوشیه، قبلا با دیدن چنین صحنه هایی فکر میکردم این روابط و احساسات، بچه بازیه اما امروز این حس رو نداشتم و بیشتر توی دلم باهاش همدلی کردم و فقط یک لبخند زدم...غروب هم از باشگاه پیاده داشتم میرفتم سمت فروشگاهی که اون نزدیکی هاست و توی راه یه آقایی حدودا ۳۰ ساله رو‌دیدم که یه دسته گل دستش بود و‌ داشت به کسی که اونور تلفن بود میگفت: به خاله ات بگو بره بیرون یه دوری بزنه، من باید بیام ببینمت حتما .... بازم لبخند زدم و سعی کردم آدم اونور خط رو تصور کنم :)