قرار گذاشتیم ساعت 3ونیم جلوی در باشیم و بریم پیاده روی. خونه هامون روبروی همدیگه است.
بارون می بارید و تقریبا کوچه رو مه گرفته بود، چتر برداشتم و رفتم بیرون. فاطمه زودتر از من اومده بود و منتظر بود. قدم زنان رفتیم تا پارک پشت خونه و نیم ساعت راه رفتیم و حرف زدیم. دفعه قبل مهر ماه دیدمش که گفت قصد داره برای آزمون تخصص بخونه ، این بار اما زبان آلمانی رو جدی گرفته و توی فکر مهاجرت بود.
توی پارک یه گربه اومد چسبید بهمون و از اونجایی که من شدیدا از گربه و سگ می ترسم مدام درحال فرار بودم. فاطمه بنده خدا هی باهاش بازی میکرد که ازم دور بشه اما فایده نداشت. خلاصه تصمیم گرفتیم بریم کافه توی همون کوچه خودمون. بیرون سرد بود و از پشت شیشه های دودی کافه میشد گرمای داخلش رو حس کرد. نشستیم ، پالتوهای نیمه خیسمون رو دراوردیم و هات چاکلت سفارش دادیم . از هر دری سخنی گفتیم و اینکه حرف همدیگه رو بدون توضیح اضافه میفهمیم خیلی خوبه. گفت تاحالا با چت جی پی تی فال قهوه گرفتی؟ گفتم نه والا این یه موردو به فکرم نرسیده بود :) دعوت کرد یه روز برم خونه اش قهوه بخوریم و فال بگیریم اما من هیجان زده شده بودم و گفتم همین حالا یه قهوه سفارش بدیم و فال بگیریم. یه قهوه ترک علی رغم میلم خوردم و عکس فنجون رو دادیم بهش . جالب بود و کلی هم خندیدیم. بهش گفتم واقعا بامزه است پزشک و معلم مملکت نشستن تو کافه فال قهوه میگیرن🤦‍♀️

+ فاطمه میگفت برای من خیلی دقیق و درست بوده، برای منم حرفای جالبی زد که اکثرا به نظر درست میومد. امتحان کردین؟

++ این پست مربوط به روز شنبه است که امروز ثبت شد.