تجربه شمال اومدن توی فصل پاییز رو داشتیم اما این اولین باره که زمستون اینجاییم... هوا سرده اما بارون ملایمه و ازاردهنده نیست...یکی از بزرگترین محاسنش خلوت بودن نسبی هست که به ادم آرامش میده...
پریروز عصر در حد یک ساعت توی ساحل بودیم اونم کنار آتیش و درحال خوردن چای و باقالی داغ ... مثل تابستون نمیشه چند ساعت بری بشینی چون سرده... اما در کل من سرما رو به اون گرمای شرجی ترجیح میدم
دیروز هم رفتیم موزه کاخ رامسر که واقعا زیباست و فضای حاکم بهش شبیه همون سعداباده
حال ِ مسخره!
یه حس عجیب مزخرفی رو تجربه میکنم که بیقرار و کلافه و غمگینم کرده... امروز برای اولین بار توی مدرسه واقعا حوصله حرف زدن و درس دادن نداشتم و فقط میخواستم تموم بشه برگردم خونه... در حالی که همیشه مدرسه برام منبع انرژی بوده و تدریس و معاشرت با بچه ها حالمو خوب کرده... احساس میکنم قلبم سنگین شده... توی خونه هم همینه و حتی نمیتونم کامل بخوابم، همه اش قطعه قطعه و بیخوابی...
+ خانم یلدا خیلی خوشحال شدم از دیدن کامنتتون بعد از این مدت طولانی...امیدوارم هرکجا و به هرکار مشغول هستین سلامت و راضی باشید و حال پسرکوچولوتون هم خوب باشه❤ ممنونم از لطف و همدلیتون
غصه ی قصه؟!
من هنوز داشتم غصه ی مرگ دو تا نوجوون توی قصه رو میخوردم، بیخبر از اینکه...
+هر دو در نهایت می میرند
... به خدا می سپارمت
جمله ای که از صبح امروز با زمینه مشکی پروفایل اکانت شادم شد
غمگینم...غم ِ معلمی که شاگرد پایه دوازدهمش دیروز فوت کرده...
+ از شدت فشار عصبی ، خونریزی شروع شده...همون اتفاقی که بعد از فوت دایی برام افتاد
++ امروز دفن شد و فردا مراسم در مسجد هست. اگر تونستید برای این دختر زیبا و آرام که امروز یک دنیا امید و آرزو رو همراه خودش به زیر خاکِ خیس و برف آلود برد فاتحه بخونید....میخواستم امشب نماز وحشت براش بخونم که نمیشه
+++ آاااه...
هر دو در نهایت می میرند
توی سالن ارایشگاه منتظر نشستم. علیرغم همیشه خلوته و جز من و خواهرم کسی اینجا نیست... دارم صفحات آخر "هر دو در نهایت می میرند" رو میخونم و صدای موسقی که گذاشتن گوشم رو پر کرده :
همه رفتند
تا زمستان شد
خنده ها مردند
گریه ارزان شد
کو جوانی؟ آرزو ها کو؟
رفته ایم از یاد، یادی از ما کو؟
شاید این بغض آخرم باشد آخرین غمم باشد
عاشقانه ای آرام بین درد و غم باشد
غم و بغض رو احساس میکنم. محتوای کتاب با موسیقی هماهنگ شده... توی کتاب دارن با یک ادم معروف ِ روز آخری از حسرتهاش و از عشقی که تجربه نکرده و از فردایی که دیگه وجود نخواهد داشت حرف میزنن....
اشک چشمامو گرم میکنه و رضا بهرام ادامه میده:
هر آشنایی غریبه است هر نگاهی فریب است
با صدای هر باران حال قلبم عجیب است
غم تقدیر هم قطار درد ما شده
دریا شبیه بغض ما شده
از ما چه مانده غیر از آرزو
با قلب خسته ای خدا بگو
دنیای ما کو؟ دلِ تنهای ما کو ؟ رویای ما کو؟
دنیای ما کو؟ فردای ما کو؟
ای ساحل غم، دریای ما کو؟
ای قاضی عشق در بازی عشق
پس جای ما کو؟ ...
وقتی کتاب رو شروع میکردم با بی میلی میخوندم اما در این صفحات پایانی واقعا دوست دارم جلوی مرگ متیو و روف رو بگیرم...حقشون مرگ نیست😢
+ میتونید از اینجا این اهنگ رو گوش کنید.
ما یک باغ وحش خریدیم
فیلمی که دیشب از شبکه نمایش دیدم...اولش فکر کردم بی مناسبته اما در طول ماجرا فهمیدم که چقدر مرتبطه! بِن یک پدر فداکار و فوق العاده است که بخاطر دخترو پسرش یک ریسک بزرگ میکنه...مردی که همسرش رو از دست داده اما بخاطر بچه ها تلاش میکنه که فرونریزه و حالشون رو خوب کنه
بچه که بودم فکر میکردم بابا و مامان واقعا قوی هستند و هیچ چیز آسیبی بهشون نمیرسونه اما بزرگتر که شدم فهمیدم معنی سپر بلا بودن رو، پناهگاه بودن، اینکه خودت کلی ترسیده باشی ولی ادای قهرمان هارو دربیاری که اب توی دل بقیه تکون نخوره رو و.... ❤
سنگریزه
رهی معیری شعری داره که در اون یک سنگریزه بی ارزش رو میبره پیش طلا ساز تا به عنوان نگین باهاش انگشتر بسازه...انگشتر ساز شکایت میکنه که این سنگ بی ارزش رو که روی انگشتر نمیذارن
رهی توضیح میده که این سنگ براش ارزشمنده چون روزی که داشته با یار قدم میزده این سنگ رفته توی کفش یار و به پای یار بوسه زده:
ناگاه چون پریزدگان آن پری فتاد
وز درد پا ز پویه و بازیگری فتاد
آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش
کز دست رفت طاقتم از درد پای او
بر پای نازنین چو نکو بنگریستم
آگه شدم ز حادثه جانگزای او
دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است
وز سنگریزهای بت من در شکنجه است
من خم شدم به چارهگری در برابر خویش
وآن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش
شستم به اشک پای وی و چاره ساختم
آن داغ را به بوسه لبهای گرم خویش
وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است
بر پای آن پری چو رهی بوسه داده است
شعر کامل اینجا
مسئولیت
یکی از چیزهایی که همیشه خیلی درمورد شخصیت حضرت علی مورد توجهم بوده همزمانی "جاذبه و دافعه" است... وقتی معلم شدم مهم ترین دغدغه ام همین بود که بتونم همزمان که بچه ها رو جذب میکنم به موقع قاطع هم باشم و ازم حرف شنوی داشته باشن و توی این راه خیلی به خود حضرت متوسل شدم...
توی نامه هایی که این چند روز از بچه ها خواستم و برام نوشتن، چندین مورد نوشته بودن شما الگوی ما هستی، دوست داریم در اینده شبیه شما باشیم و... از وقتی اینارو خوندم راستش یه حس عجیبی دارم، اون راحتی که داشتم انگار دیگه ندارم! یک نگاه مداوم رو روی خودم احساس میکنم! ...... من کجا و لیاقت الگو بودن کجا ! 😢
فنر اسلینکی
باید معلم فیزیک باشی که امروز کلی دنبال خرید این فنر بگردی و در نهایت شب تولد پدرت کل خانواده رو هم قبل از تولد هم بعدش جلوی چندتا مغازه نگه داری تا فنر پیدا کنی😅 ولی بالاخره توی مغازه آخر ساعت ۲۲:۲۰ پیدا کردیم خداروشکر 😍
+ برای تدریس موج طولی و عرضی فردا لازمش دارم😊