و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

از پشت میز عدلیه

روی جلد کتاب نوشته :
از پشت میز عدلیه
خاطرات طنز یک قاضی دادگستری
امین تویسرکانی

خاطرات یک نفر از شغلش و همینطور طنز بودن آن و البته قاضی بودن شغل طرف همگی دلایلی شدند برای اینکه توجهم برای انتخاب و مطالعه این کتاب جلب شود.

هنوز ۵۰ درصد از آن را خوانده ام اما خیلی کتاب دوست داشتنی و شیرینی است .

خواندنش را به همه دوستانم پیشنهاد میکنم.

آسمان شب

عارفی به آسمان شب نگاه میکرده و غرق لذت و حیرت از این همه زیبایی و عظمت شده که اشک ریزان با خودش زمزمه می کند:

که یا رب بام زندانت چنین است

که گویی چون نگارستان چین است

ندانم بام استانت چه سانست

که زندان تو باری بوستانست

شعر کامل اینجا

کار مفید

این دو روزی که مدرسه بودم از روز قبل به بچه ها اطلاع میدادم که فردا مدرسه هستم.

امروز یکیشون اومده بود اشکالاتی که از تستها داره بپرسه و یک کلاس دو ساعته براش برگزار کردم و تست حل کردیم

+ این اخرین کلاس سال ۱۴۰۱ بود.

++هم کرونا هم این ماجراهای اخیر بهم نشون داد که همیشه "آخرین" دیدار قرار نیست با امادگی و اطلاع قبلی باشه، تو داری زندگیتو میکنی و فکر میکنی فردا و فرداها هم همین آدم ها و همین کارها هستن اما ناگهان فرصت ازت گرفته میشه و دیگه فردایی وجود نداره...قبل از شروع جدی کرونا، روزی که از مدرسه اومدیم فکر میکردیم از شنبه باز میریم سرکلاس اما نمیدونستیم چندین ماه قراره کلاس تعطیل بشه و فرصتی برای دلجویی و ساختن خاطره خوب و... نخواهد بود. امسال هم همینطور، اصلا فکر نمیکردم انقدر زود کلاسها تعطیل بشه و فرصت نمیکنم با دخترا یک صحبت پایان سالی داشته باشم.

کماکان همون حس و حال پست قبلی

بعد از دو شب بیخوابی با سردرد اومدم مدرسه.
بچه ها همونطور که قبلا گفته بودند ، نیومدن و فقط ما مدرسه ایم...
هوا ابری و سرده ولی هنوز نمیباره. هندزفری توی گوشمه و دارم یکی از پادکستهای رادیو راه با عنوان "عشق" رو گوش میکنم....میگه از آدمهای عاشق درمورد عشقشون سوال کردن و ضمن جواب دادن از مغزشون FMRI گرفتن و دیدن در اون لحظات مغز مثل حالتیه که کوکائین مصرف کردی و کاملا های و سرخوشه!...به احساس روزهای اولم نسبت به ن فکر میکنم، اون علاقه قدرتمند و شدید و خارج از کنترل...به حس عجیب و غم بی دلیل این روزها

هوا انقدر قشنگه که تصمیم میگیرم برم توی حیاط و قدم بزنم، حیاط ِخییلی خوشگل مدرسه... همینطور که مدرسه رو میچرخم و به آقای شکوری گوش میکنم توجهم به نوشته های بچه ها روی دیوارهای حیاط جلب میشه...نوجوانی چه دوران عجیبیه...البته جوانی هم ...و شاید کل عمر!

امشب

خوب نیستم

نمیتونم بخوابم

بیشتر از سه ساعته که دارم توی تختم غلت میزنم اما....

کتاب میخونم . ادامه رمان "تمام این مدت"

تکه هایی از یک سریال رو میبینم

به ن پیام دادم

اما حالم خوب نمیشه

چند دقیقه پیش با خودم زمزمه کردم "نمیتونم بخوابم" و در کمال تعجب شروع کردم به اشک ریختن !

حالا دیگه این بغض بی دلیل رهام نمیکنه

من دانای کُل هستم

آقای مستور از نویسندگان مورد من علاقه است. زیباترین و خاص ترین کتابی که ازش خوندم "روی ماه خداوند را ببوس" بود و جز اون چندتا مجموعه داستان کوتاه که البته به زیبایی کتاب اول نبودند. چیزی که در داستانهای کوتاهش دوست دارم خلاقیت ، روایتگری خاص و البته توصیفات دقیقش از احساسات و احوالات آدم هاست. مثلا توصیف این اتفاق خیلی ساده که فکر میکنم برای همه ما رخ داده اما به زبان نمیاریم و هرکس خودش به تنهایی میدونه اینو تجربه کرده یا میکنه:

《به ساعتم نگاه می کنم. کمی بعد هرچه فکر میکنم به خاطرم ‌نمیرسد ساعت چند بود. انگار به صفحه ای بدون عقربه نگاه کرده بودم. باز به ساعت نگاه میکنم: یک و ده دقیقه.》

+در اولین و آخرین داستان کوتاه این کتاب ، زندگی سوسن و پوری روایت میشود که چطور رفتار پاک کیانوش و رضا جنبه پاک روح آنها را هویدا میکند. چیزی شبیه به فیلم ایرانی های قبل از انقلاب! :)

++"من دانای کل هستم" عنوان یکی دیگر از داستانهای کوتاه کتاب است که به نوعی انگار نقش خالق در "اختیار" انسانها را نشان میدهد. ماجرای نویسنده ای که در حال خلق شخصیتهای داستان و تعیین سرنوشت آنهاست.


+++ البته خواندن این کتاب را به کسی پیشنهاد نمیکنم. مگر مخاطبان آقای مستور

++++در این چند روز "انسان در جستجوی معنا" را هم خواندم و همانطور که پیش بینی کرده بودم اصلا کتاب خوبی نبود . نه داستان جذابی داشت نه محتوای آموزنده و جدیدی. همه حرفش این بود که در شرایط سخت باید انگیره ای و امیدی به آینده داشت تا بتوان دوام آورد و بنظرم این پیام ساده و بدیهی نیاز به این همه واژه پردازی و کاغذ هدر دادن نداشت :/

دروغ

این شبها سریالی کره ای میبینم به اسم‌"سرنوشت"

فرمانده جوان و درستکار در جایی به کسی گفت : من هرگز دروغ نمیگم . از دروغ خوشم‌نمیاد.

و خب در سریال و در تاریخ کره برای ما اثبات شده است که این آدم از هر نظر درست کردار و قابل اعتماده و این حرفش برای مخاطب کاملا باور پذیره.

به این فکر کردم که خب من هم دروغ نمیگم و مثل همه منم از دروغ خوشم نمیاد اما میتونم انقدر قاطع بگم من هرگز دروغ نمیگم؟

تصمیم گرفتم چند روزی با ذره بین به رفتار و گفتارم نگاه کنم و ببینم خیلی از صفات که بنظر خودم ندارم ، واقعا ندارم یا فقط در تله توهم و خوش بینی نسبت به خودم گیر افتادم...فعلا میخوام با دروغ شروع کنم...میخوام دقت کنم و ببینم در موقعیتهای مختلف که قرار میگیرم این ویژگی رو دارم یا نه....

+ در این بررسی دروغ مصلحتی ، تملق و ابراز احساس غیرصادقانه هم دروغ محسوب خواهدشد.

++ شما هم اگر دوست داشتید شروع کنید

جادوی راه

این قسمت از پادکست رادیو راه درمورد راهی است که هر فرد باید طی کند تا به رشد روحی برسد.

و برای هر مرحله مثالی از زندگی مولانا و داستان شازده کوچولو آورده میشود که به جذابیت پادکست افزوده است.

آنچه در ادامه می آید، یادداشت برداری خیلی خلاصه و کوتاه من در حین شنیدن است که نیاز به ویرایش دارد و فقط جهت ثبت شخصی و جلوگیری از فراموشی اینجا آورده شده. پیشنهاد میکنم اصل پادکست را گوش کنید که شنیدن روایتگری جناب شکوری خودش به تنهایی بسیار لذتبخش است.

+دوشنبه که ناخواسته سر یکی از کلاسهایی که باهاشون درس نداشتم رفتم، این مراحل رو براشون توضیح دادم و کلی خوششون اومد.

خواندن بیشتر..

تجربه های جدید

زنگ دوم سر یکی از کلاسها بودم که کلاس خلوت بود و خیلی ها نیومده بودن. چندتا از بچه های کلاس انسانی اومدن در زدن ، یکیشون که اتفاقا خیلی هم بچه شیطونیه و کلی تشر ازم خورده گفت خانم من میخوام بغلتون کنم ، میشه؟ من خیلی تعجب کردم مخصوصا از اینکه این فرد این حرفو میزنه ، از طرفی هم خیلی بد بود اگر میگفتم نه نمیشه!

پرسیدم من؟! چرا؟!

و دیگه اومد کنارم و منم بلند شدم بغلش کردم، همه دوستاش دست زدن که وااای خانم فلانی رو بغل کردی و کلی تشکر کردن رفتن!

من هنوز تو فکر دلیل حادثه! بودم که بچه های همین کلاس گفتن خانم لابد داشتن جرئت حقیقت بازی میکردن😂

خواندن بیشتر..

ماژیک

تقریبا هفته ای دو تا ماژیک (یکی آبی و یکی مشکی) تموم میکنم...دیگه صدای مدرسه در اومده و میگن تو چقدررر ماژیک مصرف میکنی!

دیروز صبح رفتم دفتر ماژیک جدید بگیرم مدیر با خنده میگفت: تو چیکار میکنی ؟ بابا سعی کن بیشتر حرف بزنی😅کمتر بنویس! 😄

+تازه من خیلی مراعات میکنم و تا جایی که بشه و خیلی کمرنگ نباشه از هر ماژیک استفاده میکنم، فقط در تعجبم از بقیه معلم ها که چطوری درس میدن که ماژیکهاشون تموم نمیشه! 🤔

سرزنش

به تجربه فهمیدم که هیچوقت نباید کسی رو بخاطر کاری سرزنش کرد و به خود مغرور شد که من اگر جای فلانی باشم هیچوقت اون کارو نمیکنم.... چون دنیا یجوری می چرخه که دقیقا تو رو بذاره تو همون موقعیت و بهت ثابت بشه که تو شاید حتی بد تر از اون عمل کنی

+ خدایا خودت مراقب دل همه ما باش

باید...

خواندن بیشتر..

خراب آباد

طایرِ گلشنِ قدسم چه دهم شرحِ فراق؟

که در این دامگَهِ حادثه چون افتادم

من مَلَک بودم و فردوسِ بَرین جایَم بود

آدم آورد در این دیرِ خراب آبادم

خسی در میقات

همین حالا تمام شد ...

کتابی که همیشه فکر میکردم پر است از حالات و توصیفات عرفانی از تجربه حج و دیدار "او". شاید اسم کتاب باعث ایجاد این تصور شده بود...

اما دریغ از ذره ای حس عرفانی و توصیف حالات درونی که شور انگیز یا حداقل تامل برانگیز باشد! فقط توصیف پدیده ها و شهر ها و روابط انسانی همسفران و عرب ها و سیاهپوستها و اوضاع نامناسب بهداشت و ...

+بعد از "مدیر مدرسه" این دومین کتاب از جلال آل احمد بود که خواندم. برعکس اولی، دومی را نپسندیدم

++ سفرنامه حج جلال مربوط به بهار ۱۳۴۳

کدها