و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

پیش از آنکه قهوه ات سرد شود

در کافه ای با قدمت ۱۰۰سال اما زیبا و تروتمیز، صندلی ای وجود دارد که اگر روی آن بنشینید میتوانید به هر زمان از گذشته یا آینده سفر کنید. البته شرایطی دارد مثلا:
- وقتی در زمان سفر میکنید اجازه بلند شدن از روی آن صندلی را ندارید.
- فقط تا زمانی که قهوه تان گرم است فرصت ماندن دارید و قبل از سرد شدن باید قهوه را بخورید تا به زمان حال برگردید.
- وقتی به گذشته سفر میکنید، هرکاری هم کنید نمیتوانید آینده را تغییر دهید.
- و قوانین دیگر
کل کتاب در این کافه روایت میشود. از کارکنان کافه تا مشتری ها و ماجرا و دلایل هرکدام برای نشستن روی آن صندلی و سفر به گذشته یا آینده .

با دوتا از این داستانها خیلی اشک ریختم.
یکی داستان "خواهران" که خواهری بعد از شنیدن خبر فوت خواهر کوچکترش، خواست به چند روز قبل برود تا فقط بتواند یکبار دیگر او را ببیند و لمس کند...
و دیگری داستان "مادر و فرزند" که مادر باردار و بیماری که میدانست با تولد فرزندش جانش را از دست میدهد و نگران تنها ماندن فرزند بود، به آینده سفر کرد تا مطمئن شود اوضاع فرزندش در نبود او چگونه خواهد بود...و لحظه ای که دختر ۱۵ ساله او را "مامان" صدا کرد و قهوه درحال سرد شدن بود 😭

+ شما دوست دارید روی این صندلی بشینید؟ چه کسی رو می خواهید ملاقات کنید؟


++ خیلی کتاب دوست داشتنی ای بود .پیشنهاد میکنم.

فن بیان

این رو تازه پیدا کردم . دو تا فایل اول رو گوش کردم خوشم اومد...

اگر معلم هستید یا سخنران یا گوینده و... میتونه مفید باشه.

فصل جدید؟

بعد از یک هفته که از بلاک کردنم گذشته، دیشب پیام داده : منم اندازه تو ناراحتم

جواب ندادم و نمیدم اما چقدر برای خودم باورش سخته که : من ناراحت نیستم

خواندن بیشتر..

قهوه تلخ

اونموقع که ساخته و پخش میشد ندیدمش. یعنی اصلا بهش فکر هم‌ نمیکردم که بخوام‌ ببینم و از خونواده هم کسی پیگیرش نبود

اخیرا که به فکر مشغول کردن مامان در این دو ماه محرم و صفر بودم که کمتر به بیماری دایی فکر کنه یادم افتاد با هم قهوه تلخ رو ببینیم چون مامانم از طرفدارهای مهران مدیریه

به زور نشوندمش و دو قسمت با هم دیدیم اما نمیدونم‌چرا خوشش نیومد! منم دیگه اصرار نکردم...اما حالا خودم قبل از خواب معمولا یک قسمت یا بخشی از یک قسمتش رو میبینم! :)

+ از دو تا کاراکتر قبله عالم و همینطور بلدالملک و پدرسوخته گفتنش خوشم اومده :) البته فخری هم خوبه

++ اما واقعیت تلخ اینه که من یا ادم فیلمم یا کتاب! و حالا که این سریال رو میبینم خیلی از طاقچه و کتاب خوندن های شبانه دور شدم :(

+++ البته الان که فکر میکنم میبینم رضا هم در این تصمیم بی تاثیر نبوده.... رضا پسرعمه من و پزشکه و آخرین باری که با خانم و دختر کوچولوش اومده بودن اینجا با گوشیش برره میدید! میگفت شبها که شیفتم و کارام تموم میشه اینو میبینم

سِن

اخیرا نظرم راجع به سن آدم ها تغییر کرده ....

تا پیش از این معتقد بودم که افزایش سن فقط به معنی افزایش عقلانیت و شعور یک نفر میتونه باشه و این خیلی هم خوبه

اما حالا فهمیدم که آدم ها جدا از سن و سالشون نیستن و افزایش سن به معنی کمرنگ و کمرنگ تر شدن خیلی از چیزها در وجود یک آدمه...یک آدم جوان واقعا با یک آدم مثلا میانسال متفاوته و هیچجوره نمیشه منکر این قضیه شد...

+ اصلا منظورم این نیست که فقط جوان ها خوبن! بحثم سر تفاوت جهانِ آدم ها با سنین مختلفه حتی اگر در ظاهر متفاوت به نظر نیاد!

نقد کتاب

چند ماه پیش دکتر خ کتابی درمورد تدریس به من داد . کتاب جذابی بود و همون انتشاراتی چاپش کرده بود که آخرین کتاب دکتر خ هم چاپ کردن.

هفته پیش که بحثش شد گفتم اون کتاب خیلی مفید و دوست داشتنی بود و ایشون گفتن خب براش یک نقد کوتاه بنویس و منم هم به انتشارات هم به مترجم میدم که بذارنش توی سایت هاشون . اولش تعلل کردم و گفتم آخه من به عنوان کی نقد بنویسم؟! و اونم کلی توضیح داد و در نهایت ازم قول گرفت که تا جمعه ایمیل کنم براش

منم همینکارو کردم. و از همون موقع هم بخاطر بحثی که با ن پیش اومد گوشیم رو گذاشتم رو حالت پرواز

امشب که دیگه از اون حالت خارجش کردم زنگ زد. گفت خیلی خوب نوشتی و امروز توی سایت انتشارات بارگذاری کردن... مترجم هم گفته فردا میذاره توی سایتش

لینکش رو فرستاد رفتم نگاه کردم. این اولین تجربه این مدلی برای من هست .

+ حین صحبت پرسید صدات چرا محزونه؟! گفتم چیزی نیست همزمان دارم توی لپ تاپ دنبال یه فایلی میگردم. واقعا هم داشتم این کارو میکردم اما دلیل حزن صدا م مشغولیت نبود!

مسجد برای ختم

پدر خانم مدیر فوت کردن و امروز مسجد مراسم داشتن

با مامان رفتم و اکثر همکارا هم دیدم

هرکاری میکردم نمیتونستم جلوی اشکم رو بگیرم و عملا توی بغلش که مثلا باید دل داری و تسلی خاطر میدادم هق هق میکردم ... الهی بگردم ...توی هر سنی ، داغ پدر و مادر برای آدم ها سخته

اولین بار بود اینجوری مسجد میرفتم و خوب شد که مامان باهام بود، آدابشو بلد نبودم !

+ یکی از همکارا میگفت تپل شدی! یکی دیگه میگفت یه کاری کردی ، تغییر کردی! منم گفتم نه فقط ماسک ندارم و با مقنعه نیستم !

++ راننده اسنپی مسیر رفت هم جالب بود...یه آقایی بود با پیراهن گل گلی و بوی سیگار و صدای اهنگش هم بلند... من و مامان که با لباس کلا مشکی سوار شدیم آهنگاش رو تغییر داد و تا مقصد مداحی گذاشت ! :)

+++ من هیچی ترکی بلد نیستم. اما توی سریال "شوق پرواز" بالام جان گفتنهای عباس رو خیلی دوست داشتم. توی دهه اول ، وقتی مداح به زبان ترکی میخوند و این عبارت رو بکار برد حسابی منو یاد عباس انداخت و این ایام همه اش توی ذهنمه و امروز هم سالگرد شهادتش بود...چقدر آدم ها عمرشون رو متفاوت از هم سپری میکنن و بعضی ها چقدر قشنگ میگذروننش

ماه

شبهای تابستان فرصت خوبی است برای نظاره آسمان ...برای پل زدن از قلب های کوچک به عظمت آسمان...

این شبها که ماه کامل و آسمان تقریبا صاف است ، سعی میکنم نماز مغرب را زیر سقف آسمان با نوازش نسیم شبهای تابستان و لطافت مهتاب بخوانم... بعد از نماز روی همان قالیچه دراز میکشم و به آسمان سرمه ای بالای سرم خیره میشوم... لذتش و البته وهم ناشی از فکر کردن به بیکرانگی اش قابل وصف نیست...

هربار که ماه را میبینم انگار که بار اول باشد از وجودش ، تصور کروی بودنش، بازتاب نورش، رنگش و ... به وجد می آیم و غرق شگفتی میشوم... اغلب به یاد ماجرای حضرت ابراهیم که ابتدا خورشید و بعد ماه را برای پرستش انتخاب کرد اما چون افول کردند کنارشان گذاشت، میفتم و با خودم میگویم شاید اگر من هم آن روزگار زندگی میکردم و میخواستم چیزی برای پرستش انتخاب کنم ماه جزء گزینه های اولیه ام بود!

+ کاش یادمان نرود که بیشتر به آسمان نگاه کنیم.

++ شبها اگر میتوانید دقایقی را در حیاط یا روی پشت بام یا هرکجا که میتوانید با نگاه به آسمان شب سپری کنید.

بلاک

تابحال از طرف کسی بلاک نشده بودم و امروز در کمال تعجب ن این کارو باهام کرد...

خواندن بیشتر..

پستچی وقت شناس؟!

امروز دومین روز روضه مامان بود و من چون از چهار صبح بیدار شده بودم و در پخت آش و قیف زدن حلواها کمی همکاری کردم دیگه خسته بودم و گفتم موقع مراسم از اتاق بیرون نمیام .ضمنا توی مراسم دیروزم بودم

و در همین مدت که من مخفیانه اینجا بودم و سکوت کرده بودم ، یه شماره ناشناس زنگ زد :| جواب ندادم پیام داد: مامور پست :/

بعد از این همه مدت چشم انتظاری الان وقت اومدن بود؟!

هیچی دیگه. بیرون که نمیتونستم برم. به گوشی خواهرم زنگ زدم که اونم ریجکت کرد:/

خلاصه بعد از چند دقیقه پستچیه زنگ آیفن رو زد و دیگه نمیدونم کی رفت ازش تحویل گرفت. مهمونا هنوز نرفتن و منم توی اتاق حبسم 😅

پلیس جوان

سریالی که این ایام دنبال میکنم. ماجرای زندگی شخصی و حرفه ای یک پلیس جوان و نسبتا تازه کار که متفاوت از چارچوبها و ضوابط به شغلش نگاه میکند و غالبا هم توبیخ میشود اما چیزی مانع نگرش خاص او نمیشود...

تقریبا همه ما وقتی تازه وارد یک حرفه و شغل میشویم ، با دیدی باز، بدور از کلیشه ها و با انگیزه های فروان ِ اثرگذاری و تحول آفرینی به همه چیز می نگریم... اما متاسفانه کم کم تحت تاثیر محیط و افراد دیگر ، همرنگ دیگران میشویم و ...

با دیدن چنین سریالها و شخصیتهایی ، تلنگر میخورم که مبادا این شور و اشتیاق درونی ام را از دست بدهم و نا امید شوم...

فکر میکنم برای حفظ این روحیه ، تلنگرها و یادآوری ها و انگیره های مداوم بیرونی و درونی لازم است...باید مدام تجدید قوا کرد.

+ دیدن این سریال را پیشنهاد میکنم‌. هرچند که رو به اتمام است!

++ در سریال بارها به سواد ادبی و حافظ خوانی و اهل شعر بودن این پلیس جوان اشاره میشود. همچنین ماجرای عشق خالصانه و عمیق او به نیلوفر. و روشن است که این خلوت و لطافت درونی ، می تواند یک شخصیت ویژه و تاثیرگذار در بیرون بیافریند.

گردن درد

اینجوریه که توی این گرما مجبوری یک دستمال گردن یا روسری ببندی به گردنت که بتونی این درد در گردن، شانه ها و سر رو تحمل کنی و کتاب بخونی

پستچی

پستچی ها خودشون میدونن چقدر دوست داشتنی هستن و ما وقتی چیزی رو اینترنتی میخریم یا منتظر دریافت یک هدیه هستیم چقدر با شوق انتظار اومدنشونو میکشیم؟😍

+ کلا سیستم پست رو خیلی دوست دارم. یجور حس نوستالژی داره برام

++ برای ن دمپایی چرم خریدم و از امروز که کدپیگیری مرسوله رو برام فرستادن همه اش میرم توی سایت نگاه میکنم ببینم تو چه مرحله ایه 😅

تغییر

تا همین چند ماه پیش حتما باید اولین چیزی که صبح ها میخوردم چای یا نهایتا آب جوش (یک چیز گرم) می بود و اگر کسی با یک لیوان آب سرد یا با یک لقمه یا هرچیز دیگری شروع میکرد خیلی متعحب میشدم و میگفتم چطوری میتونی؟!

و در این بین میوه چیزی بود که حتی فکر کردن بهش برای صبحانه برام ناخوشایند بود و احساس دل درد بهم میداد!

اما حالا ساعت پنج و ربع صبح ها بعد از رسوندن خواهرم به سرویس، وقتی برمیگردم خونه چون هوا هم گرمه میوه و معمولا کمی اب میخورم و خیلی هم‌ راضی ام!

داشتم فکر میکردم چطور چیزی که در سبک‌زندگیم صددرصد میدونستم و دیگرانی که خلافش عمل میکردن رفتارشون برام غیرعادی و اشتباه بود به همین سادگی تغییر کرده ... و مهم تر اینکه خیلی از چیزهای دیگه که در افکار و عقایدم هستن هم ممکنه همینطور دستخوش تغییر بشن... اصلا چه چیزی رو میشه با قاطعیت اعلام کرد؟

+ یاد حرف دکتر شکوری که در خیلی برنامه ها و پادکست هاش میزنه افتادم که همه ما مدام در حال کشف و جستجو هستیم و هیچکس نمیتونه بگه اینجایی که من هستم انتهای مسیره... (یه چیزی با این مضمون! بعدا اگر دوباره شنیدمش شاید عین جملاتش رو بنویسم)

++ راستی این میوه خوردن صبح ها ممکنه باعث لاغر شدن بشه؟! یعنی رژیمی هست که بگه صبح ها میوه بخورید؟! من نمیخوام وزن کم کنم

مدیر

خرداد ماه بهم گفته بود که احتمالا از اینجا بره و گفته بود که هر کجا برم ابلاغتو برای خودم نگه داشتم و تو رو هم میبرم

امشب گفت که بطور قطعی از اینجا میرم و قراره برم فلان جا، ابلاغ تو رو هم میگیرم برای همونجا...پرسیدم مدرسه فنی حرفه ایه؟ گفت آره

و خدا میدونه چه غم بزرگ و سنگینی روی دلم نشست...از طرفی اصلا دلم نمیخواست بهش نه بگم و ازش جدا بشم چون از سال اول تا حالا همه اش با هم کار کردیم و توی مدرسه اش بودم و از طرفی اصلا نمیتونستم بپذیرم که برم مدرسه فنی حرفه ای تدریس کنم .... شب سختی بود... امیدوارم که خیر در پیش باشه...

حسینیه حرم

من ِ عاشق ِچای چقدر غرق نعمت خواهم بود اگر

چایِ روضه را مهمان حرم امام رضا جان باشم...

+ بعد از راه افتادن چایخانه حرم، اولین بار بود که مشهد میرفتم😍

++ شبها تمام صحن قدس رو فرش میکنن و مراسم عزاداری هر شب با حضور یک هیئت از یک استان برگزار میشه و با چای هم پذیرایی میکنن.... اون دقیقه هایی که اونجا سپری میشه انگار که توی بهشتی❤

+++ حال و هوای محرم در حرم خیلی خاص و قشنگه... امیدوارم قسمت همه مون بشه

کدها