ساعت سه شب از خواب پریدم و نگران شدم که صبح پرنسا با اسنپ نره، چون خواب بود بهش اس ام اس زدم که بیدار میشه ببینه و بیدارم کنه با هم بریم. متن اس ام اسی که با چشم و مغز خواب فرستادم:
اسپری نگیر باهم بری
ترجمه:
اسنپ نگیر. با هم بریم
:)
ساعت سه شب از خواب پریدم و نگران شدم که صبح پرنسا با اسنپ نره، چون خواب بود بهش اس ام اس زدم که بیدار میشه ببینه و بیدارم کنه با هم بریم. متن اس ام اسی که با چشم و مغز خواب فرستادم:
اسپری نگیر باهم بری
ترجمه:
اسنپ نگیر. با هم بریم
:)
شاه نعمت الله ولی از دراویش و عرفای هم عصر حافظ بوده و گفته :
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم
صد درد را به گوشه چشمی دوا کنیم
میگن حافظ این شعر رو شنیده و در جواب گفته:
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟
دردم نهفته به ز طبیبانِ مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
بالاخره دیروز جلسه شورای دبیران دیر هنگام امسال برگزار شد. ماشین نبردم و با اسنپ رفتم. یکی از دلایلی که جدیدا دوست ندارم اسنپ سوار بشم آهنگهای غمگینیه که تا اشک آدمو درنیارن تموم نمیشن :/
جالبه که میزان گرد و غبار توی هوا به قدری زیاد بود که کاملا با چشم دیده میشد و با خودم گفتم باز مدرسه شروع شد و باز آلودگی هوا و بهونه برای تعطیلی شروع شد 🤦♀️
نیم ساعت زودتر یعنی ۹ونیم رسیدم مدرسه و هر کس بینیمو میدید مراحل" ذوق و بغل و اظهار نظر" رو اجرا می کردیم :)
دو ساعت و نیم حرف زدن تا دیدن گوشی های همه داره زنگ میخوره و بالاخره رضایت دادن تمومش کنن .
برنامه هفتگی هنوز کامل نشده اما خیلی برنامه بدی نوشته، مثلا یکشنبه فقط زنگ اول کلاس دارم. حالا قراره خودم نگاه کنم ببینم اگر شد یکم تغییرش بدم .
موقع برگشت وقتی سوار اسنپ شدم آقاهه حرکت نمی کرد و همینجور وایساده بود! بهش گفتم بفرمایید. باز ۳۰ ثانیه مکث کرد و بعد راه افتاد! وقتی رسیدیم نزدیک خونه گفتم من جلوی اون در مشکی پیاده میشم و در همون حین که داشت میومد جلوی در ، یه ماشین دیگه که همزمان از ته کوچه داشت دنده عقب میومد زد به در عقب این اسنپ یعنی دقیقا همونجا که من نشسته بودم. خب الحمدلله سرعت هاشون پایین بود و چیزی نشد. من زود پیاده شدم اومدم خونه اما اونا یکم باهم بحث کردن و بعد رفتن. همه اش یاد اون ۳۰ ثانیه مکث موقع حرکت میفتم، اگر اونجا اون توقف رو نداشت ، اینجا این همزمانی اتفاق نمی افتاد. واقعا اتفاقات زندگی عجیبن... گاهی فکر میکنم یسری اتفاق ها "باید" بیفتن و همه چیز دست به دست هم میدن تا رخ بدن
خلاصه عذاب وجدان تصادف اون بنده خدا هم گرفتم. گناه داشت🤦♀️
خب الحمدلله نتیجه پیش دفاع پرنسا مشخص شد. "کفایت با اعمال اصلاحات" بهش دادن یعنی بالاخره این مرحله تموم شد😍 حالا قراره پایان نامه منو گردن بگیره و بنویسه 😅(تکمیل کنه درواقع)
از طرفی باید ازش شیرینی بگیرم که بین دو تا گزینه موندم یا اینکه یه روز بریم قزوین گردش و بعدش دعوتم کنه به قیمه نثار
یا بریم منطقه آزاد انزلی اونجا برام هرچیزی که انتخاب میکنم بخره (کفش، لباس و...)
کدوم بنظرتون؟ :)
+طبق برنامه قبلی قرار بود از دوشنبه تا پنجشنبه این هفته بریم انزلی و جا هم رزرو کرده بودیم که مادربزرگم از سه شنبه پیش حالش بد و بستری شد تا شنبه . بخاطر همین همون هفته اونجا رو کنسل کردیم و ۲۰ درصد از پول هم برداشتن ☹️ حالا دیگه معلوم نیست کی بشه بریم دریا 🥲
این روزها به شدت دنبال فضاهای معنوی و زیارتگاه هستم. یعنی هرکجا امامزاده یا مزار عزیزی ببینم حتما میرم.
شنبه مهسا خونه ما بود و داشت کانالهای گوشیش رو چک میکرد که یهو گفت میای بریم قم؟ تور گذاشتن برای دوشنبه. اینجور مواقع جواب پیش فرض من "نه" هست اما اینبار گفتم آره بریم. اول تعجب کرد که مخالفت نکردم و گفت چندبار پشیمون شدم که مطرح کنم چون مطمئن بودم میگی نه. خلاصه هزینه ها رو پرداخت کرد و دیروز صبح قم و بعدازظهر هم جمکران بودیم. هر دوتامون حس عجیبی داشتیم که اینطور ناگهانی دعوت شده بودیم....الحمدلله.
+ توی مسجد جمکران نشسته بودم که یه بچه دو سه ساله اومد کنارم یکم نگام کرد ، چند قدم دور شد دوباره برگشت با چشمای اشکی جلوم واستاد. پرسیدم جانم عزیزم؟ مامانت کجاست؟ که یهو زد زیر گریه. گم شده بود. بغلش کردم گفتم الان مامانتو پیدا میکنیم گریه نداره که و بردم دادمش به اون خانم های خادم که با مهربونی و "مامان جان" گویان تحویلش گرفتن. بعدش خودم اشکم بند نمی اومد... وقتی اون خانوم اینطور یه بچه ی گم شده و بی پناه رو کمک میکنه چطور ممکنه خدای مهربون نسبت به بنده های نیازمندِ کمکش بی تفاوت باشه؟ محاله...
+× امروزم با پرنسا اومدم دانشگاهش چون پیش دفاع داره. امیدوارم به خوبی برگزار و خیالش راحت بشه.
نمیدونم انیمیشن پهلوانان اولین بار کی پخش شده اما میدونم که در دوران کودکی ندیدمش و حالا هروقت ببینم در حال پخشه نگاه میکنم. واقعا جذاب، آموزنده و حال خوب کنه :)
در این قسمت یه مرد جذامی با دخترش به زورخونه پناه آورده بودن و پوریا هم بهشون جا داده بود. یاور ترسید ازشون مریضی بگیره و با پهلوون بحث کرد که بیرونشون کنه اما اون مخالفت کرد و گفت مریضیشون از نوع واگیردار نیست و تو باید با نفس خودت که وسوسه ات میکنه مبارزه کنی.
یاور که قبلا هم از همون مرد دستبند خریده بود خیلی ترسیده بود و با حال بد رفت بیرون شهر. اینجای داستان خیلی برام جذاب بود که تنها کنار آتیش نشسته بود و انواع افکار بد به ذهنش می اومد و سعی میکرد دفعشون کنه. مکالمه خودش با خودش. یکم بعد خودش مقابل خودش نشست و هر فکر مثبتی میکرد اون یکی با فکر منفی جوابشو میداد تا جایی که پاشدن به کشتی گرفتن. یعنی خودش با خودش کشتی می گرفت. کشتی نفس گیر....تا صبح مبارزه ادامه پیدا کرد.
چقدر این صحنه آشناست، چقدر از انرژی ما صرف مبارزه با خودمون میشه، مبارزه با نفس. آدم بودن چقدر سخت و گاهی واقعا نفس گیره...
یادمه توی سریال روشن تر از خاموشی هم چیزی مشابه این داشتیم. جایی که ملاصدرا در یک ساختمان متروکه بین ده ها مرد سیاهپوس گیر افتاده بود. یکی یکی و با سختی باهاشون مبارزه میکنه و وقتی به هرکدوم پیروز میشه و روبندش رو باز میکنه خودشو میبینه ...بارها و بارها و بارها
مادربزرگم گوشش سنگینه و با وجود سمعک خیلی چیزها رو اشتباه متوجه میشه. امروز یکی زنگ زد به تلفن خونه اش ، جواب داد و معلوم بود نمیدونه طرف کیه فقط بطور کلی احوالپرسی و تشکر کرد.
پرسیدم کی بود؟ با تعجب گفت "زن عموی حسن" بود. بعد خودش ادامه داد زن عموی حسن کیه ؟! یکی یکی عموهای حسن رو مرور کرد که همگی خودشون و زنشون سالهاست فوت کردن! خودِ حسن الان 70 سالشه . منم یکم فکر کردم و نفهمیدم طرف کی بوده و به کار خودم مشغول شدم اما می شنیدم مادربزرگم همینطور داره جلوی خودش حرف میزنه و فکر میکنه زن عموی حسن کیه؟!
یک ساعت بعد خواهرم اومد و مادربزرگم ماجرا رو براش تعریف کرد و ازش پرسید زن عموی حسن کیه؟! پرنسا بنده خدا هم گفت من نمیدونم. چند ثانیه بعد گفت شاید خود حسن بوده! گفته : زن عمو، حسنم ....:)))))) من از خنده غش کردم.
مادربزرگم انکار میکرد و میگفت صدای زن بوده! آخرش معلوم شد خودِ حسن بوده و پرنسا درست فهمیده بود.
+ یاد اون جمله معروف "بخشش لازم نیست اعدامش کنید" و اهمیت ویرگول توی جمله افتادم :)
زن عمو ی حسنم؟ یا زن عمو ، حسنم؟
امروز از بیمارستانی که عمل کردیم زنگ زدن. خانومه با مهربونی گفت از واحد پیگیری زنگ میزنم حالتون چطوره؟ بعد عمل مشکلی نداشتین؟ اتل رو باز کردبن؟ دکترتون رو دیدین؟ از خدمات ما و رفتار پرسنل راضی بودین؟ آخرشم کلی قربون صدقه رفت و قطع کردیم.
خلاصه تاحالا هیچکس انقدر پیگیر حال و احوالم نشده بود :) پول چه میکنه :)
پسرشون در یک ایالت دیگه و دور از پدر و مادر توی ارتش بود و یکسری مسابقات داشت که قبلا چند تا رو با موفقیت سپری کرده بود. یه روز مادر به پدر میگه ناراحتم که پسرمون تنهاست و تصمیم میگیره برای مسابقه بعدی حتما حضوری بره.
ده ساعت قبل از مسابقه مادر پرواز میکنه و وقتی میرسه پسر با دیدنش سورپرایز میشه و اشک میریزه. میگه همین یک ساعت پیش وقتی توی جنگل قدم میزدم به خدا گفتم نیاز دارم خانواده ام کنارم باشن(در حالیکه خودمم میدونستم با این فاصله زیاد چیز محالیه.)
جول اوستین با لحن گیرای خودش این ماجرا رو تعریف میکنه و ادامه میده: خدا قبل از اینکه ما دعا کنیم، پاسخ میده. 9 ساعت قبل از اینکه این پسر دعا کنه مادرش پرواز کرده بود و خدا جواب دعاش رو داده بوده. خدا میدونه ما در آینده چه چیزی لازم داریم و خودش پیشاپیش مقدمات رو فراهم میکنه.
+ فکر کنم قبلا اینجا از جول اوستین نوشتم. کلام به شدت موثر و امید بخشی داره. هرکجا ازش ویدئو دیدید حتما حتما نگاه کنید.
از سختی های بعد از عمل بینی اینکه نباید بخندی و گریه کنی. دو تا کاری که من نمیتونم انجام ندم. روزهای اول رعایت میکردم اما حالا دیگه برام مهم نیست و فقط مراقبم اشک هام چسبها رو خیس نکنه و تند تند پاکشون میکنم.
دیروز غروب به درخواست من با مامان و بابا رفتیم سر مزار دایی که چند روز دیگه دومین سالگردش هست. اونجا بدون اینکه نگران ِ نگران شدن خونواده باشم با خیال راحت کلی گریه کردم و البته متوجه نگاه متعجب غریبه ها شدم اما مهم نبود. قبرهای کنار دایی هم کسانی هستن که تاریخ فوتشون توی همین روزهای شهریوره و دیروز خانواده دوتا قبر اونور تر اومده بودن سر مزار دختر جوونشون و نگم که گریه ها و حرفهای پدرش چقدر دردناک بود.
+ امروز یه کارشناس مذهبی توی تلویزیون میگفت بعضی ها صدای شکر کردنشون بلند نیست اما تا مشکلی پیش میاد فورا اه و ناله میکنن. داشتم فکر میکردم نکنه از این دسته باشم؟! کلی نعمتی که خدا بهم داده رو مرور و بابتشون شکر کردم اما حالا خودش هم میدونه اگه به خودش گله نکنم راه دیگه ای ندارم و یجور پناه آوردنه . حال این روزا به معنی ناشکری و فراموش کردن مهربونی هاش نیست قطعا.
میگم : از کارکردن تو بیمارستان بگو. چطوره؟
میگه: دیشب یه پیرمرد 90 ساله رو آورده بودن ، بچه هاش میگفتن چندبار تاحالا قرص های دم دستش رو خورده تا خودکشی کنه . خود پیرمرده گفت خسته شدم دیگه
هر دو سکوت می کنیم.
+ یکی از نگرانی های من همیشه اینه که خدا با عمر طولانی امتحانم کنه. واقعا تحملش رو ندارم و دلم برای این پیرمرده که میگفت کباب شد. ادم ها چقدر گناه دارن
++ این پست موقته چون دلم نمیخواد حال بد رو اینجا موندگار کنم. ولی واقعا خوب نیستم و هر لحظه دارم بغضم رو قورت میدم.
جمعه سه تا خواهری با بابا رفتیم همدان چون شنبه صبح باید بخیه ها رو باز و گچ رو تعویض می کردیم.
خونه ای که گرفته بودیم دور میدون باباطاهر بود به خاطر همین بعدازظهر پیاده رفتیم اون اطراف رو چرخیدیم. خیلی خنده دار بود که من و مهسا با گچ روی بینی داشتیم تو بازار راه می رفتیم🤦♀️ تازه من چون هنوز کمی سرگیجه دارم دست پرنسا یا بابا رو هم می گرفتم، انگار مجبور بودیم 😅
میدون باباطاهر در واقع یک فضای سبز خیییلی بزرگه که عصرها کلی از مسافرها و مردم بومی اونجا روی صندلی ها یا چمن ها نشستن. وسطش هم ارامگاه هست که البته این جمعه تعطیل بود فک کنم بخاطر 28 صفر و شهادت. ضلع شمالی میدون چندتا مغازه صنایع دستی که سفال میفروشن هست. رفتیم یدونه کاسه با لعاب سورمه ای و گلهای سفید خریدم که پیرمرد مهربون مغازه دار گفت خودم طراحی کردم و کلی براش ذوق کردم . از پیرمرد مغازه بغلی هم که تسبیح به دست ذکر می گفت یه گلدون "سر زن یونانی" برای مامان خریدم.
در نهایت وقتی جلوی آبمیوه فروشی سر کوچه ی خونه ای که اجاره کرده بودیم نشسته بودیم و منتظر آماده شدن اب هویج بستنی ها بودیم به مهسا میگفتم : فکر کن سال ها پیش یه پسری تو این شهر (یا شاید شهر ها و روستاهای اطراف) تصمیم گرفته همت کنه و درس بخونه . و حالا در چنین روزی این دوتا پیرمرد سفال فروش، این پسرهای جوون آبمیوه فروش، اون کبابی ظهر ، این آقای صاحب خونه و کلی آدم دیگه دارن روزی میخورن از برکت وجود اون پسر و درسی که خونده تا پزشک بشه .( خیلی از بیمارهای این دکتر از شهرهای دیگه میان و به نوعی گردشگری سلامت ایجاد شده )
شنبه روز بزرگداشت بوعلی و روز همدان بود. صبح که برای رفتن به مطب از کنار آرامگاهش گذشتیم جمعیت زیادی رو دیدیم. دوست داشتم خود دکتر هم بود و براش گل میبردیم که روزش رو تبریک بگیم اما تا دو هفته نیست و منشی و دستیارهاش بخیه ها رو کشیدن و گچ رو تعویض کردن. که مهسا برای هر سه تاشون روسری هدیه آورده بود.
+ پنجشنبه برای باز کردن گچ باید مطب باشیم.