این روزها بیشتر دنبال فرار فکری هستم؛ دنبال چیزایی که ذهنم رومشغول کنه. حوصله کار سنگین ندارم در نتیجه رمان میخونم، فیلم و انیمیشن میبینم، بازی میکنم، دمنوش دم میکنم میخورم، باشگاه میرم و توی مدرسه بیشتر با همکارا و بچه ها معاشرت می کنم...
پنجشنبه عصر انیمیشن "دانشگاه هیولاها" رو دیدم، خیلی سال پیش دیده ام اما یادم نمیومد... این تاکید روی پشتکار و بعد هم کار گروهی برام جالب بود. من نمیدونستم سالیوان از این پسر لات های دانشگاه بوده که با خودش یه مداد هم دانشگاه نمیبرده :))
جمعه صبح دوتا دایی ها زنگ زدن گفتن برای ناهار میان (چون مادر بزرگم این هفته خونه ما بود) و من که بعد از یک هفته مبارزه درونی به زور تونسته بودم لپ تاپ رو روشن کنم و قصد انجام کارهای دانشگاه ومدرسه رو داشتم با شنیدن این خبر فوری و به شکل از خداخواسته لپ تاپ رو که هنوز هیچ برنامه ای روش باز نکرده بودم، خاموش و به جمع و جور کردن خونه مشغول شدم :)
یه کیک شکلاتی آورده بودن ویک جعبه شیرینی خشک به مناسبت تولد :))))
عصر که رفتن همه خسته بودیم و هر کدوم توی اتاق هامون یا پذیرایی دراز کشیدیم...خوابم نمیبرد و در راستای همون سیاست ِ"برای مغزت کار پیدا کن تا اون برات کار پیدا نکرده" فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ رو دیدم...ضمن فیلم فکر میکردم اگر بخوام به یکی بگم مدل زندگی و سبک و سیاق رفتار من چطوریه میتونم بگم شبیه لیلا حاتمی توی فیلم هاش هستم... این فیلم هم مثل اکثر فیلم هایی که بازی میکنه یه روند آروم, بدون هیجان خاص داشت که یک عاشقانه ملایم و البته خیلی عجیب و متفاوت رو روایت میکرد. ماجرای عشق های یکطرفه، ماجرای ماندگاری یک احساسِ یک طرفه بیش از بیست سال توی دل یک آدم.... امروز صبح یکی دو تا نقد درموردش خوندم و جالب بود، مثلا به عشق مامان گلی به فرهاد اشاره کرده بودن که من ضمن فیلم احساسش نکرده بودم ...
+ جواب کنکور دیروز اومد و چهارتا از دخترا پیام داده بودن و با خوشحالی نتایجشون رو گفتن ... براشون آرزوی خوشبختی کردم، بنظرم زندگی بعد از مدرسه خیلی هولناک و پرچالش هست شما هم براشون دعا کنید :)