وقتی چشم هام از اشک گرم میشن و بغض راه نفسمو میبنده، از پای کتاب بلند میشم و پنجره رو باز میکنم. به کوه هایی که حالا به برکت تمیزی هوا نزدیکتر از همیشه احساس میشن نگاه میکنم و به خودم یادآوری میکنم خالق این عظمت و زیبایی همون خداییه که از رگ گردن بهم نزدیکتره و همیشه کنارمه، میدونم اما لازمه برای بار چند میلیونیوم به خودم بگم اون حواسش هست و همه چیزو میشنوه و میدونه به دستاش خیره شدم که معجزه کنه ... به پرنده هایی که توی آسمون سُر میخورن نگاه میکنم و قطره های اشک رو از گونه هام پاک میکنم...

این کار هرروز منه که شاید حداقل روزی پنج بار تکرارش می کنم... و بعضی وقتها مثل امروز هربار ارایش ابرها انقدر قشنگه که ازشون عکس میگیرم و گوشیم پر از عکس آسمون میشه

+ دیروز مهسا قربونی داشت و توی خونه ما ادا کرد. قرار بود طبق نیتش تمام گوشتش به فقرا داده بشه و مثل همیشه بچه های مدرسه در اولویت بودن. از مدیر شماره 7تا بچه نیازمند رو گرفتم و دیروز ظهر مهسا بصورت ناشناس بهشون زنگ میزد که آدرس بگیره، گوشی روی آیفون بود و هر دو احساسی شده بودیم و اشک ریختیم، بعضی هاشون دعاهای قشنگی میکردن که قلب ادم رو میلرزوند. یکیشون آهنگ پیشوازش "امدم ای شاه پناهم بده" بود که همون لحظه منو منقلب کرد. عصر که دیگه بسته بندی ها آماده توزیع شده بودن یهو مدیرمون زنگ زد که یکی از اسم هارو اشتباه بهت دادم و اتفاقا خانواده ثروتمندی هستن. گفت به اون ندین و شماره اون دانش آموز نیازمندی که اشتباها جامونده بود بهم داد. بهش گفتم اشکال نداره و حتما قسمت اون خانواده هم بوده، و وقتی که بهشون گفتیم میاریم به حرف ما امید بستن و چشم انتظارن حتی اگر نیاز ندارن، بنظرم ناامیدشون نکنیم. نمیدونم خلاف نیت نذری (پخش بین نیازمندا) بود یا نه اما دلم نخواست کسی "ناامید" بشه .... و خدایا مگر میشه که توِ مهربون تر از پدر و مادر ، بنده هات رو ناامید و چشم انتظار رها کنی؟ محاله