و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

نوابغ

هنوز حوزه تصحیح نرفتم و ان شاالله فردا اولین روز هست. تصحیح امسال هم که الکترونیکی هست و از حالا نگران گردن درد و سردرد و چشم درد هستم... 😔

اما همکارانی که این روزها مشغول تصحیح بودند ، هر روز چندتا عکس از پاسخهای عجیب و بیربط و خنده دار و... بچه ها توی گروه میذارن ...هم خنده دارن هم واقعا تاسف برانگیز😐

مثلا در جواب سوالات امتحان فیزیک چنین جوابهایی نوشتن:

+ این سوال ، اصن سوال بی ربطیه

+ خرس عسل خوران به طرف مزرعه رفت

+ طراح محترم بگو ساقیت کیه ؟ به هرکسی توی پارک اعتماد نکن و...

+نقاشی یک ادمک کشیده و یک ماشین که مثلا ماشینه آدمکه رو زیر کرده و کنار ادمکه نوشته طراح سوال

+ اگر موتور سفینه فضایی خاموش شود؟ راننده باید صلوات بفرستد و با ایمان تقوا عمل صالح آن‌ را راه بیندازد.

+ اگر موتور سفینه فضایی خاموش شود؟ باید به پایگاه فضایی زنگ بزند و راه چاره بخواهد

× و دیگه نگم از التماس دعاهایی که از مصحح دارن و نامه هایی که مینویسن و البته غلطهای مکرر و افتضاح املایی

++++ آدم تا یه جایی میخنده و از یه جایی به بعد که به عمق فاجعه و آینده فکر میکنه غصه میخوره

گزینه الف یا ب؟!

امروز یک دستکش ظرفشویی خریده بود که وقتی بازش کردم داخلش یک کاغذ بود و نوشته بود برای شرکت در قرعه کشی این کد رو به این شماره پیامک کنید. گذاشتمش روی اپن و گفتم یادم باشه اینکارو بکنم.

از اونجا که آشپزخونه طبق معمول ِ اوقاتی که مامان سفر هست، خیلی شلوغ و به هم‌ریخته بود اون کاغذ هم‌ قاطی جلدهای بیسکوییتها و نون ساندویچ ها و... شد و فراموشش کردم.

بعدازظهر که رفتم ظرفهارو بشورم اون کاغد هم همراه بقیه‌ی وسایل انداختم توی سطل زباله و یک دفعه یادم افتاد که قرار بود توی قرعه کشی شرکت کنم‌که خب نکردم و تموم شد و چون خیلی برام اهمیت نداشت دیگه از خیرش گذشتم.

اما به موضوع "دو راهی‌های زندگی" و اینکه هر لحظه با هر انتخابی که میکنیم، یک سرنوشت متفاوت برای خودمون رقم میزنیم فکر کردم.چیزی که با خواندن کتاب "کتابخانه نیمه شب" بطور جدی بهش فکر میکردم. هر وقت بین دو گزینه الف و ب یکی رو انتخاب میکنیم ، در واقع یک راه و یک زندگی رو مسدود کردیم و یکی دیگه رو انتخاب کردیم و ما مدام در حال انتخاب و تصمیم هستیم چه تصمیمات مهم و اساسی چه جزئی.‌ گاهی همین جزئیات هم میتونن مهم باشن. مثلا فرض کنید امروز عصر به یک دورهمی دعوت میشید، اگر شرکت کنید ممکنه اونجا با کسی آشنا بشید و یک جهش اساسی درشغل و درامد و... براتون اتفاق بیفته، یا مثلا یک حرفی رو بشنوید یا از چیزی مطلع بشید یا راهنمایی ای بگیرید که میتونه خیلی بهتون کمک کنه. یا اینکه اگر شرکت کنید و اون دو ساعت خونه نباشید، تلفنی رو از دست بدید یا هزار و یک اتفاق دیگه که هر کدوم میتونن خیلی تعیین کننده باشن...

توی "کتابخانه نیمه شب" شرایطی فراهم میشه که شخصیت اول داستان اجازه پیدا میکنه در هر کدوم از زندگی هایی که با هر تصمیمی که نگرفته از دست داده، وارد بشه و ببینه اگر اون راه ها رو رفته بود الان زندگیش چه شکلی بود و چه حسی داشت .خیلی ایده جالبی هست که در این کتاب به زیبایی طرح شده

اخیرا فیلم ایرانی "زن بدلی" رو دیدم با همین موضوع. داستان از این قرار بود که: یک آقا که علاقمند به موسیقی بود به یک خانم مهندس که در استانه مهاجرت تحصیلی به خارج از ایران بود، پیشنهاد ازدواج داد و خانم با وجود علاقه ای که به هم داشتند ، (بخاطر اون گزینه مهاجرت ) جواب منفی داد. چند سال بعد وقتی به ایران برگشت خودش یک مهندس خیلی ثروتمند و موفق شده بود و آقا هم یک موزیسین خیلی معروف و موفق که در خارج از کشور هم شناخته شده بود. یک شب در خواب، خانوم خودش رو در زندگی ای دید که اگر همون موقع به اون آقا جواب مثبت داده بود، داشت.دو تا بچه داشتن و... توی اون زندگی هیچکدوم به این موفقیتهای شغلی و مالی که الان داشتن نرسیده بودن اما در کنار هم احساس خوشبختی میکردن. در این زندگی یک خونه معمولی در منطقه متوسط شهر داشتن و خانم خانه دار بود و.... یعنی با انتخاب هر کدوم از اون گزینه های بله یا خیر همه چیز تا ابد متفاوت رقم میخورد...

+ هم خوندن کتاب و هم دیدن فیلم رو به دوستانم پیشنهاد میکنم. البته کتاب رو خیلی بیشتر :)

مهربون تر از تو نداریم مگر خودِ خدا

یالوم توی کتاب دروغگویی روی‌ مبل میگه " مواجهه با مرگ کاتالیزور مهمی برای تغییره" و من چند بار این حس عجیب رو تجربه کردم‌‌. وقتی مرگ خودت یا عزیزی رو نزدیک حس میکنی همه چیز دنیا برات متفاوت میشه و هیچ چیز مثل قبل نیست...

دیروز بخاطر احتمالی که دکتر در تشخیص بیماری مادرم داد تا امروز که اون احتمال رد شد، برای من چنین حسی داشت...

خواندن بیشتر..

شروع آوارگی

همه در حال جمع و جور کردن وسیله ها و خانواده هاشون و راه افتادن بودن....اگر کسی ماشین و بنزین گیرش میومد با ماشین اگر نه اکثرا پیاده

یک‌زنی رو میدیدی که یک‌قابلمه یا سفره نون روی سرش و یک بچه بغلش و یکی هم پیاده کنارش داره توی جاده کوهستانی و پر از آدم میره...و کلی صحنه های اینجوری

پدرم همراه ما نیومد اما ما رو با یکی از پسرهای فامیل که یک فورد دو در داشت فرستاد...منم گفتم نمیرم، میخوام بمونم بیرونشون کنم... اونموقع یک‌پسر دبیرستانی بودم که یادمه یکی از همسایه ها یدونه با حالت تشر و دعوا زد پشتم و بزور فرستادنم عقب فورد. با دو تا از خواهرا و مادر و برادرم با فورد راه افتادیم، از بقیه خواهرام که ازدواج کرده بودن هنوز خبر نداشتیم چون اونا شهرهای اطراف بودن و تلفن هم که نبود.... خودمونم نمیدونستیم چه اتفاقی افتاده و قراره بیفته، برای چند روز داریم میریم، چرا میریم و قراره چیکار کنیم...من حتی انقدر مطمئن بودم زود برمیگردیم که با دمپایی راه افتادم

توی این حالت ترس و ازدحام ادم های مشوش و سردرگم و در حال فرار و صداهای متوالی تیراندازی ، در حالی که از جاده های پر پیچ و خم بین جنگلهای بلوط میگذشتیم، جعفر یعنی همون راننده فورد آهنگ "جنگل" داریوش رو گذاشته بود:

پشت سر جهنمه

روبرو، روبرو قتلگاه آدمه

ترس رفتن تو تنم

وحشت موندن تو دلم

خواب برگشتن می‌بینم

هر قدم به هر قدم

+ خاطره واقعی یک جنگزده از روز اول جنگ و ترک خانه و کاشانه

++ قلبم برای این همه مظلومیت و ترس و تنهایی و سرنوشت عجیبش فشرده میشه و اشک چشمامو تر میکنه

+++ میگم چه آهنگ جالبی ! انگار برای همون شرایط سروده شده و جعفر هم چه همزمان اینو انتخاب کرده! انگار چندتا کارگردان نشستن همه صحنه ها و موسیقی رو طراحی کردن

++++ همون موقع که داره تعریف میکنه هم داریم با صدای ملایم آهنگی از داریوش گوش میکنیم

روز آخر سال چهارم

دیروز توی گروه بهشون گفتم که فردا آخرین روزی هست که توی مدرسه میبینمتون اگر کسی با من کار داره بعد از امتحان وقتم آزاده.

امروز چندتا چندتا اومدن کلی حرفهای قشنگ زدن که قند توی دلم آب میکرد مثل اینکه : حرفهای شما امسال خیلی به من کمک میکرد و انگیزه می گرفتم- شما بهترین معلممون بودین- دلمون براتون تنگ میشه- توروخدا سال بعد هم معلممون باشید- شما اثرگذارترین آدم زندگیم بودین و... حتی اگر اغراق کرده باشن منو خوشحال کرد :))

سه تاشون هم هدیه اورده بودن: گلدون گل_نیم ست گوشواره و گردنبند_ شال

+ امسال اولین سالی بود که صفر تا صد بصورت حضوری مدرسه بودیم و تونستم اون زمان بندی رفتاری و تربیتی که دلم میخواد پیاده کنم، سالهای پیش یا اولش یا اخرش یا کلش مجازی بودن و همه برنامه ریزی هام بهم میریخت.

++ امسال و بچه های امسال رو خیلی دوست داشتم... خداروشکر

مسیر

...زندگی نه یک "هدف" که یک "روش" است.

+ جایی نوشته بود

بغداد

مشغول خواندن "گاه ناچیزی مرگ" هستم و همراه ابن عربی سفر میکنم به شهرهای مختلف ! اندلس، دمشق، مکه، بغداد، قونیه و...

زمان روایت داستان مربوط به ۸۰۰ سال پیش است و در توصیف شهر ها از همه بیشتر به توصیف زیبایی ها و جذابیتهای بغداد می پردازد ...بازار عطارها و عطر خوش ادویه ها ، بازار کاغذ و کتاب، بازار ماهی فروشها و منقل های ایستاده ای که برای کباب ماهی در کنار رودخانه دارند، شبهای شلوغ و جشن های بزرگ، معماری های خاص خانه ها و مساجد و....

خب من تابحال عراق نرفته ام و تصور مثبتی از آبادانی و زیبایی آنجا ندارم ، اما همیشه از مادرم ضرب المثلی درمورد بغداد شنیده ام: وقتی باهم سر موضوعی اختلاف نظر یا عمل داریم و من با خنده های شیطنت آمیز از او ایراد میگیرم یا کار خودم را برتر میدانم با خنده می گوید: همه شهر ها به هجران (در حسرت) بغداد بودن، حالا بغداد شده خرابه !

متوجه منظورش بودم اما خب درکی از زیبایی و خاص بودن بغداد نداشتم تا اینکه این همه توصیف از زیبایی های این شهر و تمایز ویژه اش نسبت به شهرهای دیگر آن زمان را دیدم.

+ یک‌چیز دیگری هم که برایم جالب بود مدل چاپ و نشر کتاب در آن زمان است. ابن عربی نویسنده است و کتاب مینویسد، همیشه مشغول خرید کآغذ و دوات و نوشتن است، وقتی کار نگارش یک کتاب را تمام میکند، چهار نفر از آدمهایی که کارشان رونویسی هست را به خانه اش دعوت میکند و آنها بطور همزمان در چند روز متوالی، از روی کتاب رونویسی میکنند (گاهی به زبانهای مختلف) و بعد هر نسخه را به کاروان هایی که به شهرهای مختلف میروند میدهند تا با خود به بازار کتاب آن شهر ببرند . و ظاهرا در آنجا هرکس بخواهد سفارش میدهد برایش از کتاب رونویسی کنند و به او بفروشند :)

تسلا

امشب فیلم سینمایی ای با همین نام از شبکه نمایش دیدم که مربوط به زندگی عجیب جناب نیکلا بود. اما اصلا فیلم خوش ساخت و واضحی نبود بنظرم و اگر کسی بدون اطلاعات قبلی آن را می دید شاید خیلی سر در نمیاورد و از وسط آن را رها می کرد.

پیشنهاد من این هست که اول دو اپیزود از پادکست رخ به نام "مخترع قرن بیستم" را گوش کنید که بسیار جذاب و کامل زندگی تسلا را روایت میکند و بعد اگر خواستید این فیلم هم ببینید و اگر هم ندیدید مهم نیست و چیزی را از دست نداده اید!

+ الان داشتم در آرشیو وبلاگ میگشتم که ببینم قبلا در مورد این پادکست چیزی نوشته ام یا نه که خب در این مورد چیزی دستگیرم نشد اما چقدر خاطره زنده شد !

گردنبند

حدود دو سال پیش یک زنجیر و آویز نقره از ن هدیه گرفتم اما هیچوقت ازش استفاده نمیکردم که سیاه نشه! اما از دیروز برای مهمونی خونه خواهرم گردنم انداختم و دیگه هم گذاشتم بمونه😊... ظاهرا توی طلا و نقره فروشی ها با موادی که دارن دوباره براقش میکنن 👌

+ دیروز توی مهمونی دو نفر رو که در دوران نوجوونی (وقتی راهنمایی بودم) خیلی باهاشون خاطره های خوب و قشنگ دارم دیدم و کلی ذوق کردم 😍 یکی مهشید که وقتی بغلش کردم و بوی آشنای ترکیب عطر و سیگارش رو شنیدم کلی خاطره برام زنده شد و یکی هم خانم ک که معاون مدرسه راهنماییمون بود و الان مدیر همونجا شده و کلللی از دیدن هم خوشحال شدیم و چندبار بغلش کردم😅😍

خود

ما می نه از برای طرب نوش می کنیم

خود را به این بهانه فراموش می کنیم

+ نه هنوز خوب نیستم. این دو روزه هم همه اش دندون پزشکی بودم که تو این اوضاع بی حوصلگی کلافه کننده بود... من چی میخوام از این زندگی؟ احساس میکنم عشق بیش از حد به شغل و محل کارم باعث شده هیچ چیز دیگه و ابعاد دیگه زندگی به چشمم نیاد ...

چه بی تابانه می خواهمت

بخاطر قوانین دست و پا گیر و مخالفتها و اعتراض هایی که علیهش شد، تصمیم گرفت استعفا بده و بره سراغ یک شغل دیگه و با بغض مدرسه رو ترک کرد ...
در محل کار جدید، در خانه، در ماشین و همه جا این بغض همراهش بود.... حس دلتنگی،حس دوری از جایی که بهش تعلق داری ..‌.

دو هفته این دوری طول کشید و هر ساعتش با غم گذشت، با اشک در چشم که سعی میکرد جلوی جاری شدنش رو بگیره، با بغض که تلاش میکرد با نفسهای عمیق و قورت دادن آب دهان و سکوت مانع ترکیدنش بشه...

یک شب با خودش زمزمه میکرد:
چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری ....


و من با تمام وجود حسش رو درک میکردم و همراهش اشک میریختم. فقط باید عاشق مدرسه و بچه ها باشی که بتونی این قسمتهای سریال "مدرسه ما" و حال خراب آقای کیهان بخاطر دوری از مدرسه رو بفهمی ...


+ از دیروز یک حال غمگین ِبی دلیلی رو تجربه میکنم که فضای غم آلود این دو قسمت سریال هم تشدیدش کرد...

++ شعر کامل با صدای خاص جناب شاملو اینجا

خط نستعلیق

امروز داشتم کارای نهایی طراحی سوالات رو انحام میدادم و یکی دو تا از سوالها رو حذف کردم و سوالهای سخت تری جایگزین کردم و کمی هم به شکل ظاهری و فونت های فایل توجه کردم و تصمیم گرفتم این بیت رو پایین سربرگ و اول امتحان بذارم:

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد، توکل بایدش

که خب با همون فونت خیلی جالب نمیشد و در همین راستا این سایت خوب رو پیدا کردم که هر متنی بهش بدید با خط نستعلیق ، شکسته، ثلث و... بصورت عکس با زمینه تذهیب یا ساده تحویل میده 😍

+ برای من که روی لپ تاپ فونت نستعلیق رو ندارم خیلی خوب بود 👌

عدم پایبندی به اصول

امتحان هماهنگ کشوری فردا و اخباری که از دشواری امتحانات نهایی و هماهنگِ دیروز و امروز شنیدم باعث شد اصول خودمو زیر پا بذارم و این ساعت شب توی گروه برای بچه ها پیام بفرستم و جواب سوالهاشونو بدم...هیچوقت از بعدازظهر به بعد و به ویژه شب ها جواب پیام نمیدم و خودمم پیامی نمیذارم، اما خب الان یادم افتاد که توصیه ها و وصیت های پایانی رو بهشون نکردم و مجبور شدم قانون خودمو بشکنم:/

البته اینکه امشب تولد مامان بود و ما تا حالا بیرون بودیم هم مزید بر علت شد که زودتر یادم نیفته این پیامو براشون بذارم. (توجیه و بهانه تراشی😅)

+ هم استرس دارم هم هیجان بابت امتحان فردا ....حس عجیبیه که ما هم همزمان با بچه ها سوالات رو میبینیم و از قبل نمیدونیم امتحان چطوریه ! البته کلیت سوالات و مباحث مشخصه اما خب

++ این ترم براشون ویفر مکسی با طعم فندق خریدم که فردا ان شاالله سرجلسه بهشون بدم. البته از قبل بهشون گفتم که من فردا مدرسه نیستم که روی کمک من و سوال پرسیدن سر جلسه حساب نکنن ! البته خیلی هم دروغ نگفتم و فردا مراقبت ندارم، اما هم بخاطر رسوندن خوراکی ها و هم اینکه دلم نمیاد تنها بمونن میخوام برم مدرسه ❤

کدها