نمیدونم چرا اسم این دندون هارو عقل گذاشتن اما بنظر من وجه مشترک هر دوتاشون" درد" هست...
+ از مدتی قبل درد مقطعی داشت اما از اون شب که بیرون بودیم و داشتیم شام تولد خواهرمو میخوردیم خیلی شدید و نبض دار و دائمی شد...دکتر خودم سرش خیلی شلوغه و نمیتونستم ازش نوبت بگیرم که دوتا از همکارا گفتن دکتر فلانی خیلی کارش خوبه و منم تصمیم گرفتم برم پیشش برای کشیدن این دندون. اونجا که رفتم یک کلینیک بود که همزمان ۴تا دندونپزشک با دستیارهاشون توی اتاق های مختلف کار میکردند و من رفتم گفتم میخوام دکتر فلانی کارمو انجام بده.
اون دخترای پذیرش کلی ناز و ادا اومدن که دکتر فلانی وقت نداره و انجام نمیده و خلاصه opg رو بردن بهش نشون دادن و دکتر هم گفت انجام میدم منتظر بشینه....بعد از حدود یک ساعت معطلی ، دستیارش که یک دختر خوش خنده بود اومد صدام کرد رفتیم توی یک اتاق خالی. روی یونیت دراز کشیدم که یک دختر دیگه هم اومد. گفت دهنتو باز کن عزیزم! و با آینه نگاه کرد و به اون دختر اولیه گفت آمپول بی حسی رو آماده کن و خودش رفت بیرون. اون که رفت از دستیاره پرسیدم خودِ آقای دکتر نمیان؟! دختره گفت شما که گفتین دکتر فلانی انجام بده... با تعحب گفتم دکتر فلانی خانومن؟!! گفت آره :))) نمیدونم چرا فکر میکردم باید آقا باشه :))
نفس
دومین دخترم که خدا خواست بیاد و جمع دو نفره من و باران رو سه نفره کنه ...
نفس متولد دی ماه ۱۴۰۱ هست و الان سه ماهشه دخترم 
+ اینم بگم که انتخاب فرزند معنوی از طریق سایت ekram.emdad.ir انجام میشه و میتونید خودتون استان، سن، جنسیت و.... رو گزینش و از بین بچه ها انتخاب کنید. و تعهد ماهانه برای هر بچه حداقل ده هزار تومان هست که به دلخواه میتونید بیشترش کنید. میخوام بگم که برای بچه داشتن هیچ کار سختی لازم نیست انجام بدید و این مبالغ ناچیز در خرج های روزمره واقعا چیزی نیست. اما حال خوبش حد نداره و البته که ان شاالله خدا برکت بده و در زندگی اون بچه ها موثر باشه
مادر ها و ماه مبارک
...و چه دعای مجیرهایی که هر زمان *مادر* قصد خواندن آن را داشت، خدمتی به اهل خانه، قد علم کرد و آن را به ساعتی دیگر موکول کرد...
ایام البیض رمضان بود...
مادر، سفره افطاری اهل خانه را فراهم کرد و زیر لب گفت: یادم نرود امشب دعای مجیر را...
سفره را جمع کرد و نگاهی به ساعت انداخت، حالا وقت تدارک سحری بود؛ مادر زیر لب گفت: یادم نرود دعای مجیر را!
ظرف ها را شست، سحری را آماده کرد، خواست مشغول دعا شود که متوجه شد کودک نوپایش بدجور خود و لباسهایش را کثیف کرده، پس مشغول تعویض پوشک و لباسهایش شد و زیر لب گفت:یادم نرود دعای مجیر را!
خسته و تکیده سرجایش نشست؛ تا خواست دعا را شروع کند آن یکی فرزندش کتاب به دست سراغ مادر امد برای دیکته شب... مادر زیر لب گفت یادم نرود دعای مجیر را!
کارها یکی پس از دیگری قد علم می کردند و ساعت بی رحمانه میگذشت و مادر در حسرت یک ساعت مناجات بی دغدغه، شب را سپری میکند...
و حالا که تمام اهل خانه را به هزار زحمت خوابانده و به زندگی سامان داده تا خلوتی باخدای خویش داشته باشد، چشم های مادر خسته و خواب آلوده، حالا دیگر نایی برای دعای مجیر نمانده!
سر بر بالین می گذارد و زیر لب آرام زمزمه میکند: نشد بخوانم دعای مجیر را!
قطره اشکی از گوشه چشم مادر روانه ی بالشت می شود و مادر،خسته و دلشکسته از روزمره، لب به مناجات میگشاید:
خدایا؛ به حق لحظات پختن افطاری با زبان روزه و حرارت اجاق گاز که بدجور تشنه میکند مرا: اجرنا من النار یا مجیر...
خدایا به حق لحظاتی که ایستاده ام تابشورم ظرف ها و نظافت کنم خانه را: اجرنا من النار یا مجیر...
خدایا به حق خستگی پاها و بی رمقی دست هایم: اجرنا من النار یا مجیر...
خدایا به حق ساعات عمرم که در راه خدمت به همسر و فرزندانم، به بندگانت که به من واگذار نمودی سپری شد: اجرنا من النار یا مجیر...
خدایا اصلا به حق این دل شکسته و حسرت زده ی خواندن دعای مجیر و چشم های بی رمق از همراهیم: اجرنا من النار یا مجیر...
حالا مادر آرام میخوابد، هرچند تا صبح چند بار دیگر بیدار میشود تا یکی از فرزندان را آب بدهد، یکی را شیر بدهد و برای آن یکی که بیقرار شده آغوش مهر مادری بگشاید...
مگر میشود چنین دعای مجیری مقبول درگاه ربوبی نگردد؟
اصلا تمام عمر مادرها *ایام البیض* است، چه رجب، چه شعبان، چه رمضان و چه...
خدایا به حق لحظه به لحظه خستگی مادرانمان: اجرنا من النار یا مجیر🌹
+ اینو جایی خوندم و بغض گلوم رو گرفته...خدا به همه مامان ها سلامتی بده که در این ماه چندین برابر خسته هستند ولی همچنان صبور و مهربان ... روح مادران در گذشته شاد
فضای خوب
امروز مستقیما از سر کار ، با بابا که اومده بود دنبالم رفتیم رادیولوژی که دندونپزشکم معرفی کرده بود برای عکس OPG
بابا موند توی ماشین و من رفتم بالا. هیچکس جز من و یک خانم دیگه اونجا نبود. یک موسیقی ملایم بی کلام با صدای کم گذاشته بودن و یک اکواریوم بزرگ کنار صندلی های انتظار بود. کل مدت پذیرش و عکس برداری و تحویلش کمتر از یک ربع شد و در اون مدت انقدر همه چیز آروم و قشنگ بود که اصلا احساس نمیکردی در یک مرکز پزشکی یا درمانی هستی.
چقدر خوبه اگر به فضاسازی محیط های مختلف بیشتر دقت بشه ...
+ امروز سر کلاس تفکر و سواد رسانه دوتا اصطلاح از بچه ها شنیدم که اولین بار بود و معنیش رو نمیدونستم(الان سرچ کردم فهمیدم) ، اما از اینکه خیلی اروم و رو به دوستاش گفت و دو سه تا از دوستاش عکس العمل نشون دادن که مثلا من نشنوم و ادامه نده متوجه شدم نباید چیزای خوبی باشن اما خب به روی خودم نیاوردم . اما همون موقع داشتم فکر میکردم به عنوان معلم سواد رسانه ی جوان چقدر مفاهیم جدید رسانه ای رو بلد نیستم و تازه مثلا بروز محسوب میشم. وقتی ما به عنوان معلم یا پدر و مادر یا حتی خواهر و برادر بزرگتر خیلی چیزها رو نمیدونیم ارتباطمون با این نسل به مشکل میخوره
یکی دیگه هم که خیلی بچه پرانرژی و شوخ طبعی هست امروز ارائه داشت، با هیجان و مثالهای ملموس داشت توضیح میداد و من هم که آخر کلاس کنار یکی از بچه ها نشسته بودم داشتم با بقیه گوش میکردم و اکثرش در حال خنده بودم از اب و تابی که داشت به درس میداد و مثالهایی که میزد. در همین حین خواست بگه ما واژگانی که استفاده میکنیم متفاوت شده بخاطر فضای مجازی و خودمون زبان خودمونو میفهمیم و اگر یکی دیگه بشنوه میگه شما اسکلید ! که حواسش نبود و به جای اسکل از واژه هم وزن دیگه ای استفاده کرد! یدفعه کلاس ترکید و هرکی یه چیزی میگفت، یسری ها میخندیدن، یسری ها میگفتن واای و چندتا سرزنشش میکردن و خلاصه...منم که نمیدونستم دقیقا باید چیکار کنم و از طرفی جلوی خنده ام رو نمیتونستم بگیرم در سکوت فقط کمی خندیدم که چون ماسک داشتم زیاد تابلو نشد و خود کسی که داشت ارائه میداد چندبار گفت ببخشید خانم و من با اشاره دست و سر گفتم ادامه بده و بچه ها خودشون بدون اینکه من چیزی بگم آروم شدن(این خیلی خوشحالم میکنه که بعد از ۶ ماه خودکار شدن و لازم نیست بهشون تذکر بدم و قوانین کلاس و احترام گذاشتن رو یاد گرفتن) ...بیچاره تا لحظه آخر و بعد از بیرون اومدن از کلاس هم چند بار دیگه معذزت خواهی کرد :)
جنگ
میگه
" اختیار " اضطراب آفرین است.
تَقَلّا
هم دیروز هم امروز خواب می دیدم که مهمان اومده یا ما داریم میریم مهمانی و من همه اش در حال بدو بدو کردن برای پیدا کردن لباس و آرایش و خرید هدیه و... هستم و در هر دو خواب هم همه توی مهمونی بودن و منتظر من بودن و من دو سه ساعت بود که دیر کرده بودم ...
الان از شدت تپش قلب و عجله که توی بازار داشتم برای خرید کادو برای رفتن به خونه دختر عمه ام و اینکه خیلی دیر شده بود و مهمونی داشت تموم میشد از خواب بیدار شدم! (و جالب اینکه این دختر عمه ام سالهاست استرالیا زندگی میکنه )
شاید دلیل این خواب ها هیجانی هست که برای برگزاری تولد خواهرم دارم . ۲۴ فروردین تولدشه و من خیلی دلم میخواد یک تولد سورپرایزی و هیجان انگیز و متفاوت براش بگیریم که خوشحال بشه...از آخرین باری که برای تولدهای خانوادگی مهمون دعوت میکردیم فکر کنم ده سالی میگذره، در این سالهای اخیر تولدها فقط با حضور جمع کوچک خانوادگی خودمون برگزار شده (البته با تزیین و تدارکات و کیک های متفاوت داخل خونه یا فضای باز یا کافی شاپ) اما برای امسال دو تا گزینه داشتیم یکی برگزاری تولد خونوادگی در یک منطقه سرسبز مثل چالوس و در یکی از رستورانهایی که تخت دارن کنار رودخونه که قبلا هم خواهرم اونجا رفته و یکی دیگه دعوت پنهانی چندتا از دوستهای صمیمی خواهرم به خونه (بدون اینکه خودش بدونه) و برگزاری تولد توی خونه .... به پیشنهاد من گزینه دوم پذیرفته شد، درسته که زحمت زیادی داره و ضمنا ریسک هم هست چون خواهرم همیشه از قبل تولدش تاکید میکنه من حوصله کسی رو ندارما :) و حالا اگر بیاد ببینه ما خود سر به دوستاش زنگ زدیم و دعوت کردیم و تازه از قبل هم بهش نگفتیم که اماده بشه نمیدونم چه عکس العملی خواهد داشت :)
+ چالش اول زمان برگزاری هست که خب بیست و چهارم توی شبهای قدره ، فعلا تصمیم گرفتیم جمعه (بیست و پنجم) شب بذاریم که دیگه شبهای قدر تموم شده باشن
++ چالش بعدی پیدا کردن شماره تلفن دو سه تا از دوستاشه که شمارشونو نداریم و تا بحال هم ندیدمشون :) شماره بقیه رو دارم .
+++ و چالش سوم انتخاب خوراکی و دسر و... است . اگر در این مورد پیشنهادی دارید حتما بفرمایید.
++++ و چالش بعدی اینکه چون جمعه است خواهرم نه سر کار میره نه دانشگاه و باید یجوری از خونه بفرستیمش بیرون. فعلا فکرم اینه که به یکی از همین دوستایی که قراره دعوت کنیم بگم شما برای جمعه ظهر خواهرمو دعوت کن خونت و تا شب نگهش دار و شب با خودت بیارش و توی راه هم نگو میخوای بیای بالا و بگو فقط میخوام برسونمت. رسیدین دم در بگو میخوام بیام بالا :)
+++++ سفارش کیک و تزیین خونه هم هست .
×سوال: شما اگر بودین ، دوست داشتین تولدتون چجوری باشه و چی داشته باشه که خوشحال بشین؟
بدون قرار قبلی
اول خواستم درمورد داستان فیلم و اتفاقات آن بنویسم اما بنظرم آمد که اینها با یک سرچ ساده هم برای من و هم برای شما در دسترس است. پس ترجیح دادم کمی"شخصی" تر و از حس خودم نسبت به فیلم بنویسم...
+امروز چند ساعت مانده به افطار از شبکه یک دیدمش
حریم گناه
میگفت مراقبه سه مرحله داره. مرحله اول مراقبت بر انجام واجبات و دوری از کارهای حرام هست . مرحله دوم دوری از حریم گناه هست و مرحله سوم توجه به اخرت و محاسبه نفس بصورت روزانه ، ساعتی و...
این مرحله دوم و دوری از حریم گناه توجهم رو جلب کرد. مثال میزد مثلا اگر میدونی ارتباط با فلانی احتمال انجام گناه رو در پی داره مثلا غیبت یا تهمت یا تمسخر و... اون ارتباط رو قطع یا به نحوی مدیریت کن. یا مثلا بسیاری از فکر ها، مکان ها ، سایتها و... که خودشون فی نفسه حرام نیستن اما اگر دور و برشون بری با توجه به شناختی که از خودت یا اونا داری احتمال انجام گناه هست، ازشون دوری کن ...
و حالا ما برای افطار مهمانی داریم بسیار خوش صحبت که خیلی هم حرف میزنه . موضوع حرفها هم تعریف کردن از بقیه است که خود به خود منجر به غیبت میشه... و من دارم سعی میکنم خودمو با تلویزیون مشغول کنم تا زیاد بهاش هم صحبت نشم :)
ای کاش همیشه ماه مبارک بود و ما بیشتر تذکر میشنیدیم که یادمون نره این مراقبت ها
ارتباط بدون خشونت، زبان زندگی
ارتباط بدون خشونت (nvc) روش تعاملی است که تبادل اطلاعات و حل صلحآمیز اختلافات را تسهیل میکند. ارتباط بدون خشونت بر ارزشهای مشترک انسانی و نیازها تکیه میکند و افراد را به پرهیز از زبانی که سبب مقاومت یا کاهش عزت نفس میشود و استفاده از زبانی که سلامت را افزایش میدهد تشویق میکند
چهار مرحله ان. وی.سی:
۱. مشاهده ها
۲.احساس ها
۳.نیاز ها
۴. تقاضا ها
++ عنوان پست، عنوان کتابی است که اخیرا در طاقچه میخوانم. آنچه در ادامه می آید بخشهایی از همین کتاب است.
توبه
به معنای رجوع است. یعنی برگشت.
و این با" ذهاب " به معنی رفتن، متفاوت است.
خداوند از توبه و بازگشت سخن می گوید چون انسان از ابتدا قلب پاک داشته و در جای درست بوده و حالا به هر دلیلی از آنجا دور شده، دوباره برمی گردد ... و این تعبیر بسیار لطیف و امیدبخشی است.
+ برنامه "کلمه" از شبکه یک امشب بسیار مفید و دلنشین بود. فردا شب هم ظاهرا با همین مهمان هستند که ساعت ۲۳ پخش میشود. به همه دوستان پیشنهاد میکنم
++ برنامه امشب در تلوبیون اینجا
+++ از اهمیت مراقبه هم خیلی گفتند. واقعا نفس نیاز به مراقبت دارد و اگر به حال خود رها شود ما را به هر جهتی خواهد برد...باید برای این هم فکری بکنم
نام گذاری
اسم خودش رضاست
اسم خانمش رزیتا
و اسم دختر کوچولوشونو گذاشتن رزا
+ یکی تعریف میکرد همکاری دارن که فامیلیش "کبیر" هست و اسم کوچکش کوروش... و تازه میگفتن یک برادر هم داره که اسم اون داریوش هست :)
++ یک اسم و فامیل جالب دیگه که اونم از خانواده شنیدم این که یک نفر فامیلیش مظلوم بوده و اسم کوچکش حسین
+++ شما چه اسم یا فامیلی جالب یا خاصی رو شنیدین؟
هو الحی
گل لاله ای که از دیروز عصر کنار هفت سین بود ، صبح گذاشتم پشت پنجره ی باز که کمی هوا بخوره ... یک ساعت بعد اتفاقی نگاهم بهش افتاد و دیدم که خودشو جمع کرده و حالت غنچه شده... کلی قربون صدقه اش رفتم و عذرخواهی کردم که سردش شده و از اونجا برش داشتم
خواهرم میگه موجود زنده است دیگه ....
و من به اسم "حی" تو فکر میکنم. به حرف دکتر خ که میگفت من همه موجودات رو جلوه ای از اسم حی خدا می بینم... باید جور دیگری به طبیعت و جهانیان نگاه کنم...باید تو را بیش از پیش در همه جا ببینم