و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

کوانتوم پیشرفته

دیروز از ساعت ۸ونیم صبح تا ۱۳:۱۵ سر امتحان این درس بودیم ...کلا ۶تا سوال...بین ۳تای اول و دوم هم یک ربع استراحت

اما دکتر س انقدررررر نازنین و با آرامش هست که توی تمام این مدت و سر امتحان به اون سختی ذره ای استرس به ما نداد و حتی چندین بار با لبخند و ارامش میگفت :نترسین، من هستم ❤ من اینجام❤

بهترین استادی که در تمام عمرم داشتم...ای کاش روزی بتونم از نظر اخلاقی شبیه ایشون معلمی کنم😍

+ همزمان دخترای دوازدهم خودم هم توی مدرسه امتحان فیزیک داشتن و من بخاطر دانشگاه نتونستم پیششون باشم ولی در همون حال که خودم داشتم امتجان میدادم اونا هم یادم بودن 😄

سعدی

چقدررر باید خوب باشی که بتونی یک حس عمیق رو انقدر زیبا و کوتاه و روون توی چندتا کلمه به دقت بیان کنی؟

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق

ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم

+ از دیروز یه نوع دیگه ای از دلتنگی رو تجربه میکنم

امروز

اول از دوستانی که در نظرسنجی مشارکت کردند تشکر میکنم😍 نظر اکثریت روی بایکیت بود و منم همینو گرفتم امروز براشون بردم. یازدهم ها امروز امتحان داشتن. دوازدهم ها هم بیست و سوم که اون روز خودم مدرسه نیستم و بایکیت هاشونو گذاشتم مدرسه که معاونمون زحمت بکشه بده بهشون

+ بچه ها توی پنج تا کلاس نشسته بودن(طبق شماره صندلی هاشون) که یکی یکی وارد کلاسها میشدم و بهشون بایکیت تعارف میکردم. توی یکی از کلاسها رفتم، به مراقب خسته نباشید گفتم و شروع کردم به تعارف از نیکمت اول که دیدم مراقب میگه: باااشه حالا دنیا! خودتو کُشتی. متوجه شدم که دنیا توی اون کلاسه و خب میدونم بهم علاقه داره. توجه نکردم و همونجور که پشتم بهش بود به کارم ادامه دادم. دیدم بچه ها میخوان شروع کنن حرف بزنن بلند و جدی گفتم شما مگه امتحان نمیدین؟؟ ساکت شدن 😉 بعدش موقع بیرون رفتن مراقب گفت شما که وارد شدی دنیا عنان از کف داد....منم لبخند زدم و بدون اینکه چیزی بگم از کلاس اومدم بیرون... امسال من معلم این کلاس نیستم اما کلا دوسشون دارم و دل به دل راه داره💕

بعد از یکسال

آهنگی که از دیروز چندین بار گوش کردم (اینجا)

+ امروز ن رو دیدم...از ساعت ۱۱ونیم تا ۲ونیم...توی ماشین بودیم، توی پارک رفتیم قدم زدیم، کافه رفتیم چای و کیک خوردیم (نصف چای فنجون دهنیشو خوردم) آخرش هم کمی اشک ریختم و منو رسوند به ایستگاه و رفت

++ رز جاودان برام خریده

منِ او

"منِ او" تمام شد...

دیشب چند صفحه آخرش مونده بود ، درست همونجایی از داستان که علی و هانی و هلیا و نویسنده رمان برای شناسایی یک شهید میرن بهشت زهرا...فکر میکردم حالا میرن اونجا و نهایتا سر قبر مه‌تاب و مریم قصه تموم میشه بخاطر همین عجله ای برای خوندن صفحات پایانی نداشتم. حالا اومدم سراغش و این صفحات آخر رو خوندم و باید بگم که واقعا غیرقابل پیش بینی و عجیب بود...اون لحظاتی که علی گم شده بود و دنبالش میگشتن و جنازه شهید جوان هنوز اونجا بود، دل توی دلم نبود که ببینم چه اتفاقی افتاده و علی کجاست؟!

شاید بشه گفت رمانی درمورد این حدیث: مَن عشق فَعفَ ثم مات، مات شهیدا...

+ خیلی حرف میشه زد درموردش ولی هنوز خودمم توی شوک ام ! اما خوندنش رو پیشنهاد میکنم

نظرسنجی

بنظر شما برای سر جلسه امتحان این ترم بایکیت بخرم یا رنگارنگ؟

یعنی شما بودید کدوم رو بیشتر دوست داشتید؟

کدها