دیروز اولین روز دانشگاه در این ترم بود. صبح درحالی از خونه بیرون رفتم که هوا بارونی بود و من ذوق زده از تماشای خیابونهای خلوت و خیس صبحگاهی توی هوای نیمه تاریک بودم. روزهای بارونی ، برفی یا ابری برای من سرشار از انرژی هستند برعکس روزهای یکنواخت ، تکراری و بدون جذابیت آفتابی.
صبح فکر میکردم بارش نهایتا یک ساعت ادامه داشته باشه و سرکلاس هرازگاهی نگران و با استرس از اینکه بارون قطع شده از پنجره به حیاط پر از درخت و خوشگل دانشگاه نگاه میکردم و هربار که میدیدم هنوز میباره یه جون به جونام اضافه می‌شد....شکر خدا تا شب یکسره و به شدت بارید و چندباری که برای نماز یا کارای دیگه از دانشکده بیرون رفتم حسابی خیس شدم :)
امروز صبح تقریبا آفتابی و ناامیدکننده بود اما از ظهر یکدفعه هوای سرد اومد تو کلاس و استاد کاپشن پوشید و گفت هوا دیگه شرد شدها ! از پنجره های بزرگ سایت که رو به حیاطِ مربعی و حوض دو‌طبقه دانشکده هستند آسمون رو نگاه کردم، هوا ابری و گرفته بود، خوشحال شدم. بعد از تحمل اداهای دانشجوهای دکتری استاد که خودشونو از استاد هم استاد تر می‌دونستن(مثل بعضی منشی های دکتر ها که از خود دکتر بیشتر ادا دارن) و تحمل خودِ استاد که پر از ادعا و تعریف از خود بود، بالاخره کلاس رو ۱۲ونیم تعطیل کردن.
هوا یجوری بود که فکر کردم اگر نرم سمت چهارراه ولیعصر و انقلاب و کمی قدم نزنم و توی یه کافه با خودم خلوت نکنم در حق خودم کوتاهی کردم....پس رفتم انقلاب :)
خیابون انقلاب و همینطور ولیعصر توی پاییز و هوای ابری و بارونی فوووق العاده جذابه، انگار "خودم" اونجاست و وقتی میرم اونجا خودمو ملاقات می کنم... کمی راه رفتم و فکر کردم، عود و جاعودی خریدم، ماژیک های وایت برد صورتی و نارنجی و بفش برای مدرسه خریدم ، کتاب کمک درسی برای فیزیک یازدهم و دوتا کتاب دانشگاهی برای همکار خواهرم خریدم... دیدم طبقه بالای ترنجستان کافه باز شده و رفتم اونجا... راستش من هیچ جوره آدم قهوه و موکا و اسپرسو و امریکانو و لاته و بقیه دار و دسته شون نیستم، حقیقتش اصلا فرقشونو نمیدونم و از نظرم همشون "قهوه" اند و تلخ! همیشه توی کافه ها چایی یا دمنوش سفارش میدم و اگر نبود و خیلی ناچار بودم نسکافه...شکر خدا هم چایی داشتن و هم کیک شکلاتی و برخلاف انتظارم، چقدرر هر دوشون خوشمزه و خوش عطر بودن:) دوره کارشناسی خیلی پیش میومد تنهایی برم کافه و امروز یاد اون ایام افتادم...به صندلی خالی روبروم نگاه میکردم و فکر...


+ یاد حرف معصومه(شاگردم) افتادم که میگفت اون بار که باهم بیرون رفته بودیم و چایی سفارش دادین دیگه مطمئن شدم چقدر چایی دوست دارین:)

+ این روزها رمان دم دستیم "عادت میکنیم" از زویا پیرزاد هست. خیلی دوسش دارم و عاشقانه ملایمی که در بطن روزمرگی تعریف میکنه حسابی گرم و‌ پرکششه. توی مترو، تاکسی، بین کلاسها، قبل خواب و خلاصه هروقت میشه میرم سراغش... مناسب این روزهای پاییزیه:)