و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

یک روز مانده به عید پاک

سومین کتابی که از زویا پیرزاد خواندم.

مثل دو کتاب قبلی اینجا هم شخصیت های داستان مسیحیان ایرانی بودند و این تفاوت دین و فرهنگ باعث جذابیت بیشتر داستان ها می شود.

"یک روز مانده به عید پاک" سه دوره از زندگی پسری بنام ادموند را در روزهای نزدیک به عید پاک به تصویر می کشد. در بخش ابتدایی ادموند پسری ۱۲ ساله است که با دختر سرایدار مسلمان مدرسه یعنی طاهره هم کلاسی و دوست است. در بخش میانی ادموند مردی شده که یک دختر دانشجو دارد و قصد دارد با بهزاد که همکلاسی مسلمانش است ازدواج کند و همسر ادموند با موضوع مخالف است. در قسمت پایانی ادموند مردی تنها شده که همسرش فوت کرده و دخترش هم به علت مهاجرت از او دور است، همدم این روزهای ادموند خانم ِمعاون مدرسه ای است که ادموند مدیر آن جاست.

در هر بخش جزئیات جالبی از روزمرگی ها، افکار، احساسات، اتفاقات و بطور کلی زندگی با زبانی ساده و‌ گیرا مطرح می‌شود که مخاطب را با خودش همراه می کند.

خواندن هر سه کتاب، مثل نوشیدن یک لیوان چای ِگرم ساده و دلچسب بود و می توانم بگویم که از قلم بی تکلف این نویسنده خوشم می آید. خواندن این کتاب هم مثل "چراغ ها را من خاموش می کنم" و "عادت می کنیم" به دوستانم پیشنهاد می کنم .

دخترای خوشگلم

چند روز پیش کمیته امداد اس ام اسی فرستاد و گفت توی این لینک ها میتونی عکس بچه هاتو ببینی ... بدو بدو وارد شدم 😍🫠😅

اول نفس رو دیدم ... دختر کوچولوی ۲ ساله ام با موهای طلایی که خرگوشی بسته 🥰😍🥰😍

و‌ بعد باران ۷ ساله ام ... با موهای مشکی و بلند که روی شونه هاش پخش شده با گوشواره های حلقه ای و ابروهای کمونی و لبخند ناز😍🥰😍🥰

وای نگم براتون از خوشگلی و معصومیت چهره های بی گناه دخترام ❤️ خدایا مرسی که دارمشون🥲🩷🙈🌸

+ پیشنهاد می کنم سری به سایت کمیته امداد و بخش طرح اکرام بزنید، میتونید دختر و پسراتونو انتخاب کنین 😍 و این هیچ تعهد خاصی ایجاد نمیکنه و‌مثلا اگر یه مدت پولی واریز نکنید کسی نمیاد بگه چرا این ماه پول ندادی! یعنی نگران نباشید از این نظر 🥰

پَر

به پیشنهاد یکی از همکارا تقریبا از ده روز پیش رمان " پَر " رو از طاقچه خریدم و امروز عصر تموم شد.
یک قصه عاشقانه که کاملا "قصه" بودنش اشکاره اما چون خیلی روان و‌ پر احساس نوشته شده آدم رو با خودش همراه می کنه و پایان متفاوت و جالبی داره... اصل داستان اینه که طرف داره به همسرش خیانت میکنه ولی در طی تعریف ماجرا انقدر اون بخش از زندگیش در حاشیه است و ما مدام عشق و فداکاری رو در رابطه جدید می‌بینیم انگار دیگه دلمون نمیخواد به اون جنبه خیانت فکر کنیم !
در کل رمان جذابیه اما از خوندنش چیزی عاید مخاطب نمیشه و فقط سرگرم کننده است.

+ امروز صبح کلاس فوق برنامه داشتم توی مدرسه و ظهر که بر می گشتم دلم می‌خواست همینطور ساعتها به رانندگی توی اون نم نم بارون ادامه بدم...هوا خیلی قشنگ بود. عصر هم برق قطع شده بود و توی هوای ابری و نیمه تاریک ِ دم غروب در حالیکه چای دارچینی توی فرنچ پرس جدیدم دم کرده بودم و با کرم کاکائو میخوردم صفحات پایانی "پر" رو میخوندم و اشک می ریختم !

روز تمام نشدنی

۵ونیم صبح بیدار شدم و ۷و ربع مدرسه بودم. کلاسم رو‌ نیم ساعت زودتر از همیشه یعنی ۷ونیم شروع کردم چون قرار بود ۸ونیم جلسه گروه فیزیک در اداره برگزار بشه. اجازه داشتم که کلا مدرسه نرم و مستقیم برم جلسه اما چون درس عقب بود و دوازدهم ریاضی داشتم ترجیح دادم کلاس رو برگزار کنم. ۸و نیم تازه از مدرسه خارج شدم و تو اون ترافیک اومدم سمت اداره، وقتی رسیدم اواسط جلسه بود که خب بهتر :) قبلا تو اینجور جلسات اظهار نظر و مخالفت و بحث میکردم اما حالا فقط سکوت میکنم و‌منتظر می مونم جلسه تموم بشه که برم به کارهایی که خودم فکر میکنم درسته برسم :) یعنی به تجربه فهمیدم که با خیلی از تفکراتی که صرفا دنبال ویترین درست کردن هستن و درکی از واقعیت ندارن نباید جنگید و حرف زدن باهاشون مثل کوبیدن میخ آهنین در سنگه :)
خلاصه جلسه تموم شد باز اون راه رو برگشتم اومدم مدرسه، تا رسیدم ساعت ۱۱ بود و بچه ها هم تعطیل کرده بودن چون از قضا (یاد آقای همساده افتادم) توی مدرسه هم جلسه شورای دبیران بود :/
خلاصه هنوز بی حوصلگی ناشی از جلسه قبلی تموم نشده بود که جلسه جدید شروع شد ! خیلی سعی کردم حرف نزنم و سکوت کنم ولی دو جا دیگه صبرم تموم شد و یه چیزایی گفتم :) سر قضیه برگزاری نماز جماعت و‌برنامه ای که نوشتن هم حتی صدام بالا رفت:/
خلاصه جلسه تموم شد من و مدیر آخرین نفراتی بودیم که باهم از مدرسه خارج شدیم و دیدیم ماشین من چرخ جلوش پنچره ..... خب من که هیچی در این مورد نمیدونستم، خانم مدیر اومد یه نگاهی کرد گفت نمیشه با این تا خونه بری باید عوضش کنیم ، بابا در دسترس نبود ولی تلفنی گفت ماشینو همونجا بذار خودت با اسنپ یا مدیرتون بیا خونه من عصر میرم سراغش. در همین حین یه آقای حدودا ۵۵ ساله که خونه اش روبروی مدرسه بود اومد ماشینش رو‌ببره داخل پارکینگ که خانم مدیر بهش گفت میشه کمک کنین این چرخ رو عوض کنیم؟ بنده خدا فورا موافقت کرد و دستکش به دست اومد . یک ربعی اون دو تا درگیر تعویض بودن و من هم نگاه می کردم ، اولین بار بود که ابن فرآیند رو می دیدم:/
کلی شرمنده شدم مخصوصا وقتی دست های سیاه شده خانم مدیر رو دیدم و هر جا هم میخواستم کمک کنم میگفت تو‌دست نزن دستت سیاه میشه... یه نم بارون هم اون وسط زد که بیشتر دچار عذاب وجدان بشم :/
خلاصه مشکل برطرف شد و نزدیک ساعت۲ رسیدم خونه.
عصر اول رفتم یه آجیل فروشی و‌ یک بسته گز برای مدیر و یک بسته مسقطی برای آقای همسایه خریدم که فردا برای تشکر بهشون بدم، بعد هم رفتم باشگاه دو‌ساعتی ورزش کردم. ۷ونیم رسیدم خونه و بعد از دوش گرفتن بلافاصله خوابم برد، حالا از یک ساعت پیش بیدار شدم نماز خوندم و مشغول تصحیح برگه ها شدم.

+ چقدر طولانی و خسته کننده بود امروز

++ خیلی از همکاران فیزیک، توی دوره دبیرستان معلمم بودن و وقتی تو این جلسات میبینمشون حسابی ذوق میکنم و‌ دلتنگ ایام خوش شباب میشم :)

بزرگسالی

یکی از نشانه هایی که میفهمم دارم وارد دوره بزرگسالی میشم تغییر سلیقه موسیقاییم هست.

خواندن بیشتر..

جیگرکی ِ پت و مت

نمیدونم چی شد یهو دیروز به بابا گفتم حالا که مامان خونه نیست خودمون میتونیم جیگر بخریم کباب کنیم؟ گفت آآااره
امروز حس دانشگاه رفتن نبود در نتیجه خونه موندم و ظهر رفتم باشگاه. چقدر اون ساعتا خلوت و خوبه
نزدیک ساعت۲ رسیدم خونه و دو سری لباس انداختم توی لباسشویی بخاطر همین تازه ساعت ۴ اومدم خوابیدم و تازه چشمام گرم شده بود که بابا از بیرون اومد و از همون جلوی در صدام کرد .با خستگی زیاااد ِ ناشی از تمرین های امروز، بلند شدم از اتاق رفتم بیرون و سعی کردم خوش اخلاق باشم :) گفت بیا برات جیگر خریدم و همزمان هر دو به جیگری که گذاشته بود روی اپن نگاه کردیم و یه "این چه کاری بود ما کردیم؟" توی چشمامون بود. گفتم خب حالا باهاش چیکار کنیم ؟!
برش داشتیم رفتیم توی آشپزخونه و عین پت و مت دور خودمون چرخیدیم تا وسایل لازم رو پیدا کنیم ، بعد گفت بیا یه طرفشو بگیر خردش کنیم، اول گفتم بذارش رو تخته و دستم بو میگیره و... ولی در نهایت چاره ای نبود ... اواسط کار دشوار خرد کردن بودیم که یه لحظه نگاهم به سرامیک جلوی ظرفشویی افتاد :/ تمام خونش چکه کرده بود رو زمین :// ولی بدون اینکه غر بزنم فقط خندیدیم و درمورد اینکه مامان همیشه چجوری تنهایی این کارا رو انجام میده حرف زدیم، بعدم رفت توی بالکن کبابش کرد و بالاخره موفق شدیم توی آشپزخونه ای ترکیده، بشینیم و بخوریمیش :)
ولی اگر تو اون چند دقیقه یکی بود و نگاه میکرد مثل یه قسمت از پت و مت بود :)

نوشابه

روی سنگِ گرم ِ جلوی شومینه نشسته بودم و در حالیکه چند دسته برگه تصحیح نشده روی میز کنارم بود، در مورد روش تحقیق تز دکتری خواهرم و مشکلاتی که استاد راهنماش باعث ایجادشون شده با هم حرف میزدیم .همزمان تلویزیون هم روشن بود و مستندی به اسم "طعم کولا" پخش می‌شد...دلم می‌خواست ببینم اما خواهرم نیاز داشت که حرف بزنیم تا اعصابش آروم بشه در نتیجه فقط هرازگاهی گوشه چشمی به تلویزیون مینداختم و یه قسمت جالبش رو‌ دیدم:
یه دختره توی رستوران نشسته بود و یک لیوان نوشابه جلوش بود که با نِی می‌خورد . یه پسره رفت سر همون میز نشست و‌ خیلی عادی تعدادی بسته شکر تک‌نفره (۱۶ تا) جلوش گذاشت و یکی یکی بسته هارو باز میکرد و‌ شکر ها رو می‌ریخت توی دهنش ...دختره و بقیه با تعجب بهش نگاه میکردن.
بعد راوی ِ مستند گفت اون لیوان نوشابه، داخلش به همین اندازه ، یعنی ۱۶ بسته، شکر داره و ما به راحتی میخوریمش🫤☹️

+ نمیدونم تکرارش کی پخش میشه اما شاید فردا بتونم ببینمش

× بعد از گذشت چهل روز ، امروز بالاخره رفتم دفتر نمره ام رو سیمی کردم 😅 ولی یه کار بد هم کردم و باشگاه نرفتم 😓

نازنین

"نازنین" بعد از "شب‌های روشن" دومین کتابی بود که از داستایوفسکی خوندم. داستانی نسبتا کوتاه و پرکشش اما نه به جذابیت شبهای روشن...
دیشب و امروز عصر هم فیلم "سایه های موازی" که فیلمنامه اش با نگاهی به این کتاب نوشته شده رو دیدم... اگر کتاب رو‌ نخونده باشی شاید دیدن این فیلم حوصله سربر و‌ کسل کننده باشه.
ضمن خوندن و دیدن به خیلی چیزها فکر کردم اما شاید مهم ترین نکته ای که میشه ازش برداشت کرد این باشه که در روابط انسانی ما فرصت های نامحدود نداریم. نمیتونیم ازمون و خطا کنیم و هروقت حالمون خوب بود بخواهیم احساساتی که قبلا در طرف مقابل یا خودمون خفه کردیم رو به حالت اولش برگردونیم... آدم ها وقتی عوض بشن ، مخصوصا اگر به تبع رفتار ما عوض بشن، احتمالا دیگه هیچوقت به چیزی که از اول بودن تبدیل نمیشن...

+ این روزها خسته ام ، هم جسمی هم روحی. دیشب بعد از یک هفته رفتم باشگاه و برنامه جدید رو‌ شروع کردم و حالا عضلاتم گرفته
++ امروز بعد از مدرسه انقدر خسته بودم که دلم میخواست همونجا بخوابم و در خودم توان رانندگی کردن تا خونه رو هم نمی دیدم. و وقتی اومدم خونه چند دقیقه بعد آقای همسایه به بابا زنگ زد که دسته کلید دخترتون روی در جا مونده :) به بابا میگم اصلا یادم نمیاد چه فرآیندی طی شده و چجوری در رو باز کردم و ماشین رو آوردم توی پارکینگ و کلید کجای این ماجرا بوده :) میگم حالا چجوری فهمیده مال منه؟! میگه از اون جاکلیدی صورتی و زرقی برقی معلومه مال توئه دیگه :))

+++ حالا یه مشورت بدین لطفا : زنگ تفریح یه دختره اومد تو‌ دفتر گفت میدونم منو نمیشناسین، میشه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ منم با تعجب گفتم جانم؟ رفتیم بیرون دفتر میگه: من یازدهم انسانی هستم و از دوستای نیوشا (شاگرد دوازدهم من).نیوشا خیلی به شما علاقه داره و مدام خوابتون رو میبینه و حسش به شما خیلی فراتر از معلمه. الان دو‌ زنگه داره گریه میکنه مثل اینکه امروز کمتر بهش توجه کردین:/ اون نمیدونه من اومدم اینارو گفتم اگر میشه بیشتر بهش توجه کنین حالش اصلا خوب نیست و این موضوع باعث شده دیگه درس هم نمیتونه بخونه .....
حالا بنظر شما من با این بچه چیکار کنم؟ اینم در نظر بگیرید که بچه ها کلا روی من حساسن و اگر به هرکس کمی بیشتر توجه کنم بقیه شدیدا ناراحت میشن و جز نیوشا دیگرانی هم هستند که قبلا نامه نوشتن و چیزایی از علاقشون گفتن. و بعدم اینکه من معلم جدی و سختگیری هستم و حوصله وارد رابطه شدن با اینارو ندارم :) پیشاپیش ممنونم از راهنمایی هاتون :))

قو

توی مترو ایستاده ام و برای کلاس ساعت۹ دارم میرم دانشگاه. یهو نمیدونم
بخاطر ترانه "بنشین تماشایت کنم" که توی گوشم پیچیده
یا از یادآوری خاطره اون شب که رفته بودیم بام و خیره شده بودی به من و مدام این اهنگ توی ذهنم پلی می‌شد
یا از غم ِمظلومیت و سادگی ِ"مرتضی" که برای نجات قو رفته بود ولی داشت برای رفع اتهام ِ کُشتن قو بازجویی می‌شد

... چشمام تار و بعد هم خیس شد.

+ مرتضی شخصیت اول داستان کوتاه " استخری پر از کابوس" از کتاب "یوزپلنگانی که با من دویده اند" هست. از صبح این کتاب رو شروع کردم.

بوقت چای

خب من عاشق و بنده چایی هستم و‌ براش روحمو میفروشم :)

هرکسی که دو سه ساعت باهام باشه متوجه این قضیه میشه :) چایی برای من یعنی جریان داشتن زندگی، یعنی امید، یعنی امنیت و‌گرما و عشق و خلاصه هرچیز خوبی که فکر کنید...

فرقی نمیکنه چند دقیقه از آخرین چایی که خوردم میگذره، همینکه ببینم یکی داره چای دم میکنه یا چای میخوره ( توی تلویزیون، فیلم، عکس و ...) عین آدم قحطی زده که چند ساااله چایی نخورده میگم خوشبحاااالش داره چایی میخوره و دلم چایی میخواد 😅

+ اگه سجاد نمیاد بگه این پستت تبلیغاتیه و اسپانسر داره 😁 یه کانال توی تلگرام هست به اسم "بوقت چای" و دیگه نگم براتون از حس خوب ویدئوها و عکس هاش ، دوست داشتید ببینید و‌ کیف کنید 😍 https://t.me/TimeChay

++ توی این گرونی طلا دیشب رفتیم گوشواره خریدم ! کنار طلافروشی یدونه کفش فروشی بود و کفش هاش آف خورده بود، یدونه کفش نوک تیز پاشنه بلند هم خریدم :)) و برگشتنی هم توی اون باد سرد اول شب رفتیم وایسادیم برامون ذرت مکزیکی آماده کرد آوردیم تو‌ ماشین خوردیم :)

+++ شب زود خوابیدم و حدود یک از خواب بیدار شدم و با این پیام دانش آموزم توی شاد مواجه شدم :

سلام
امشب هوا خیلی سرده مراقب باشین سرما نخورین❤️❤️

زبان

" گفته‌اند تَشتُت و اِفتراق زبان، عقوبت آدمیان بوده است؛ و ترجمه تلاش برای رسیدن به آن زبان وِفاق، زبان همدلی، زبان کامل و بی نفص، زبان آدم و حوا، زبان بهشت. "

این رو در مقدمه کتاب "نازنین" خوندم و بنظرم خیلی جذاب و زیبا و مختصر به ستایش "ترجمه" پرداخته 👍

واقعا "زبان" چیز عجیبیه و اصلی ترین راه ارتباط آدم ها... و بنظرم اینکه کسی زبونت رو نفهمه و یا تو زبون اونو نفهمی عذاب و بقول این متن بالا "عقوبت"ه....حالا بخاطر عدم درک متقابل دو طرف باشه یا بخاطر تفاوت در گویش و زبان ...

+ زندگی چقدر سخت میشه اگه اطرافیان یک آدم زبونش (حرف و‌منظورش) رو نفهمن

+ یاد این شعر افتادم:

ای بسا هندو و ترک همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست

همدلی از همزبانی بهترست

دلیل نامهربونی

معمولا صبح ها توی راه مدرسه رادیو آوا رو‌ گوش می‌کنم.حالا داشت آهنگ شیرازی "ماه پیشانو" از حامد فقیهی رو پخش میکرد... یکم به متنش دقت کردم، کلی خندیدم:) با مزه است... مثلا میگه:
گفتُمش چرا ماه پیشانو نامهربونی
گفت میخوام بسوزونُمت تا قدرُم بدونی

کل اهنگ

کدها