و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

عذاب وجدان

ناهار پیتزا و جوجه سفارش داده بودیم و یک آژانسی آورد تحویل داد... چقدر غصه نشست به دلم که بوی پیتزا پیچیده توی ماشینش و حواسم نبود یکیشو باز کنم بهش بدم😔

از اونطرف هی به قیمت میلیونی این سفارش و از اون طرف بسته های غذایی که خواهرم داره برای فقرا آماده میکنه که یکشنبه تحویل بده فکر میکنم و اینکه میشد با این پول اونجا چقدر کمک کرد 😔 یا مثلا میشد باهاش برای بچه هام خوراکی بخرم سر جلسه امتحان بدم بهشون😔

+ از طرفی به خودم میگم ما که توی همه اون کارها داریم سعی میکنیم مشارکت‌کنیم و از طرفی همیشه که اینجوری غذا از بیرون سفارش نمیدیم و آدم باید به فکر خودش هم باشه و.... ولی....

++ شاید وسواس گونه دارم فکر میکنم

×+ چقدر "از طرفی" استفاده کردم تو این متن!!

امروز که برگه های امتحانیشونو دادم و کلی اعلام نارضایتی کردم از اوضاع درسیشون و تهدید کردم که امتحان دی ماه رو اینجوری قبول نمیشن ، درس دادم .... اما اواخر کلاس گفتم ولی بچه ها: اینکه یک نفر نمره فیزیک خوب یا بدی بگیره به معنی خوب یا بد بودن شخصیتش یا دوست داشتی بودن یا نبودنش نیست. شما هر نمره ای هم بگیرید تاثیری در میزان احترامی که براتون قائلم و قضاوتم درمورد شخصیتتون نداره و نمره بد باعث نمیشه که دیگه دوستتون نداشته باشم. اما خب من معلم فیزیکم و وظیفه ام اینه که امتحان فیزیک بگیرم و اگر نمره خوب بگیرید از دیدن موفقیتتون خوشحال میشم

+ خوشحالی و حس امنیت توی چهره هاشون کاملا مشهود شد❤

شهید گمنام سلام

امروز در حد ۴۵ دقیقه یک شهید گمنام آوردن مدرسه ...

توی حیاط همه ایستاده بودیم و من سمت بچه ها بودم . همینطور که گریه میکردم یکیشون از جیبش دستمال کاغذی درآورد داد بهم... بچه ها فوق العاده اند

وقتی تابوت رو میبوسیدم ازش خواستم که از خدا بخواد به بچه هام نگاه کنه و به من کمک کنه که بتونم اثر مثبت داشته باشم توی زندگی این امانت ها

+ آوردن شهید به مدرسه بنظرم ایده خیلی خوبی بود

من او

بعد از کلاس آخر که ساعت سه و نیم تموم شد ، رفتم چهارراه ولیعصر....فک کنم بعد از سه سال !... چقدر خاطره زنده شد، چقدر همه چیز عوض شده...البته خیلی چیزها هم همون بودن اما درون من، دنیای من، نگاه من، احساس من، عوض شده بود انگار.... طبق معمول توی زیرگذر بازارچه دایر بود... بیرون اومدم و کلی دستفروش اون حوالی بودن....پیاده راه افتادم به سمت میدون انقلاب.......... بعضی از کتابفروش ها رو که میدیدم چهره هاشون یادم میومد، توی دوره کارشناسی حداقل ماهی دو بار انقلاب بودم! دلم میخواست برم آش یا حلیم‌بخورم اما فرصت نداشتم. چندتا کافه کوچولو هم باز شده که توی پیاده رو صندلی چیدن و باید همون بیرون نشست...... دنبال خرید یه چیزی برای ن بودم اما هیچ چیز توجهمو جلب نکرد...راستش خودمم نمیدونستم چی میخوام و باید دنبال چی باشم! خواستم تذکره الاولیا رو بگیرم که یادم افتاد این روزا حوصله کتاب خوندن نداره..‌.‌.....

الان توی راه برگشت خونه ام . گرشا رضایی توی گوشم " دریا نمیرم" رو میخونه : بزن بیرون از تنهایی، برگرد کنارم. همونم که برای دیدن تو بیقرارم....و رضا امیرخانی از "من ِ او" میگه.... هنوز اوایل کتابم اما تا اینجا دوسش داشتم... وقتی که به زیبایی قهوه خوردن مه‌تاب رو توصیف میکنه، من هم قلبم مثل علی که در حال تماشاست میلرزه . وقتی فنجون هاشونو عوض میکنن بوی عطر مهتاب روی فنجونش رو حس میکنم و حالا منم دلم میخواد مثل علی گریه کنم بدون اینکه علت دقیقش رو بدونم..... اینها مهارت نویسنده است بنظرم که یک قهوه خوردن ساده رو انقدر جزئی و عاشقانه و مفصل وصف میکنه.... یاد اون باری میفتم که فنجون چای ن رو گرفتم و...............

پرتقال من

ن گفت این هفته هم نمیتونم اما از ۱۶ آذر به بعد میتونیم قرار بذاریم😍

چند هفته است که برگشتن تهران

پرتقال

یکی از آزمایشهای کتاب یازدهم درمورد نقشه کره زمین و اینکه چطوری نقشه یک جسم سه بعدی رو دو بعدی بکشیم هست، برای این کار از پرتقال به عنوان کره زمین و پوستش به عنوان نقشه استفاده میکنیم.... دیروز براشون پرتقال خریدم و بردم با چاقو یکبار مصرف...اولا که کلی خندیدیم و همه یاد ماجرای زنان مصر و حضرت یوسف افتاده بودن و بعدش هم به میوه آرایی برای شب یلدا و... ثانیا بچه ها کلی ذوق زده شده بودن و اون بیست دقیقه آخر فضای کلاس پرشور و هیجان شده بود..‌‌. خاصیت آزمایش انجام دادن سر کلاس همینه مخصوصا وقتی اینجوری تک به تک بچه ها مشغول میشن...

+ این کلاس همونایی هستن که پارسال دهم بودن و نارنگی براشون برده بودم، میگفتن خانم یا اون نارنگی ها افتادیم:)

واژه جدید

"من ِ او " رو میخوندم و با کلمه جالب و جدید "مزعفر" آشنا شدم😊 نوشته بود : بستنی مزعفر😍

کدها