و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

تمدن وابسته به شلوار پاره

من هم مثل خیلی از شما ها همیشه حواسم بوده و هست که اگر شرایط نامتعارف و متفاوتی رو در وضع ظاهری فردی حس کردم، بلافاصله شرایط رو عادی جلوه بدم و خودم رو به کاری مشغول کنم که مبادا نگاهم سنگین بشه روی اون فرد و اذیتش بکنه...و خب بخاطر شرایط شغلی پدرم از کودکی با مفاهیمی چون معلول، کم توان ذهنی، بچه های بی سرپرست، سالمندان و غیره آشنا هستم ( همون مفاهیم و دردهایی که نمونه هایی از اون ها رو در برنامه های ماه عسل در سالهای گذشته دیدید) و همین باعث میشد بیشتر سعی کنم شرایطشون رو درک کنم و از برخوردهای بعضی ها با این افراد دلخور بشم
البته اصلا ادعا ندارم که من در این زمینه کاملا بی نقص عمل کردم و قطعا خطاهایی داشتم اما غیر عمد و ناخواسته
...
امروز صبح یکی از دندونهام رو به تجویز دکتر ارتودنسی کشیدم و تا رسیدن از مطب به ماشین حدود پنج دقیقه باید پیاده روی میکردم. آقای دکتر یه پانسمان گذاشته بود روی دندونم که باعث شده بود دَهَنم بسته نشه و نیمی از پانسمان بیرون بود(خلاصه یه اوضاع خنده داری شده بود)، همینطور که داشتم مسیر رو میومدم حداقل سه نفر با تعجب به صورتم نگاه کردن و سعی داشتن کشف کنن اوضاع از چه قراره... بلافاصله به یاد همون افراد متفاوت در جامعه افتادم و یک آن حس کردم زندگی بین یکسری آدم با این سطح فکری و فرهنگی چقدر براشون سخته و حق دارن اگر منزوی میشن و ترجیح میدن از خونه خارج نشن...

+ای کاش یاد بگیریم نگاهمون ، کلاممون و رفتارمون رو کنترل کنیم و بدونیم هر کدومشون میتونه چقدر روی دیگران اثر مخرب داشته باشه
++چقدر نکته ساده در روابط اجتماعی هست که در مقام عمل ازش غافلیم در حالیکه فکر میکنیم با پوشیدن شلوار پاره و صندل بی جوراب و... چقدر متمدن و با فرهنگ به نظر می آییم!!! و البته در مقام حرف و ادعا هم که همیشه خودمونو فرهیخته می پنداریم!
+++حدود ۲۰نفر توی سالن انتظار مطب بیکار نشستن و مدام نگاههشون بهم گره میخوره و سعی می کنن بلافاصله جهتشو عوض کنن و خودشونو بزنن به کوچه علی چپ!! چرا به فکرمون نمیرسه یه کتاب کوچیک توی کیفمون بذاریم که در این جور مواقع لااقل کمی از بار تمدن ِ وابسته به شلوار پاره مون کم و به دانش و فرهنگمون اضافه کنیم؟!!

 

زندگی مطابق سلیقه نرم جامعه ...به چه قیمتی؟!

یک بیلبورد بزرگ برِ اتوبان 75 هست که سال‌ هاست در قرق یک موسسه‌ی کاشت مو است. دو روز پیش هم یک عکس جدید گذاشتند. عکس یک مرد بی‌مو، غمگین و تنها را گذاشته سمت چپ. 

سمت راست هم همان مرد است که مو کاشته و سرش مثل لانه‌ی لک‌لک، نصف بیلبورد را اشغال کرده. خیلی خوشحال و خندان، زن بلوندی را هم کشیده بود به آغوش.  زیرش هم شعار نوشته که فقط با پرداخت سه دلار در ازای هر گرافت مو، دوست داشته شوید.

لابد مخاطب اصلی این بیلبورد من هستم که خیلی زودتر از برنامه‌ی زمان‌بندی خلقت، موهایم را از دست داده‌ام و یک جایی دور از سلیقه‌ی رایج جامعه، سمت چپ بیلبورد نشسته‌ام. 

باید اعتراف کنم که چند سال پیش که آمده بودم ایران، یواشکی رفتم سراغ یکی از این موسسه‌ها بابت مشاوره. یک جایی سمت شهرک غرب. یک مطب لوکس با منشی‌های لوکس‌تر. ده دقیقه که نشستم نوبتم شد. یک مرد جوان آمد توی اتاق و تند تند از سرم عکس گرفت و ریخت روی کامپیوتر و با مداد روی مانیتور، خط و دایره و فلش کشید و خیلی مفصل برایم روند کار را توضیح داد. 
درست انگار که داشت استراتژی‌اش را برای تبدیل کویر لوت به جنگل گلستان ترسیم می‌کرد. آخرش هم چند تا عکس قبل و بعد از عمل نشان داد و با اعتماد به نفس بهم گفت ببین این آدم‌ها چقدر با مو خوش‌تیپ‌تر شده‌اند؟ همه عاشقت می‌شوند. در واقع همان که بیلبورد می‌گوید: دوست داشته شوید.
من را تا لبه‌ی تصمیم‌گیری برد جلو. متقاعدم کرد که محدوده‌ی مورد پذیرش و رضایت جامعه، بهترین جا برای زندگی‌کردن است. خیلی نباید از نُرم سلیقه‌ی جامعه دور شد. و این راز دوست‌ داشته شدن است. همان چیزی که بیلبورد می‌گفت. 
تنها چیزی که مانع کاشت مو شد، بلیط پروازم بود که تاریخ فردا را نشان می‌داد. بابت همین به خودم و دکتر قول دادم که سفر بعد، یک سر از فرودگاه بیایم مطب تا به محدوده‌ی متعادل جامعه برسم و از خودم خوشحال‌تر باشد. که خب، این اتفاق نیفتاد.
 یک آدم منطقی سر راهم سبز شد و متقاعدم کرد که راه دوست داشته شدن از مسیر پذیرش و رضایت جامعه نمی‌گذرد. در واقع خیلی مستقیم بهم گفت که پذیرش باید از درون صورت بگیرد و نه از بیرون. حرف حسابش این بود که کاری به این نداشته باش که جامعه تو را چطور بیشتر دوست دارد. 
جامعه طبعا یک برایند سلیقه دارد که متاسفانه ثابت نیست و مد عوض می‌کند. در نتیجه چنین استانداردی، به هیچ وجه قابل اعتماد و اعتنا نیست. در واقع مو کاشتن را بد نمی‌دانست. فقط می‌گفت مطمئن باش که بابت رضایت خودت داری این کار را انجام می‌دهی. که خب، من با درون خودم به صلح رسیدم و وضعیت موجود را با رضایت پذیرفته بودم. پذیرش از درون. من چقدر این آدم‌ منطقی را دوست دارم.

امروز که بیلبورد را دیدم، به نظرم مرد توی عکس چقدر رقت‌بار بود. در واقع آن موسسه کاشت مو چقدر رقت‌بار فکر کرده است. توی نرم جامعه زندگی کردن، ممکن است امن باشد اما لزوما اصالت ندارد. آدم که افسار خودش را نباید به دست یک پدیده‌ با روند فکری متغیر بدهد. حالا تعمیم بدهیم به تک‌تک سلول‌های بدن‌مان.

✍فهیم عطار

 

+این روزها از درگیری ها و دغدغه های ذهنی دو جوان مطلع هستم که می خواهند مراسم عقدشان را کمی متفاوت تر از آنچه همیشه در تالارها برگزار میشود و طبق ایدئولوژی خاص خودشان برگزار کنند...بندگان خدا، بی دفاع و مظلومانه در برابر هجوم قضاوتها و حملات پی در پی دوست و آشنا و پدر و مادر و...قرار می گیرند، تنها به جرم اینکه نمیخواهند همرنگ جماعت باشند!!...چطور میشود که گاهی حاضر میشویم شعور و اصول خود را قربانی شعور ِ غالبا نداشته ی جامعه و عوام بکنیم؟!

++گاهی چقدر می ترسیم از تفاوت، از اینکه خودمان باشیم...در حالی که شاید همان تفاوت ، برگ برنده زندگی مان باشد؛ همان چیزی که قرار است به ما کمک کند تا آن رسالت ویژه ای که برایش جواز حیات یافته ایم را انجام دهیم ، همان رسالتی که تنها و تنها بر عهده ماست و باید کشفش کنیم...

+++نگاه متفاوت در حیطه شغلی...مسئله ای که به آن فکر میکنم

و من امروز منتظر آقای پستچی هستم...

بخش اول:
باید اینجا  اعترافی بکنم و ان هم اینکه کارتهای بانکی ام رمز اینترنتی ندارند! و این محدودیت را عامدانه برای جلوگیری از انجام خریدهای اینترنتی ِ جَوگیرانه و ناکارآمد برای خودم ایجاد کردم!! به همین دلیل وقتی بخواهم چیزی را اینترنتی بخرم از کارت یکی از اهالی خانه ( که رمز های اینترنتی همه شان شبیه هم و به پیشنهاد خودم طبق یک روند منطقی انتخاب شده تا در ذهن بماند) استفاده میکنم (و البته بعدا به کمک یک عابر بانک آن مبلغ را برای صاحب کارت انتقال میدهم)...
بخش دوم:
بطور کلی فکر میکنم سه بار خرید اینترنتیِ مستقل داشتم ، یکبار تعدادی ستاره و قلب شبتاب از یک شرکت که در شیراز بود ( میخواستم برای تولد عزیزی روی کادوی اصلی تعدادی ستاره و قلب شبتاب هم بگذارم و البته به تعدادی سفارش داده بودم که برای خودم و چند نفر دیگر هم باقی بماند)، یکبار تعدادی محصول رنگی رنگی و بسیار جذاب ( که در دسته لوازم التحریر قرار می گیرند) از سایت رنگی رنگی ِعزیزم و یکبار هم همین دیشب بود که ۸ تا کتاب سفارش دادم...
بخش سوم:
در کتاب داستان ها و برنامه کودکهایی که در دوران بچگی می خواندم و می دیدم، "پستچی" ها که معمولا با لباس آبی، کلاه مخصوص و سوار بر دوچرخه ای که بر روی قسمت انتهایی آن یک کیسه پر از نامه بود، تصویر می شدند همیشه برایم جذاب و دوست داشتنی بودند. البته آن روزگار هنوز رسم ِ زیبای تبریک سال نو با ارسال کارت پستال و یا جویاشدن از احوال عزیزان با نوشتن نامه مُد بود ! و به همین دلیل من از طریق بقیه اهالی خانه که از من بزرگتر بودند و طبق مُد آن زمان ارتباط برقرار می کردند، گه گاهی هم آقایان پستچی را میدیدم و هم با پاکت نامه و تمبر و ... تا حدی آشنا بودم....همین خاطرات سبب شده تا پست و پستچی و نامه برایم یک نوستالژی شیرین باشد
بخش چهارم:
حتما تجربه خرید اینترنتی دارید و احتمالا این تجربه را هم دارید که وقتی مراحل پرداخت تمام میشود، هم برای شماره تلفنتان پیام تشکر می اید و هم تعدادی ایمیل دریافت می کنید با مضمون های تشکر، نمایش فاکتور خرید، اطمینان از ثبت شدن سفارش و... و همینطور بسته به برنامه ی ارسال های آن شرکت، ممکن است در طول زمانِ آماده شدن سفارش ها و ارسال شدنشان هم با ایمیل هایی شما را در جریان مراحل کار قرار بدهند
بخش پنجم:
دقایقی پیش ایمیلی رسید که بسته شما آماده شده و درمرحله ارسال به اداره پست هست...کلی ذوق کردم! و به یاد تجربه خرید از رنگی رنگی افتادم که با ایمیلهای محبت آمیز و انگیزه بخش من را در جریان دقیق تک تک مراحل میگذاشت و من لحظه شماری میکردم تا بسته به دستم برسد و آن محصولات جذاب را ببینم؛ یادم هست یک  کد رهگیری که مربوط به بسته ام در سیستم اداره پست بود برایم فرستادند و من با وارد کردن آن کد میدیدم که مثلا:
- بسته شما ساعت فلان توسط آقای فلانی در اداره پست شهر مشهد دریافت شد
- بسته شما  ساعت فلان توسط پسچی آقای فلانی به فلان اداره پست منتقل گردید
- و....
و خلاصه کار من این بود که هرچند ساعت یکبار ببینم بسته ام کجا و دست چه کسی است! و بعدش ذوق کنم که آقای پستچی داره برام بسته پستی میاره!!!
تا اینکه در آخرین مرحله نوشته بود بسته به پستچی آقای فلانی تحویل داده شد تا به مقصد تحویل داده شود...من این پیام را صبح دیدم و تا ساعت حدود چهار عصر که آقای پستچی آمد دم در ، با شنیدن صدای هر موتوری میرفتم پشت پنجره که ببینم آقای پستچی هست یا نه!! چه انتظار شیرین و البته طولانی بود تا بسته به دستم رسید و چقدر ذوق زده شدم...این همه ذوق هم بابت خریدهایی بود که دوست داشتم زودتر ببینمشان، هم بخاطر این بود که فردای همان روز عازم سفر بودیم و اگر نمیرسید بعدا تحویلش از اداره پست داستان میشد، هم بخاطر "پستچی" و جذابیت هایی که کلی حس نوستالژیک داشت و همینطور بخاطر ایمیلهای جذابی که مدام رنگی رنگی برایم میفرستاد و مراحلی که خودم در سایت اداره پست پیگیری میکردم و دائم برایم شوق افزایی میشد
بخش ششم:
و من امروز منتظر آقای پستچی هستم...

یه نشونه...ماه گرفتی

ماه گرفتگی امشب برای من یه نشونه ست...
یه نشونه که یه قول ِ قدیمی رو یادآوری کنه...
یه قول که به شرط برآورده شدن یه آرزوی بزرگ دادم...
آرزوی بزرگی که فقط به اراده  و لطف خودش براورده شد...
و امشب برام نشونه ای فرستاد تا بگه قولت رو یادت نره...
 حالا نوبت توئه که به قولت وفا کنی...

+لبریزم از حس شکرگزاری و اشکهایی که جاری میشن و میرسن به لبهایی که میخندن...!
++نگرانم که نکنه باز هم بدقولی کنم...آخه من نو سفرم و نابلد...البته مطمئنم که کنارم هستی و همین یعنی پشتم گرمه به بزرگترین قدرت کائنات
+++نماز آیاتی که ۱۰بار از عمق قلبم گفتم "الحمدلله رب العالمین" و ده بار با تک تک سلولهام گفتم " ایاک نعبد و ایاک نستعین"
++++اینکه دقیقا امشب این نشونه رو فرستادی یعنی خیلی قبلتر از اینکه من سوالی کنم تو اجابت کردی...
+++++الحمدلله علی کل حال...
 

من و ترنجستانم

توی این چهارسال هروقت خسته بودم، ناراحت بودم، دلم گرفته بود یا حتی وقتایی که حسابی ذوق زده و خوشحال بودم بین کلاسهام یه وقت خالی پیدا میکردم و پیاده میرفتم انقلاب، چرخیدن و گم شدن بین اون همه کتابفروشی و کتاب بیشتر از هر چیزی حالمو خوب میکرد و البته میکنه...توی روزهای سرد زمستونی که نفسهام بخار میشدن جلوی صورتم، توی غروبهای پاییزی که برگهای خشکِ پهن شده روی پیاده راههای خیابون ولیعصر و انقلاب  با نُت های موسیقی که زیر کفش هام مینواختن روحم رو نوازش میکردن، توی روزهای بارونی که بعد از کلی پیاده رویِ بدون چتر خیس و آبکشیده به کافه یا آشخانه ای پناه میبردم، توی روزهای داغ و گرم آخر بهار و... وای که چقدر "زندگی" کردم، خاطره ساختم و روحم رو غرق لذت کردم توی این خیابون انقلاب...اما بعضی از کتابفروشی ها جنسشون، نوای موسیقی که فضاشونو پر کرده، رنگ و لعابشون و کلا حالشون خیلی خاص تر و جذاب تره...ترنجستان یکی از همین کتابفروشی های دلبر و دلنواز بود...اولین مقصد همه کتابفروشی گردی هام و جایی که گذر زمان رو متوجه نمیشدم...امروز برای دفاع پروژه پایانی تا ظهر دانشگاه بودم، بعدش برای رفع دلتنگی، تازه کردن دیدار و البته طبق عادت همیشگی با ذوق رفتم به سمت انقلاب و البته کتابفروشی محبوبم "ترنجستان"...دقیقا یک مغازه قبل از اونجا، یه مغازه بزرگ با سقف بلند و دورتا دور شیشه ای هست که مدتهاست خالیه، امروز همینطور که داشتم میرفتم یهو چشمم افتاد بهش و بی اراده ایستادم و گفتم واااای!... اون مغازه شیشه ای یه کتابفروشی شده بود و روی سَر دَرش نوسته بود "کتاب اسم"... باورکردنی نبود....شبیه کتابخونه های سلطنتی شبیه توی فیلم های قدیمی...یه نگاه به مغازه بغلی(ترنجستان) انداختم و دیدم کرکره هاش تا نصفه پایینه، تعجب کردم اما انقدر مجذوب این کتابفروشی جدید شدم که زود اونو فراموش کردم و وارد شدم... قفسه های چوبی که تا انتهای اون سقف بلند رسیده بودن و پر از کتابهای رنگارنگ بودن...البته فقط کتاب نبود، بلکه کلی مجسمه، چراغ، بخش کودک( عروسک، کتاب داستان،ابرنگ، خمیربازی)، ماگ ، لوازم التحریر های رنگی رنگی و انتهاش یه کافه که هنوز در مرحله راه اندازی و دکوراسیون بود و کلی بخش جذاب دیگه هم بود ....وااای که اصلا اون حجم از زیبایی قابل توصیف نیست...فقط نگاه میکردم و لذت میبردم... انقدر غرق در فضا و کتابها بودم که حتی آقایون فروشنده رو نمیدیدم... اما تَه دلم یه غصه ای برای دوست قدیمیم ، ترنجستان، داشتم! همش نگران حالش بودم و اینکه حالا با وجود این عظمت و جذابیتِ "اسم" اونم دقیقا در کنارش، دیگه چقدر کمتر مورد توجه قرار میگیره و مشتری هاشو از دست میده....داشتم می اومدم سمت صندوق که چشمم به یکی از فروشنده ها افتاد، یکی از فروشنده های ترنجستان بود!! یک آن پیش خودم فکر کردم چه نامرد!!! به ترنجستان ِمن خیانت کرده و اومده پیش "اسم"!!!! خلاصه از اونجا دل کندم، اومدم بیرون و نگاهی به ترنجستان نیمه بسته ام کردم و به ادامه مسیرم رفتم...
بعدازظهر برای اینکه بتونم عکسی از اون فضا پیدا کنم و به عزیزانم که دلم میخواست اونا هم بدونن چه جای قشنگی رو کشف کردم، نشون بدم توی اینترنت مشغول سرچ شدم...
نتیجه سرچ ها رو اینجا میذارم:
http://mshrgh.ir/971811
http://mshrgh.ir/969406


+خیلی خوشحالم برای ترنجستانم! کاش زودتر باخبر میشدم و میتونستم بهش کمک کنم تا شاید بخشی از اون حالهای خوبی که بهم داده بود جبران میشد
++این چند روز درگیر یه سری کارها و همینطور اماده کردن پروژه پایانی بودم ، الان تازه حس میکنم که واقعا امتحانام تموم شدن
+++چقدر صبح پر ماجرایی بود امروز
++++دوستان ببخشید فرصت نشد کامنتهاتونو پاسخ بدم، انشاالله بزودی به وبلاگها سر میزنم....ممنونم از لطف تون

×کاش بتونیم حداقل زود قضاوت نکنیم!

شاید گره خورَد...

من رشته‌ی محبت تو پاره می‌کنم
شاید گره خورد، به تو نزدیک‌تر شوم
ذوقی اردستانی

 

+چقدر تصویر سازی پشت این بیت هست...ذهن آدمی رو سوار بر ارابه خیال میکنه تا باهاش همراه بشه ...

++ امروز ساعت ۱۷ فیلم سینمایی "سه شنبه ها با موری" از شبکه نمایش ..نمیدونستم جز کتابش، فیلمش هم موجوده...ببینیم فعلا

نسیان یک شمشیر دولبه است

✍فهیم_عطار

من یک رفیق دارم که دلش از پوست پیاز نازک‌تر است و راه به راه عاشق می‌شود. تا حالا آن‌قدر عاشق شده که حساب و کتابش از دست خودش هم در رفته. هر بار هم که عاشق می‌شود، مطمئن است که این بار حتما روح افلاطون حلول کرده و عشقی ماندگار و افسانه‌ای برایش رقم زده و این‌ جور حرف‌ها. تا حالا هم همیشه اشتباه کرده. نمی‌فهمد که آن طرف خط عاشق نشده. در واقع نشانه‌ها را نمی‌بیند. بعد از چند هفته هم روح افلاطون می‌رود لای پره‌های پنکه و عشقش شرحه‌شرحه می‌شود. برای چند هفته می‌رود توی کمای عاطفی و بند زدن به چینی ترک‌خورده‌ی دلِ نازک‌تر از پوست پیازش. ناله می‌کند و معتقد است که درد شکست عشقی از درد زایمان و درد عصب‌کشی دندان هزار بار بیشتر است. که خب البته هیچ کدام از این‌ها را تجربه نکرده است.  اما چند هفته که بگذرد، نسیان مثل برفِ بهمن‌ماهِ سبلان، درد‌ها را قایم می‌کند و با اولین لبخند و نسیمِ بهار، عاشق یکی دیگر می‌شود و فصل جدیدی برای قلبش رقم می‌خورد. قلبی که تا امروز هزار بار بیشتر از داستان هزار و یک‌شب شهرزاد فصل و بخش دارد. 
من که معتقدم عشق‌هایش هیچ کدام واقعی نیست. اما درد بعد از عشقش کاملا واقعی و جدی است. این‌طور که رنگ صورتش بنفش می‌شود و هر بار یک خط ریز به گوشه‌ی چشمش اضافه می‌شود و این‌که انگار شکم‌درد گرفته باشد، دولا دولا راه می‌رود. اما هیچ وقت درسش را نمی‌گیرد. لابد تقصیر همان برف بهمن‌ماهِ سبلان است که فراموشی برایش می‌آورد. من همیشه فکر می‌کردم که نسیان عطیه‌ای است که آدم با آن درد‌ها را فراموش می‌کند. سلاح قدرتمندی برای ادامه دادن به راه. اما تازه فهمیدم که نسیان یک شمشیر دو لبه است. لبه‌ی اولش عطیه است اما لبه‌ی دومش فقط باعث تکرار خطا می‌شود. نسیان قاتل تجربه است. آدم که راه سنگلاخ را هزار بار نمی‌رود. کسی که بعد از تجربه، نشانه‌ها را فراموش می‌کند، هیچ فرقی با آدم بی‌تجربه ندارد. 
گمان کنم یک حد وسط و سوئیت‌اسپات برای نسیان وجود دارد که آدم با هوشیاری می‌تواند سرِ این حد بایستد. شاید هم هوشیاری فرم دیگر فراموشی باشد. این‌که آدم رنج‌هایش را با هوشیاری سوا کند و با آگاهی بعضی‌ها را پرت کند به گودترین نقطه‌ی اقیانوس دلش که دست خودش هم بهشان نرسد. بعضی را هم بگذارد جلوی چشمش من‌باب تجربه. درست همان کاری که بعد از درو، کشاورز‌ با گندم می‌کنند. با چنگک آن‌ها را پرت می‌کند بالا تا باد بزند و کاه‌ها را با خودش ببرد و فقط دانه‌های گندم جلوی پایش باقی بماند. نسیان از سر آگاهی. 
مجددا تعمیم بدهیم به همه چیز لابد. 

 

+متاسفانه گاهی شدت علاقه به کسی موجب میشود تا خیلی چیزها را فراموش کنیم و بارها و بارها اشتباهات تکراری را مرتکب شویم

مانند عاشقی که خویشتن را گم کرده است

محبوب من
تابستان
تابستان است
ابری که راهش را گم کرده در ظهر تابستان میبارد
مانند عاشقی که خویشتن را گم کرده است

محبوب من
تابستان است
انگورها در حال رسیدن اند
نسیم ها می وزند
و شب بیدار است

محبوب من اکنون عطر شما در آغوش کدام نسیم است؟
میدانم تنهایی من پیش شماست

محبوب من کاش اجازه داشتم 
دورتا دور محبت شما را 
حصاری از سیم خاردار بکشم 
انوقت امیدوارم همه محبت شما 
تنها
شامل من بشود....

محمد صالح علا

+بخشی از نوشته های آقای صالح علا که دیشب در بخش شبانگاهی رادیو پیام میخوندن

++دلیل این حجم از بیحوصلگی و بی حالی رو پیدا نمی کنم واقعا!...همچنان همه کارهام موندن و من در راستای انجامشون هیچ اقدامی نمیکنم... امروز فکر میکردم که شاید از کارهای ذهنی خسته شدم و باید کمی به کارهای یدی رو بیارم...

مرور خاطرات

دیروز روز شلوغی رو گذروندم
از صبح زود برای شرکت در همایشی رفتم سمت دانشگاه ... چمن های پارک روبروی دانشگاه رو تازه آب داده بودن، پیاده راههای بین درخت ها خیس بود و بوی نم خاک و گیاه توی هوای خنک صبحگاهی پارک که هنوز تونسته بود زیر سایه ی درختان بلند و قدیمی کاج و چنار خودشو قایم کنه و جز روزنه های کوچکی از نور آفتاب بهش نمیرسید، پیچیده بود...کمی مکث کردم و به یاد همه خاطراتی که توی این چهار سال توی اون پارک رقم خورد افتادم، روزهای سرد پاییزی که از ظهر تا شب روی نیمکتهای اونجا کنار هم مینشستیم و نه به زور سرما که به زور تاریک شدن هوا یا شروع شدن کلاسهای عصرم راضیم میکرد ازش جدا بشم، هدیه های جذاب و غافلگیر کننده ای که هونجا گرفتم و... و یاد تو که هیچوقت نشد و البته نخواستیم با هم اونجا بریم...
به قول جناب قیصر امین پور عزیز" باز هم همان حکایت همیشگی..."...باید گذاشت و رفت...رسم روزگار همینه خب

+از سری مجموعه ی "اولین ها"...دیروز برای ناهار جایی بودم که انتخابم برای محل غذاخوردن تنها یه مجموعه رستوران بود که فست فود، کافه، غذاهای ایرانی، دیزی و جگرکده داشت...و بنابه دلایلی که به ذائقه و سردرد هام مربوط میشه برای اولین بار در زندگیم جگرکده رو انتخاب کردم و بیرون از خونه دل و جگر خوردم!! خودمم باورم نمیشد
++ چندتا کتاب فروشی هم رفتم...از یکیشون دو تا کتاب خریدم برای هدیه به دو نفر ... از یکی دیگه یه کتاب برای خودم..‌.و از آخری یدونه آلبوم موسیقی از آقای شجریان! البته اینو اصلا نمیخواستم بخرم و فقط به اون قاب پلاستیکی ش نیاز داشتم که برای بچه هام یه وسیله باهاش بسازم! به خانوم فروشنده میگفتم محتواش برام مهم نیست و هرکدومو دوست داری بده، باورش نمیشد و میگفت این همه پول داری میدی آخه!!! اون از عشق من به بچه هام خبر نداشت که

موسیقی آن روزها

موسیقی و بوی عطر چقدر زیاد میتونن خاطرات رو توی خودشون ذخیره کنن!...شبیه خازن!!... کافیه بعداز مدتها یه جایی تکرار بشن تا تک تک لحظه ها و خاطراتی که باهاشون همراه بوده رو به یادت بیارن

 اون روزها تازه متوجه شده بودم که چقدر بهت وابسته شدم، به تویی که قرار بود فقط استاد یه درس اختصاصی باشی و بس! ...هیچ حالم خوب نبود و سرمای زمستونی تا مغز استخون هام نفوذ میکرد...رمان "چشمهایش" آقای بزرگ علوی رو می خوندم و مدام دوتا آهنگ انگلیسی توی گوشم پلی میشد...همون شبها بود که توی پیامها تو هم قضیه رو فهمیدی و .... 

دلتنگم و دارم همون اهنگها رو گوش می کنم...انگار نه انگار که دیشب باهم حرف زدیم!

+ دوازده روز دیگه باید پروژه پایانی رو ارائه بدم اما هنوز یک کلمه ننوشتم!

تو...

من هنوز از هوای تو مستم...

+بخشی از ترانه ای که جناب حجت اشرف زاده خوندن

++ رمان "ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر" تموم شد...رمان نوجوان بود البته! و من اولش بخاطر بچه هام خوندنش رو شروع کردم اما کم کم خودم بهش علاقمند شدم...ساده اما جذاب بود

+++ دیشب  از بهم ریختگی اتاقم گفتم و از اشتیاقت برای دیدنش گفتی...جالب بود ...خدایا ممنونم

++++دیشب بالاخره به استاد م گفتم که چقدر دارم روی کمکهاش حساب میکنم و اونم گفت که کنارت هستم...واقعا خدایا شکرت بابت این نعمت 

جای خالی در قلب ما...

 

Denn das Loch in meinen Herzen
چرا که جای خالی در قلب من

sieht genau so aus wie du
دقیقا شکل توست

und mit keinen anderen Deckel
و با هیچ چیز دیگری

geht es je wieder zu
نمی توان آن را پر کرد

geht es je wieder zu
نمی توان آن را پر کرد

+بخشی از یک ترانه آلمانی که امروز در یک کانال تلگرامی می شنیدم

++تعبیر جالبی داره راجع به جای خالی هرفرد در قلب آدم که منحصر به خود اون آدم و شکل خودشه...شاید شبیه به قفل و کلید

هوای بارونی

توی این هفت سال همیشه تابستون ها رو تهران نبوده و دو ماهی از سال رو توی اردبیل و منزل پدری میگذرونه...و از تجربه های مشترکمون اینه که ما اینجا در اوج گرما به سر میبریم و اون اونجا هوای سرد و مه گرفته رو تنفس میکنه...و من همواره باید به حالش غبطه بخورم 

+ حوالی شما هوا چطوره؟

++میگه چرا برنامتو کنسل کردی ؟ میگم حوصله نداشتم.میپرسه سرت درد میکنه؟... دلت؟...جواب میدم "هیچ جا" و عمیقا فکر میکنم که چقدر "جانم" درد میکنه!

هولوگرام سه بُعدی

دوستان کسی اطلاعاتی راجع به هولگرام های سه بعدی و یا تجربه استفاده از اون ها رو داره؟

آیا برای استفاده از پروژکتور دست ساز و ساده هولوگرام، باید از فیلم های مخصوص استفاده کرد؟ نمیشه خودمون از عکس های موردنظرمون استفاده کنیم؟

ممنون میشم اگر راهنمایی کنید🙏

دوره گذار

دارم کتابهای دانشگاهیمو از دور و برم جمع میکنم و توی کارتون هایی بسته بندی میکنم تا توی اتاقم فضای خالی برای کتابهای جدید پیدا بشه... حس میکنم بندی دور قلبم پیچیده شده و با دیدن هر کتاب و تداعی خاطرات مربوط به کلاسهاش ، اون بند محکم تر میشه و گلومو فشار میده...حس ِ حسرت ! دلتنگی و اینکه آینده رو پر از مه و مبهم می بینم...و البته حس تنهایی!! ...بهت گفتم که هیچوقت انقدر احساس تنهایی نکرده بودم،گفتم که تا الان همیشه مورد حمایت بودم اما از اینجا به بعد خودم قراره حامی باشم، حامی بچه هام و این درحالیه که هنوز نیاز به حمایت دارم و تکلیفم با خودم روشن نیست...

+استاد ا زنگ زده میگه یه نفر هست که میخوام بهش معرفیت کنم، شمارتو بدم؟ گفتم که اصلا به این قضیه فکر نمیکنم و وقت و حوصله اش  هم ندارم!

++امروز برای اولین بار به تنهایی رفتم بانک و یک کار بانکی رو انجام دادم...احتمالا اینم یکی از مراحل گذر از دوران بی مسئولیتی به مسئولیت پذیری و بزرگ شدنه....آخ که چقدر این دوره گذار دردناکه

دغدغه من، آرامش تو

امروز راجع به دغدغه ی این روزهام درمورد شغلم باهات حرف زدم ، گفتی شروع کن و بعد بیا به محل کارم تا باهم بیشتر کار کنیم و آماده بشی...

اون لحظه از حمایتت خیلی خوشحال و دلگرم شدم اما بیشتر از اون موضوع دیدارت سر ذوقم آورد

+خدایا بابت همه اساتید مهربونی که سر راهم گذاشتی ممنونم

++خدایا کمک کن بتونم در عرصه عمل خوب و درست ظاهر بشم و اون چیزی باشم که تو دوست داری

جشن فارغ التحصیلی

استاد غ زنگ زده ... میگه کجاااییی؟؟ کلی دنبالت گشتم توی جشن پیدات نکردم...نگرانت شدم چیزی شده نیومدی؟

کلی ذوق کردم از اینکه به یادم بوده و گفتم که تحمل اون فضا رو نداشتم و نیومدم...بهش گفتم دلم براش تنگ میشه و حتما از ترم آینده هروقت بتونم میرم دانشگاه و بهش سر میزنم‌...گفت آره ناراحت نباش، الان فقط یه خداحافظی نمادین میکنیم!

+امروز جشن فارغ التحصیلی بود و من نرفتم...صبح تو هم پرسیدی که میرم یا نه و گفتم نمیرم...

++فضای سنگین و پر از غم و غصه ای داره این روزا! اما باز هم الحمدلله علی کل حال

 

+++از کامنتهاتون یه چیز جالب قابل استنتاجه...دوستانی که هنوز دانشجو هستند ارزو میکنن که به زودی فارغ التحصیل بشن و خلاص بشن و در مقابل ِاونها دوستانی که دوران تحصیلشون تموم شده حال منو دارن و دلتنگ همون روزها با تموم خستگی ها و سختی هاش هستن...ای کاش دوستانی که هنوز دانشجو هستن حرف ماها رو باور کنن و الان تا میتونن از دوره دانشجویی لذت ببرن و استفاده کنن

خواب و بیداری

در اوج بی قراری و دلتنگی از خوابی که داشتم تو رو توش میدیدم بیدار شدم و پیامتو دیدم...

+خدایا مرررسی بابت این هدیه...اگه صداشو نمیشنیدم دیگه نمیتونستم تحمل کنم

++دیروز آخرین امتحان رو دادم...بعدازظهر رفتم انقلاب ...آخرین باری بود که به عنوان دانشجو اینکارو میکردم...دلم گرفته بود و هست...دلتنگی، دوری، حسرت و... 

+++چقدر باورش سخته که چهارسال با این سرعت گذشت ...چقدر دلم تنگه...انگار همین دیروز بود که دانشگاه قبول شده بودم و میگفتم چجوری چهارسال تحملش کنم!! ...چه غروب و صبح هایی رو گذروندم ...

++++دیشب قبل اینکه بیام خونه برای اهل خونه دو کیلو نون خامه ای خریدم...همه تبریک میکفتن و من که در ظاهر لبخند میزدم توی دلم غوغا بود

اکنون

تو خضر واقف از غیبی و من موسای بی صبرم

چه دشوار است از کار تو ای دل سر درآوردن

(فاضل نظری)

+کتاب اکنون از آقای نظری تازه به دستم رسیده و این بیت از اونجاست...مثل دیگر آثارشون جذاب و زیباست

++دلتنگی و بی قراری هنوز ادامه داره...ای کاش فردا دانشگاه بودی و میدیدمت...

+++فردا انشاالله آخرین امتحان کتبی رو میدم...انقدر حالم خرابه که هیچی نمیتونم بخونم...فقط مسائل جزوه رو روخونی کردم !

+++آقای بهنام بانی یه آهنگ دارن به اسم "هنوز دوستت دارم"...کلا وصف حال منو میکنن....شاید درموردش چیزی بهت گفتم

بی قراری

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!

فاضل نظری

+امروز ناخودآگاه بخاطرت شروع کردم به اشک ریختن...فکرشو میکردی؟!....باورم نمیشه

به بی عادتی کاش عادت کنیم

دیروز امتحان درس استاد م برگزار شد...و ازش خداحافظی کردم...دیگه جدی جدی دارم دلتنگ دانشگاه و استادا میشم....عادت کردن چقدر داستان غم انگیزیه

+ دیروز جایی بودم که یک آقایی رو شبیهت دیدم، حتی کیفش که رو شونه اش بود هم مثل خودت بود ... یهو نفسم بند اومد و رفتم به سمتش که دیدم تو نیستی !

++دیشب توی خوابم هم اومدی ... دلم برات تنگ شده استاد

کدها