در اوج بی قراری و دلتنگی از خوابی که داشتم تو رو توش میدیدم بیدار شدم و پیامتو دیدم...
+خدایا مرررسی بابت این هدیه...اگه صداشو نمیشنیدم دیگه نمیتونستم تحمل کنم
++دیروز آخرین امتحان رو دادم...بعدازظهر رفتم انقلاب ...آخرین باری بود که به عنوان دانشجو اینکارو میکردم...دلم گرفته بود و هست...دلتنگی، دوری، حسرت و...
+++چقدر باورش سخته که چهارسال با این سرعت گذشت ...چقدر دلم تنگه...انگار همین دیروز بود که دانشگاه قبول شده بودم و میگفتم چجوری چهارسال تحملش کنم!! ...چه غروب و صبح هایی رو گذروندم ...
++++دیشب قبل اینکه بیام خونه برای اهل خونه دو کیلو نون خامه ای خریدم...همه تبریک میکفتن و من که در ظاهر لبخند میزدم توی دلم غوغا بود