توی این چهارسال هروقت خسته بودم، ناراحت بودم، دلم گرفته بود یا حتی وقتایی که حسابی ذوق زده و خوشحال بودم بین کلاسهام یه وقت خالی پیدا میکردم و پیاده میرفتم انقلاب، چرخیدن و گم شدن بین اون همه کتابفروشی و کتاب بیشتر از هر چیزی حالمو خوب میکرد و البته میکنه...توی روزهای سرد زمستونی که نفسهام بخار میشدن جلوی صورتم، توی غروبهای پاییزی که برگهای خشکِ پهن شده روی پیاده راههای خیابون ولیعصر و انقلاب با نُت های موسیقی که زیر کفش هام مینواختن روحم رو نوازش میکردن، توی روزهای بارونی که بعد از کلی پیاده رویِ بدون چتر خیس و آبکشیده به کافه یا آشخانه ای پناه میبردم، توی روزهای داغ و گرم آخر بهار و... وای که چقدر "زندگی" کردم، خاطره ساختم و روحم رو غرق لذت کردم توی این خیابون انقلاب...اما بعضی از کتابفروشی ها جنسشون، نوای موسیقی که فضاشونو پر کرده، رنگ و لعابشون و کلا حالشون خیلی خاص تر و جذاب تره...ترنجستان یکی از همین کتابفروشی های دلبر و دلنواز بود...اولین مقصد همه کتابفروشی گردی هام و جایی که گذر زمان رو متوجه نمیشدم...امروز برای دفاع پروژه پایانی تا ظهر دانشگاه بودم، بعدش برای رفع دلتنگی، تازه کردن دیدار و البته طبق عادت همیشگی با ذوق رفتم به سمت انقلاب و البته کتابفروشی محبوبم "ترنجستان"...دقیقا یک مغازه قبل از اونجا، یه مغازه بزرگ با سقف بلند و دورتا دور شیشه ای هست که مدتهاست خالیه، امروز همینطور که داشتم میرفتم یهو چشمم افتاد بهش و بی اراده ایستادم و گفتم واااای!... اون مغازه شیشه ای یه کتابفروشی شده بود و روی سَر دَرش نوسته بود "کتاب اسم"... باورکردنی نبود....شبیه کتابخونه های سلطنتی شبیه توی فیلم های قدیمی...یه نگاه به مغازه بغلی(ترنجستان) انداختم و دیدم کرکره هاش تا نصفه پایینه، تعجب کردم اما انقدر مجذوب این کتابفروشی جدید شدم که زود اونو فراموش کردم و وارد شدم... قفسه های چوبی که تا انتهای اون سقف بلند رسیده بودن و پر از کتابهای رنگارنگ بودن...البته فقط کتاب نبود، بلکه کلی مجسمه، چراغ، بخش کودک( عروسک، کتاب داستان،ابرنگ، خمیربازی)، ماگ ، لوازم التحریر های رنگی رنگی و انتهاش یه کافه که هنوز در مرحله راه اندازی و دکوراسیون بود و کلی بخش جذاب دیگه هم بود ....وااای که اصلا اون حجم از زیبایی قابل توصیف نیست...فقط نگاه میکردم و لذت میبردم... انقدر غرق در فضا و کتابها بودم که حتی آقایون فروشنده رو نمیدیدم... اما تَه دلم یه غصه ای برای دوست قدیمیم ، ترنجستان، داشتم! همش نگران حالش بودم و اینکه حالا با وجود این عظمت و جذابیتِ "اسم" اونم دقیقا در کنارش، دیگه چقدر کمتر مورد توجه قرار میگیره و مشتری هاشو از دست میده....داشتم می اومدم سمت صندوق که چشمم به یکی از فروشنده ها افتاد، یکی از فروشنده های ترنجستان بود!! یک آن پیش خودم فکر کردم چه نامرد!!! به ترنجستان ِمن خیانت کرده و اومده پیش "اسم"!!!! خلاصه از اونجا دل کندم، اومدم بیرون و نگاهی به ترنجستان نیمه بسته ام کردم و به ادامه مسیرم رفتم...
بعدازظهر برای اینکه بتونم عکسی از اون فضا پیدا کنم و به عزیزانم که دلم میخواست اونا هم بدونن چه جای قشنگی رو کشف کردم، نشون بدم توی اینترنت مشغول سرچ شدم...
نتیجه سرچ ها رو اینجا میذارم:
http://mshrgh.ir/971811
http://mshrgh.ir/969406
+خیلی خوشحالم برای ترنجستانم! کاش زودتر باخبر میشدم و میتونستم بهش کمک کنم تا شاید بخشی از اون حالهای خوبی که بهم داده بود جبران میشد
++این چند روز درگیر یه سری کارها و همینطور اماده کردن پروژه پایانی بودم ، الان تازه حس میکنم که واقعا امتحانام تموم شدن
+++چقدر صبح پر ماجرایی بود امروز
++++دوستان ببخشید فرصت نشد کامنتهاتونو پاسخ بدم، انشاالله بزودی به وبلاگها سر میزنم....ممنونم از لطف تون
×کاش بتونیم حداقل زود قضاوت نکنیم!