دیروز روز شلوغی رو گذروندم
از صبح زود برای شرکت در همایشی رفتم سمت دانشگاه ... چمن های پارک روبروی دانشگاه رو تازه آب داده بودن، پیاده راههای بین درخت ها خیس بود و بوی نم خاک و گیاه توی هوای خنک صبحگاهی پارک که هنوز تونسته بود زیر سایه ی درختان بلند و قدیمی کاج و چنار خودشو قایم کنه و جز روزنه های کوچکی از نور آفتاب بهش نمیرسید، پیچیده بود...کمی مکث کردم و به یاد همه خاطراتی که توی این چهار سال توی اون پارک رقم خورد افتادم، روزهای سرد پاییزی که از ظهر تا شب روی نیمکتهای اونجا کنار هم مینشستیم و نه به زور سرما که به زور تاریک شدن هوا یا شروع شدن کلاسهای عصرم راضیم میکرد ازش جدا بشم، هدیه های جذاب و غافلگیر کننده ای که هونجا گرفتم و... و یاد تو که هیچوقت نشد و البته نخواستیم با هم اونجا بریم...
به قول جناب قیصر امین پور عزیز" باز هم همان حکایت همیشگی..."...باید گذاشت و رفت...رسم روزگار همینه خب

+از سری مجموعه ی "اولین ها"...دیروز برای ناهار جایی بودم که انتخابم برای محل غذاخوردن تنها یه مجموعه رستوران بود که فست فود، کافه، غذاهای ایرانی، دیزی و جگرکده داشت...و بنابه دلایلی که به ذائقه و سردرد هام مربوط میشه برای اولین بار در زندگیم جگرکده رو انتخاب کردم و بیرون از خونه دل و جگر خوردم!! خودمم باورم نمیشد
++ چندتا کتاب فروشی هم رفتم...از یکیشون دو تا کتاب خریدم برای هدیه به دو نفر ... از یکی دیگه یه کتاب برای خودم..‌.و از آخری یدونه آلبوم موسیقی از آقای شجریان! البته اینو اصلا نمیخواستم بخرم و فقط به اون قاب پلاستیکی ش نیاز داشتم که برای بچه هام یه وسیله باهاش بسازم! به خانوم فروشنده میگفتم محتواش برام مهم نیست و هرکدومو دوست داری بده، باورش نمیشد و میگفت این همه پول داری میدی آخه!!! اون از عشق من به بچه هام خبر نداشت که