موسیقی و بوی عطر چقدر زیاد میتونن خاطرات رو توی خودشون ذخیره کنن!...شبیه خازن!!... کافیه بعداز مدتها یه جایی تکرار بشن تا تک تک لحظه ها و خاطراتی که باهاشون همراه بوده رو به یادت بیارن

 اون روزها تازه متوجه شده بودم که چقدر بهت وابسته شدم، به تویی که قرار بود فقط استاد یه درس اختصاصی باشی و بس! ...هیچ حالم خوب نبود و سرمای زمستونی تا مغز استخون هام نفوذ میکرد...رمان "چشمهایش" آقای بزرگ علوی رو می خوندم و مدام دوتا آهنگ انگلیسی توی گوشم پلی میشد...همون شبها بود که توی پیامها تو هم قضیه رو فهمیدی و .... 

دلتنگم و دارم همون اهنگها رو گوش می کنم...انگار نه انگار که دیشب باهم حرف زدیم!

+ دوازده روز دیگه باید پروژه پایانی رو ارائه بدم اما هنوز یک کلمه ننوشتم!