و من حالا اومدم که بخوابم!
دختر داییم از عصر اومده بود اینجا که امشب با خواهرم برن تور... دیگه به پذیرایی و نشستن کنار اونا گذشت و کلی هم خندیدیدم ... قرار بود اتوبوسشون ساعت ۱۲ شب حرکت کنه اما ۲ راه افتادن :| به همین خاطر من و بابا که رفتیم رسوندیمشون کلی معطل شدیم ... بعدشم که رسیدیم خونه نیم ساعت مونده بود به اذان صبح که من تونستم یه چیزی بخورم و مسواک بزنم که فردا ان شاالله روزه بگیرم 😍
+ از طرف دیگه اون یکی خواهرم برای فردا برنامه پخت غذا داره که قراره ۷۰ پرس رو بده به بچه های فقیری که شاگردش بودن. و توی خونه هم قراره مهمون داشته باشه ...زنگ زده که حتما فردا با مامان باید بیای اینجا و ... که من گفتم حوصله مهمونی ندارم و نمیام. گفت پس همراه اینا برو غذاهای بچه ها رو بدین بهشون ، من خودم نمیتونم برم و باید پیش مهمونا باشم... دیگه اگه میگفتم این کار هم نمیکنم خیلی دلخور میشد و گفتم باشه! ولی امیدوارم تا فردا نظرش عوض بشه و لازم نباشه من برم
+این آهنگ و شعرش رو خیلی دوست داشتم