در دانشگاه استادی که یکی از دروس روانشناسی را تدریس میکرد، بصورت تخصصی روانکاوی را دنبال میکرد و به همین دلیل در مورد این موضوع زیاد برای ما صحبت میکرد. و آن جا اولین بار بود که من بطور جدی با این موضوع آشنا شدم و به آن فکر کردم. اثرات ناخودآگاه بر رفتار و تصمیم های امروز ما و همینطور اثراتی که اتفاقات دوران کودکی بر احوالات و سرنوشت بزرگسالی آدم ها دارد.
در چند روز اخیر سه اتفاق باعث شد تا دوباره به آن مباحث فکر کنم:
۱. کتاب "بیمار خاموش" را دیروز تمام کردم. ماجرای زن نقاشی که در ابتدای داستان همسرِ عکاسش را می کشد و بعدش سالها سکوت میکند. یک روان درمانگر سعی میکند علت این رفتار او را کشف کند. به سراغ بررسی رابطه او با پدرش در دوران کودکی میرود و متوجه اشکالات آن رابطه میشود. مثلا وقتی او و مادرش در ماشین بوده اند تصادف می کنند و مادر می میرد . و پدر به دخترش می گوید کاش تو به جای او مرده بودی!
و نویسنده در جایی اشاره میکند که احتمالا آن خشم و نفرت و احساسات بد دختر نسبت به پدر ، حالا ناخوداگاه انتقال داده شده به همسر و در لحظه قتل، او همه آن بدی ها را در وجود همسرش که یک مرد است می بیند.

۲. وقتی سریال "برف بی صدا می بارد" برای اولین بار پخش شد آن را ندیدم و خواهرم همیشه دعوتم میکرد که ببینم و می گفت سریال قشنگی است. از چند هفته پیش که بازپخشش شروع شد بخاطر آن تعریف ها، تماشایش را بصورت نصفه نیمه شروع کردم. در سریال شخصیتی بنام سیمین میبینیم که پر از درد و روان رنجوری است و این هم باعث بدبختی خودش شده هم اعضای خانواده و نزدیکانش. مغرور و بداخلاق است، برای همه تعیین تکلیف میکند و همیشه هم تصمیمات اشتباه می گیرد. دیشب به اصرار دوستش به یک روانشناس مراجعه کرد و آنجا از دوران کودکی اش گفت از اینکه پدرش دوست داشته پسر دار شود اما او دختر به دنیا آمده. دو سه سال بعد وقتی خواهر کوچکترش که بیمار است به دنیا می آید پدر و مادر تمام توجهشان به فرزند جدید است و برایش عروسک میخرند و او را نوازش میکنند و ... اما به سیمین توجه نمی کنند و اگر هم اعتراضی می کند یا چیزی میخواهد می گویند تو بزرگ‌شدی ! و خب حالا مخاطب خیلی بهتر و بیشتر میتواند دلیل این رفتارهای سیمین ِ حدودا ۳۰ ساله را بفهمد و با درونِ ناآرام و احساسات پر از خشم و درد او همذات پنداری کند. سیمین قربانی رفتارهای اشتباه پدر و مادرش است و در تارهایی از رنجها و احساسات سرکوب شده ی کودکی که در ناخوداگاهش اثرات ماندگار گذاشته اند گیر افتاده. بیشتر از اینکه او را یک آدم بدذات و بدجنس ببینم ، یک بیمار ِ مظلوم و تنها می بینم.

۳. پادکست "آنچه در مدرسه به ما یاد نداده اند" از مجتبی شکوری را چند روز پیش گوش میکردم. اولش بخاطر عنوان فکر کردم مربوط به مدرسه است و برایم خیلی جالب بود اما جز چند دقیقه اول، باقی اش مطالب کلی بود البته مثل همه پادکستهای جناب شکوری خوب بود. آنجا به نکته جالبی اشاره میکرد: اینکه وقتی ما در کودکی تصوری نسبت به خودمان پیدا میکنیم، در بزرگسالی انتخابها و کارهایی میکنیم تا درستی آن تصور را اثبات کنند.مثلا اگر رفتارهای غلط معلمان یا پدرو مادرها باعث شود که ما خودمان را حقیر و شایسته سرزنش و کسی که دوست داشتنی نیست ببینیم ، در انتخاب همسر کسی را انتخاب میکنیم که همین حس را در ما ایجاد کند که ما دوست داشتنی نیستیم و ما را تحقیر کند! تا آن تصور اثبات شود!...
در همین کتاب بیمار خاموش هم دو سه جا به این نکته و مضمون اشاره میشود، مثلا آنجا که تئو پیش روانشناس خودش میرود و از خیانت همسرش کتی شکایت میکند، او می گوید تو از ابتدا به این دلیل کتی را انتخاب کردی که همین حسِ کافی نبودن را در تو ایجاد کند تا آن تصوری که قبلا از خودت داشتی اثبات شود .
البته که همه اینها ناخودآگاه است و طبیعتا هیچ آدم عاقلی نمیخواهد به سمت بدبختی و احساسات منفی برود.
در همین پادکست دکتر شکوری تاکید می کنند که هر کدام از ما باید تاریخ ِ زندگی خودمان را به دقت مطالعه و بررسی کنیم تا بتوانیم آسیبهای دوران کودکی را خودآگاه کنیم و در دام آنها گیر نیفتیم.


+ اینها برداشتهای آزاد من از این کتاب و سریال و پادکست بود و حتما نظریه های روانشناسی متعدد و مختلفی در تایید و تکذیب این مطالب وجود دارد . اما بنظر من اثرات ژنتیک و همینطور اتفافات دوران کودکی در زندگی بزرگسالی آدمها غیرقابل انکار است...کافی است به رفتارهای پدر و مادر و بعد خودتان دقت کنید تا بسیاری شباهت ها را ببینید!