تعریف میکنه یکبار توی نونوایی بودیم که برای همه شاطرها و ما که صاحب مغازه بودیم غذای نذری آوردن... یکی از شاطرها نگرفت .

پدرم ازش سوال کرد چرا نگرفتی؟

با خجالت گفت آخه دیشب خونه فلانی بودم ، یه ذره عرق خوردیم

+ میگه در اون سالها (دهه ۴۰ و اوایل ۵۰) همه ادم ها حتی عرق خور ها و لوطی ها و... هم احترام خاصی برای این مسایل قائل بودن و اگر مثلا کسی چیزی خورده بود، به خودش اجازه خوردن غذای نذری رو نمیداد...