به تمامی زندگی کنید!
خیلی از ما نصفه نفس میکشیم! یعنی دم و بازدم عمیق و کامل نداریم و هرازگاهی که یک نفس عمیق میکشیم حس سبکی میکنیم...و همچنینیم در بسیاری امور دیگه، مثلا خیلی از ما لحظه ها و روزها رو نصفه زندگی میکنیم، از سر عادت و به میل طبیعت صبح شب و شب صبح میشه و هرازگاهی که یک استفاده مفید از زمان میکنیم میشه "خاطره" و "دستاورد" و حس خوب به جا می مونه...واقعا چرا این چیزهای بدیهی رو فراموش میکنیم؟!
این حرف از اشو باعث ثبت این پست شد :
زندگی را در هر لحظهاش به تمامی زندگی کنید. کارهای جزئی را با چنان شدت و عشق و تمامیتی انجام دهید که هیچ چیز پشت سر باقی نماند.
اگر میخندی، بگذار آن خنده تمام پایههای وجودت را بلرزاند.
اگر گریه میکنی، تبدیل به اشک شو، بگذار قلبت از طریق اشکها بیرون بریزد.
اگر کسی را در آغوش میگیری، آنوقت همان آغوش شو.
اگر کسی را میبوسی، فقط لب باش و بوسه ...
و آنگاه تعجب خواهی کرد که تاکنون چه چیزهای زیبایی را از کف دادهای و چگونه تاکنون زندگیات را به شیوهای ولرم و نیمه مرده زندگی کردهای.
زورخونه
الهی بمیرم برات بابا ... میدونم که چقدر دلت برای اون فضا و دوستات و ورزش باستانی تنگ شده 💔😢
+از وقتی آنژیو کرده این ورزش هم براش ممنوع شده ولی هروقت از تلویزیون صدای ضرب و مرشد بیاد صداشو بلند میکنه یا اگر از دور بشنوه خودشو میرسونه نگاه میکنه...مثل حالا که از اتاقش صدای فیلمی میاد که ظاهرا داخل زورخونه است و مرشد داره میخونه: گر بر سر نفس خود امیری مردی ...
++از صبح بی دلیل حالم بد بود و اینم بهونه ای برای جاری شدن اشکهایی که منتظر بودند😭
دروغگویی روی مبل
خب من قبلا دو کتاب "وقتی نیچه گریست" و "درمان شوپنهاور" را از یالوم خوانده بودم و تقریبا با سبک کتابهایش آشنا بودم. دیشب با کتاب "دروغگویی روی مبل" او آشنا شدم که ظاهرا روایتگر ارتباط سه روان درمانگر مختلف با بیمارانشان است.
از انجا که من یک معلمم و باید تا حدی روانشناسی بدانم و همچنین هر روز ممکن است با مراجعینی از دانش اموزان یا اولیای آنها مواجه شوم که مسئله ای شخصی را با من مطرح کنند و همینطور در خانواده همیشه از طرف خواهرهایم مورد مشورت قرار میگیرم و گوش شنوایی برای حرفها، احساسات و اتفاقات درونی و بیرونی زندگیشان هستم بنظرم خواندن این کتاب و آموختن از آن خالی از فایده نیامد.
فعلا فقط ده درصد ابتدایی کتاب را خوانده ام اما مشابه با دو کتاب قبلی ، اینجا هم یالوم از توصیف یک عشق و میل جنسی میان زن و مرد برای پر کشش کردن داستانش استفاده میکند... زن جوانی که به یک درمانگر مسن مراجعه میکند و میلی که از طرف زن جوان شکل میگیرد و در نهایت مرد را هم افسون میکند.
در جلسات ابتدایی که بیمار هنوز حاضر به حرف زدن با پزشک نیست ، او از راهکارهایی استفاده میکند که بنظرم در هر رابطه ای از جمله معلم و شاگردی قابل استفاده است:
۱) مثل یک " آدم " و بدون قضاوت قبلی با او برخورد کردم.
۲) کاری کردم که مطمئن شد من طرف اونم و مقاومتش فروریخت و بهم اعتماد کرد. (اتحاد درمانی)
۳) انگیزه و پاداشی قابل لمس و نه فقط انتزاعی برایش تعریف کردم.
البته روش پزشک در این کتاب احتمالا قابل اجرا و اخلاقی نیست! اما به اشکال دیگر میتوان به این اهداف رسید.
+ در متن کتاب چندین جمله و پاراگراف را هایلایت کردم .
مثلا:《سعی کردم به کار معمولمون برگردم، ولی بعد از یکی دو جلسه فهمیدم که مشکلی دارم. یک مشکل بزرگ. برای آدمایی که با هم صمیمی میشن، دیگه برگشتن به یه رابطه عادی، تقریبا محاله.》شما هم تجربه اش کردید؟
بچه های من
شنبه امتحان درس منو داشتن که تعطیل شد و کلاس مجازی تشکیل دادیم. اول کلاس ازشون سوال کردم خوشحال شدید که امتحان کنسل شد یا ناراحت؟ اکثرا گفتن ناراحت چون سه روز خونده بودیم و بعدا دیگه فرجه نداریم و...
گفتم
نبینم ناراحتیتونو...
اتفاقات زندگی همینطوری هستند، خیلی از اونها در اختیار ما نیستند و هیچوقت بابت چیزی که در حیطه اختیاراتتون نیست غصه نخورید. به این حدیث فکر کنید که "الخیرُ فی ما وَقع" ...امید که خیر در پیشه (نقل به مضمون!)
و چقدر لذت بخش بود پیامهای پر احساسشون از اینکه همین چندتا جمله چقدر تونسته بود روشون اثر بذاره و چقدر ابراز محبت کردند.. مگه میشه قند توی دلم اب نشه وقتی یکیشون میگفت خانوم اگر بدونید چقدر دلمون براتون تنگ شده
دیشب
پیام داده بود چرا دیگه به من سر نمیزنی؟
و منی که حتی پیامش هم با بی میلی و فقط بابت اینکه بی احترامی نشه باز کرده بودم !
آوای انتظار
همه ما تجربه زنگ زدن به یک اداره یا بانک یا شرکت یا ...را داریم که بعد از پاسخگویی و توضیحات از پیش ضبط شده باید مدتی در انتظار بمانیم و در این فاصله معمولا موسیقی های بی کلام پخش میشود. امشب با یک نمونه هوشمندانه از این موسیقی ها مواجه شدم:
تلفن گویای بانک "مهر ایران" در زمان انتظار بخشی از آهنگ آقای سالار عقیلی را پخش میکند: ما "مهر ایران" را درون سینه داریم/ با مهربانی الفتی دیرینه داریم/ تا "مهر ایران" در ریشه ی ماست / آرامش این سرزمین اندیشه ی ماست
+ :)
فرشته ای تو
مگه میشه ۲۶ سال شبانه روز با یک نفر زندگی کنی...توی مریضی، خستگی، سفر، امتحان، مدرسه، دانشگاه، خواستگار، بداخلاقی، شب بیداری و... ولی "حتی یک مورد" بداخلاقی یا حتی خم به ابرو آوردن ازش نبینی و همیشه و همیشه فقط مهربونی کنه و اغوشش هر لحظه به گرمی باز باشه؟
بله میشه اگر طرفت مادر باشه ...مامان من عین ِ مهربونی ِ خداست...خدای من خودشو در وجود مامان و بابا هر روز بهم نشون میده...سراسر از جنس عشق و مهربانی
ماز
از سرگرمی های محبوب دوران کودکی ام یکی همین ماز بود و دیگری پیدا کردن تفاوت بین دو تصویر . هر وقت مجله رشد یا دوچرخه یا... به دستم میرسید با اشتیاق ورق میزدم تا به صفحه آخر و این بازی ها برسم و خب طبیعتا در چند دقیقه هر دو حل میشدند و آن لذت شیرین هم خیلی زود تبدیل میشد به انتظاری نامعلوم تا رسیدن مجله ای دیگر...
کمی بزرگتر که شدم و سواد خواندن و نوشتنم بیشتر شد، جدول های سودوکو محبوبم شدند و روزنامه جام جم را به عشق همین جدولها و البته ستون طنز رضا رفیع هفته ای چندبار میخریدم (البته آن موقع نفس روزنامه ورق زدن و خواندن تیترها و... را هم دوست داشتم) . یک دوره ای چند جدول سودوکو جدا از هم قرار میدادند که معمولا از سطح ساده تا سخت بودند. بعدها پنج جدول سودوکو را (شبیه یک علامت +) درون هم میگذاشتند که خب حلش دشوارتر و جذاب تر بود.
یک دوره کوتاهی هم اختصاصا مجلات جدول و یک کتابچه هایی به اسم کتیبه میخریدم و سرگرم بودم.
اما در این سالها تنها بازی ای که روی گوشی داشته ام سودوکو بود تا اینکه در این چند روزه به برکت تبلیغات درون صفحه vpn ناخوداگاه به قسمت بازی های گوگل پلی هدایت شدم و دیدم چقدر بازی های جالبی با ماز طراحی شده و حتی بازی هایی که باید تفاوت دو تصویر را پیدا کنی و کلی تنوع دیگر... ماز را دانلود کردم . در هر مرحله انواع مسیرها و طراحی های ماز را باید حل کرد...به یاد آن اشتیاق و انتظار آن سالها می افتم که برای حل یک ماز ساده و تکراری باید چقدر صبر میکردم و چقدر زود لذتش تمام میشد اما حالا هر لحظه از شبانه روز با این تنوع و رنگ پردازی و موسیقی و... این همه ماز در اخیار است... یا مثلا انواع جدولهای سودوکو.
اما آیا این دسترسی آسان به دنیای داده های رنگارنگ به معنی بهتر شدن اوضاع زندگی آدم هاست؟ آیا تعریف لذت در مغز ما عوض نشده؟ لذتی که با حل همان یک ماز تجربه میکردم با لذت حل این ماز های متنوع و سهل الوصول یکسان است؟
مدل
امروز یک اتفاق بامزه افتاد! خانومه اول اومد کلی تعریف و هندونه زیر بغل دادن، بعدش گفت من بهمن یک دوره تخصصی شرکت کردم زیر نظر اکادمی فلان و شرکت فلان و ...(مثلا من میشناختم :) ) برای اینکه گرید بهمان رو بگیرم . شما میای مدل من بشی برای بلید ؟
:))))
فقط همینمون مونده بود! :))
حلیم
توی خونه بوی ملایم غذا میاد
مامان حلیم گذاشته برای فردا و من از الان گرسنه ام شده
ناشنوایان عزیز
امروز به شکل عجیبی سرنوشت من گره خورد به این افراد.
قسمت اول: صبح دکتر خ sms فرستاده بود که ساعت ۱۱ شبکه نمایش را ببین. و حدود ده و نیم مجددا اطلاع داد که ظاهرا زودتر شروع شده و همین حالا ببین.
فیلم "تاریکی" در حال پخش بود. فیلمی که قبلا حداقل دو سه بار دیده ام ، اما باز هم نشستم به نگاه کردن. فیلمی هندی که روایتگر زندگی دختری نابینا، ناشنوا و لال به نام میشل است که جز حس لامسه از هیچ طریق دیگری نمیتواند با دنیای بیرون ارتباط بگیرد. او بسیار پرخاشگر است ، با دست غذا میخورد، ظروف را میشکند و... مادرش معلمی برای او میگیرد که در خانه اموزشهایی به میشل بدهد. در همان برخورد اول ما جنجال بین معلم(آمیتاب باچان) و میشل را میبینیم که معلم به زور سعی دارد قاشق به دست او بدهد و او را بنشاند روی صندلی اما میشل مدام جیغ میکشد و همه چیز را پرتاب میکند! پدر و مادر که شاهد سختگیری معلم و اذیت شدن میشل هستند به معلم میگویند نمیخواهد با دخترشان کار کند و خانه را ترک کند. مخصوصا پدر میشل. که ماموریتی برای او پیش می اید و بعد از تسویه حساب با معلم خانه را ترک میکند، مادر به معلم فرصت میدهد تا شوهرش از ماموریت برمیگردد میشل را تعلیم دهد و پس از ماجراهایی معلم میتواند روی میشل اثر بگذارد و رضایت پدر و مادرش را جلب کند و معلم میشل بماند و این ارتباط بیش از ۲۰سال ادامه پیدا میکند تا میشل مدرسه و بعد هم به دانشگاه میرود. البته که دوران دانشگاه برای او سه برابر دیگران و حدود ۱۲سال طول کشید و در تمام اوقات شبانه روز معلم همراه او بود...اما به مرور او پیر شد، محاسنش سفید شد، کم کم چیزها و حتی میشل را فراموش میکرد تا اینکه کاملا آلزایمر گرفت و قبل از فارغ التحصیلی میشل به تیمارستان رفت. در قسمت اخر فیلم میبینیم که میشل لباس فارغ التحصیلی به تن کرده و به تیمارستان رفته تا معلمش اولین کسی باشد که او را در این لباس میبیند اما معلم هیچ چیز یادش نمی اید حتی میشل و رویایی که برای دیدن این روز داشت.حالا میشل تصمیم میگرد به معلمش کمک و او را همراهی کند و انگار ماجرا برعکس میشود... این بار هم مثل تمام دفعات قبلی بارها در حین دیدن فیلم اشکم جاری شد (فکر کنید فیلم هندی باشد و درمورد معلم و مادر هم باشد :) )
قسمت دوم: هنوز فیلم تمام نشده بود که بابا به خانه برگشت و گفت امروز بازم خدا منو امتحان کرد! پرسیدم چرا؟ گفت کارگری که پیمانکار اورده یک مرد حدودا ۵۰ ساله ناشنواست! یک نگاه به تلویزیون و میشل کردم و یک نگاه به بابا و تعجب کردم که امروز موضوع ِهمه چیز حوالی این افراد میچرخد!
قسمت سوم: بعد از نماز ظهر بابت کاری با بابا رفتیم بیرون که گفت بیا یک ناهار ببریم برای اون بنده خدا. رفتیم جلوی یک مطبخ و هر دو به همنگاه کردیم! گفت ثوابش برای تو باشه، برو یدونه غذا بخر بیا :) گفتم میخوای تو ثواب کنی؟! گفت نههه :))
قسمت چهارم: اول شب مستندی درمورد غذا میدیدم که پایین صفحه یک خانم رابط با زبان اشاره مستند را ترجمه میکرد و ناخوداگاه نصف مدت تماشا حواسم به او و حرکات دستش پرت بود!
این همزمانی و اتفاقات شاید ساده باشند اما من خیلی جیزها را به عنوان اینکه" حالا آن مدبر این گونه برنامه ریزی کرده تا من به چه چیزی توجه کنم؟ " نگاه میکنم و اتفاقات امروز برایم عجیب بود.
+ کودک که بودم (مثلا ۶، ۷ ساله) دوستی همسن خودم داشتم که ناشنوا بود...وقتی محل زندگیشان عوض شد دیگر از او خبر ندارم و امروز به یادش افتادم. آن سالها تقریبا تنها کسی بودم(جز خانواده اش) که به خوبی و به آسانی با او ارتباط برقرار میکردم و حرف هم را میفهمیدیم. البته خیلی وقت پیش شنیدم کاشت حلزون انجام داده اما نمیدانم این خبر چقدر موثق بوده
خدای من
خدای پرسشگر....
هوس قمار
خُنُک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
ترس
ما ترس هامونو تئوریزه میکنیم و اینجوری مغز خودمونو گول میزنیم...
بی خوابی
سطح عجیبی از انرژی ِ ناکارآمد رو احساس میکنم که باعث شده با وجود خستگی زیاد نتونم بخوابم! امشب توی کافه هم فقط یک سوم فنجون اسپرسو رو خوردم و فکر نمیکنم بخاطر اون باشه .
+دکتر خ رو دیدم، مثل همیشه چندتا کتاب هدیه اورده بود با یک پاور بانک و یک قلم نوری که مال خودش بوده اما استفاده نکرده. و در نهایت گفت دستتو بیار، دستمو به سمتش گرفتم و یک دستبند دستم کرد...گفت اینو چندسال پیش از چین خریدم و هیچوقت دلم نیومده بود به کسی بدمش تاحالا که مال تو شد
دلم از راه پُره...
به فکرم که در این دی ماه که بچه ها به امتحانات مشغول هستند و کلاس ها تعطیل، برم اردبیل و ن رو ببینم...اما موانع بسیاری وحود داره و مهمترینش این حال روحی عجیب و غریب خودمه....چیزی رو بین خواستن و نخواستن تجربه میکنم....
+عمق و قدرت صدای امیرتاجیک رو خیلی دوست دارم و این آهنگش رو تقریبا هر روز از رادیو میشنوم و شاید وصف حال خیلی هامون باشه...
عالَمی را یک سخن ویران کند
این زبان چون سنگ و هم آهن وش است
وانچه بجهد از زبان چون آتش است
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف
گه ز روی نقل و گه از روی لاف
زآنکه تاریک است و هر سو پنبهزار
درمیان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
زان سخن ها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند
روبهان مرده را شیران کند
جان ها در اصل خود عیسیدمند
یک زمان زخمند و گاهی مرهمند
گر حجاب از جان ها بر خاستی
گفت هر جانی مسیحآساستی
"مثنوی"
خواهر مهربون
دیروز من به سختی مرخصی گرفتم و کلاسهای فوق برنامم رو کنسل کردم تا تونستم همراه مامان و بابا برم پیش دکترش و تمام صبح وقتم صرف این همراهی شد. خواهرا سر کار بودن اما مدام تلفنی پیگیری میکردند
شب ساعت ۸ونیم خواهرم برگشت خونه و گفت به پاس زحمات امروزت برات کادو خریدم :) و بعد از کلاس دانشگاهش رفته بود یک وسیله ارایشی ِ صورتی برای من خریده بود :)
+ خب من کار خاصی نکرده بودم و فقط بخشی از وظیفه فرزندی رو انجام داده بودم اما شرمنده لطف خواهرا شدم انقدر که تشکر کردند و آخرشم که هدیه!
++کلا این خواهرم عادت به هدیه خریدن داره و حتی شده چیزهای کوچولو اما تند تند برای من و مامان و بابا بدون مناسبت یا با مناسب هدیه میخره...اخلاق خوبیه اگر هممون داشته باشیم
ضرب المثل
پیرو همان ماجرای ویرایش کتاب، دکتر خ زنگ زده بود و ۵۰ دقیقه مکالمه تلفنیمان طول کشید...با این پرسش که امروز هم اهل مجاز بودی یا حقیقت؟شروع کرد و مثل همیشه کلی حرف جدید و نکته مهم فلسفی و اخلاقی و... ازش یاد گرفتم.
پرسید روزهایی که سرکاری چیزی میخوری؟ چقدر آب میخوری اونجا؟ و وقتی پاسخم رو شنید که اغلب چای با بیسکوییت ، ضرب المثل بامزه و نویی گفت:
چطور میشه همه این تجربیات رو که آدم داره بتونه به دیگری منتقل کنه؟! تا بتونم بهت بگم چقدر طول کشیده تا من بفهمم در محل کار و ضمن تدریس نوشیدن آب چقدر مهمه...
پگاه خانم! با این پاچه و ریش، نمیشه رفت تدریس:)
گفتم که تاحالا نشنیده بودم :) و اون هم اصل ضرب المثل "با این پاچه و ریش ، نمیشه رفت تجریش" رو با ماجرای پشتش برام تعریف کرد
+همیشه بعد از خوندن هر کتاب یا یادداشتش و همینطور بعد از هر گفتگو یا سخنرانی به گستردگی دانش ، فن بیان، مهارت اقناع و حافظه اش غبطه میخورم
زمستون
نمیدونی تو که عاشق نبودی....
+به همان سرعت که پاییز گذشت زمستان هم خواهد گذشت و چیزی جز دستاوردها باقی نمی ماند.... و من دستانم خالیست. روحم خالیست...