این زبان چون سنگ و هم آهن وش است

وانچه بجهد از زبان چون آتش است

سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف

گه ز روی نقل و گه از روی لاف

زآنکه تاریک است و هر سو پنبه‌زار

درمیان پنبه چون باشد شرار

ظالم آن قومی که چشمان دوختند

زان سخن ها عالمی را سوختند

عالمی را یک سخن ویران کند

روبهان مرده را شیران کند

جان ها در اصل خود عیسی‌دمند

یک زمان زخمند و گاهی مرهمند

گر حجاب از جان ها بر خاستی

گفت هر جانی مسیح‌آساستی

"مثنوی"

+ ماجرای آزادی طوطی از قفس