امروز به شکل عجیبی سرنوشت من گره خورد به این افراد.
قسمت اول: صبح دکتر خ sms فرستاده بود که ساعت ۱۱ شبکه نمایش را ببین. و حدود ده و نیم مجددا اطلاع داد که ظاهرا زودتر شروع شده و همین حالا ببین.
فیلم "تاریکی" در حال پخش بود. فیلمی که قبلا حداقل دو سه بار دیده ام ، اما باز هم نشستم به نگاه کردن. فیلمی هندی که روایتگر زندگی دختری نابینا، ناشنوا و لال به نام میشل است که جز حس لامسه از هیچ طریق دیگری نمیتواند با دنیای بیرون ارتباط بگیرد. او بسیار پرخاشگر است ، با دست غذا میخورد، ظروف را میشکند و... مادرش معلمی برای او میگیرد که در خانه اموزشهایی به میشل بدهد. در همان برخورد اول ما جنجال بین معلم(آمیتاب باچان) و میشل را میبینیم که معلم به زور سعی دارد قاشق به دست او بدهد و او را بنشاند روی صندلی اما میشل مدام جیغ میکشد و همه چیز را پرتاب میکند! پدر و مادر که شاهد سختگیری معلم و اذیت شدن میشل هستند به معلم میگویند نمیخواهد با دخترشان کار کند و خانه را ترک کند. مخصوصا پدر میشل. که ماموریتی برای او پیش می اید و بعد از تسویه حساب با معلم خانه را ترک میکند، مادر به معلم فرصت میدهد تا شوهرش از ماموریت برمیگردد میشل را تعلیم دهد و پس از ماجراهایی معلم میتواند روی میشل اثر بگذارد و رضایت پدر و مادرش را جلب کند و معلم میشل بماند و این ارتباط بیش از ۲۰سال ادامه پیدا میکند تا میشل مدرسه و بعد هم به دانشگاه میرود. البته که دوران دانشگاه برای او سه برابر دیگران و حدود ۱۲سال طول کشید و در تمام اوقات شبانه روز معلم همراه او بود...اما به مرور او پیر شد، محاسنش سفید شد، کم کم چیزها و حتی میشل را فراموش میکرد تا اینکه کاملا آلزایمر گرفت و قبل از فارغ التحصیلی میشل به تیمارستان رفت. در قسمت اخر فیلم میبینیم که میشل لباس فارغ التحصیلی به تن کرده و به تیمارستان رفته تا معلمش اولین کسی باشد که او را در این لباس میبیند اما معلم هیچ چیز یادش نمی اید حتی میشل و رویایی که برای دیدن این روز داشت.حالا میشل تصمیم میگرد به معلمش کمک و او را همراهی کند و انگار ماجرا برعکس میشود... این بار هم مثل تمام دفعات قبلی بارها در حین دیدن فیلم اشکم جاری شد (فکر کنید فیلم هندی باشد و درمورد معلم و مادر هم باشد :) )
قسمت دوم: هنوز فیلم تمام نشده بود که بابا به خانه برگشت و گفت امروز بازم خدا منو امتحان کرد! پرسیدم چرا؟ گفت کارگری که پیمانکار اورده یک مرد حدودا ۵۰ ساله ناشنواست! یک نگاه به تلویزیون و میشل کردم و یک نگاه به بابا و تعجب کردم که امروز موضوع ِهمه چیز حوالی این افراد میچرخد!
قسمت سوم: بعد از نماز ظهر بابت کاری با بابا رفتیم بیرون که گفت بیا یک ناهار ببریم برای اون بنده خدا. رفتیم جلوی یک مطبخ و هر دو به همنگاه کردیم! گفت ثوابش برای تو باشه، برو یدونه غذا بخر بیا :) گفتم میخوای تو ثواب کنی؟! گفت نههه :))
قسمت چهارم: اول شب مستندی درمورد غذا میدیدم که پایین صفحه یک خانم رابط با زبان اشاره مستند را ترجمه میکرد و ناخوداگاه نصف مدت تماشا حواسم به او و حرکات دستش پرت بود!
این همزمانی و اتفاقات شاید ساده باشند اما من خیلی جیزها را به عنوان اینکه" حالا آن مدبر این گونه برنامه ریزی کرده تا من به چه چیزی توجه کنم؟ " نگاه میکنم و اتفاقات امروز برایم عجیب بود.
+ کودک که بودم (مثلا ۶، ۷ ساله) دوستی همسن خودم داشتم که ناشنوا بود...وقتی محل زندگیشان عوض شد دیگر از او خبر ندارم و امروز به یادش افتادم. آن سالها تقریبا تنها کسی بودم(جز خانواده اش) که به خوبی و به آسانی با او ارتباط برقرار میکردم و حرف هم را میفهمیدیم. البته خیلی وقت پیش شنیدم کاشت حلزون انجام داده اما نمیدانم این خبر چقدر موثق بوده