و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

کار خیر

دیروز چند ساعتی روی صندلی های انتظار کنار نگهبانی نشستم و خواهرم همراه مادرم در بخش (طبقه سوم) بودند. اجازه نمیدادن که بیشتر از یک نفر همراه داشته باشه

اتفاقات زیادی میفتاد و تقریبا به تعداد آدم ها و خانواده هایی که اونجا دیدم میشه قصه گفت و ماجرا تعریف کرد اما یکیشون:

حدود ساعت ۲ظهر پسر جوانی با کوله پشتی وارد ساختمان شد و تراکت های یک رستوران که اون نزدیکی بود پخش کرد. از این آدمهایی که از چهرشون سادگی و مظلومیت نمایانه. پخش تراکتها که تمام شد، رو به ما هایی که اونجا بودیم گفت: ببخشید جسارته! کسی اینجا هست که همراهش عمل قلب باز کرده باشه؟ اکثرا کسایی که اونجا بودیم بیمارامون آنژیو داشتند و کسی اون لحظه اونجا نبود که عمل کرده باشه، یک آقایی که اونجا بود پرسید چطور مگه؟ پسره گفت آخه مادر من چند سال پیش عمل قلب باز کرد، یک وسیله ای بهش داده بودن که توش فوت کنه و یکسری مراقبتهای بعد عمل داره، ما خوب مراقبت نکردیم و ریه مادرم آب آورد و فوت کرد. میخوام اگر کسی اینجا هست بهش بگم باید چیکار کنه و چطوری مراقبت کنه. با سادگی دوباره به آقاهه گفت آخه مادر من فوت کرد آقا . و اشک حلقه زده توی چشماش قلب آدم رو چنگ میزد.

بنده خدا رفت اما کلی تحت تاثیر قرار گرفتم و فکر کردم که این آدم همه کاری که از دستش برمیاد همینه که هر طور بلده به دیگران آگاهی بده تا اون رنج و ناآگاهی و عذاب وجدانی که خودش کشیده دیگران تجربه نکنند و به نوعی تسکینی باشه برای خودش و دلش..... یاد آنژیو بابا افتادم که بعدش خودم همین حس رو داشتم و حتی اینجا هم پست گذاشتم اگر اطرافیانتون فلان علائم رو دارن توروخدا پیگیر باشید، انگار آدم با این کار داره خودشو تسکین میده....

+همین دیگه....در هر حالی و با هر شغلی و به هر وسیله ای میشه به فکر دیگران و خیرخواه بود

بیمارستان

از ساعت ۵ صبح بیدارم و تا حالا بیمارستان بودم بخاطر آنژیو مامان.... الحمدلله بخیر گذشت و فقط آنژیوگرافی کردند و کار به استند گذاری نرسید اما کلی استرس و اشک و فشار روانی رو تحمل کردیم...

+ خیلی خسته ام و کلی کار نکرده دارم بعدا شاید بیشتر نوشتم

++ درچنین روزها و چنین جاهایی هست که آدم قدر نعمت سلامتی رو خیلی بیشتر میدونه....از دست و زبان که برآید/ کز عهده شکرش به درآید

+++بابت آرزوهای خوبتون در این روزها خیلی ممنونم مخصوصا دوستی که بدون اسم و ادرس کامنتی پر از حس خوب و دعاهای قشنگ گذاشته بودند، متقابلا برای شما و عزیزانتون سلامتی آرزو میکنم

ناخودآگاه

میگفت ناخوداگاه ما ، امیال سرکوب شده ما هستند که در بند اند و در چهار حالت از بند خارج شده و بر ما حاکم میشوند:

خشم

طمع

شهوت

خواب

فروشگاه

سریالی که این شبهای پاییزی در کنار مادرم و در حین انجام کارهایم با لپ تاپ ، نگاه میکنم و جدای از لذتی که میبرم، حسرت به دلم مینشیند و البته سوال در ذهنم.

سریال مربوط به دهه هفتاد است و خانواده ای را به تصویر میکشد که قصد دارند یک فروشگاه بزرگ و مدرن در محله برپا کنند و با چالشهایی برای تامین هزینه ها، استخدام فروشنده، برگزاری مراسم افتتاحیه و... مواجه اند.

با دیدن این سریال و موارد مشابه که تولیدات آن سالها هستند مدام در ذهنم مقایسه میکنم جامعه و آدمهای آن زمان را با حالا. آنچه میفهمم اینکه آدم ها ، زندگی ها، سرگرمی ها، ایدئولوژی ها و کلا جامعه آن سالها خیلی پخته تر ، عمیق تر ، دانشی تر ، معنوی تر و فرهیخته تر از حالا بوده. در این سالهای اخیر آن چه بیشتر از همه به چشمم می آید سطحی نگری، کم سوادی، دوری از فرهنگ و ادبیات و الگوهای بزرگ، فراموشی باطن و پرداختنِ صرف به ظاهر است.

+ شاید از نظر برخی این قضاوت خیلی بدبینانه باشد اما خودم اینطور فکر نمیکنم.

++ ... و چطور میشود غصه ی این روند نزولی در جامعه را نخورد؟!

+++چه شد که در این زمان کوتاه ، انقدر همه چیز تغییر کرد؟

++++وقتی با نوجوانان همکلام بشوی و افکارشان را بشنوی و نوشته هایشان را بخوانی و ازشان بخواهی چند خط از روی یک متن غیرتخصصی و ساده بخوانند تازه متوجه این غصه و عمق فاجعه خواهی شد :(

خاطره

به یمن ویرایش کتاب دکتر خ ، این روزها بیش از پیش گفتگوی تلفنی داریم .

امروز صبح خاطره جالب و قابل تاملی برایم تعریف کرد از یکی از شعرای درویش مسلک که در سالهای نوجوانی جزء معلمان غیر رسمی اش بوده:

خانه ما در آن سالها نزدیک بیمارستان بود. روزی اتفاقی جلوی بیمارستان بودم که ایشان مرا دید. گفت: بیا اینجا پسر!

یک نایلون که دستش بود به من داد و گفت همراهم بیا. او وارد بیمارستان شد و من هم نایلون به دست،پشت سرش...

بنظرت کجا رفت؟!

بخش سوختگی بیمارستان! آنجا گفت نایلون را باز کنم، درونش پر از میوه های شسته شده و خنک بود . کنار هر تخت که میرفتیم او اشک میریخت و آرام زمزمه میکرد که خدایا چطور این سوختگی های دنیوی را ببینم و از آتش سوزان عذاب و فراقت نهراسم و از نایلون میوه هایی که دست من بود کنار تخت بیماران میگذاشت...

+میگوید خدا عذاب را به آتش تشبیه کرده که برای انسان ملموس باشد

++البته بحث ما بر شیوه معلمی و آموزش بود

کتاب خواب اور

اکثر وقت کتاب خواندنم در این ایام خلاصه شده در دقایق قبل از خواب و چه حس خوبی است وقتی میدانی یک کتاب دوست داشتنی با داستانی جذاب داری که میتوانی از شلوغی های افکار و نگرانی ها و خستگی هایت به دل آن پناه ببری و خودت را از جهان بیرون جدا کنی و غرق رویا و داستان شوی...

و البته چه دشوار است پیدا کردن کتاب خوبی که دوستش داشته باشی و به دلت بنشیند

اول "جنگجوی عشق" را انتخاب کردم و کمی هم تحملش کردم و فرصت دادم تا جایی برای خودش باز کند اما واقعا دوست داشتنی نبود و حتی ازاردهنده هم بود! کنارش گذاشتم.

بعد برای هزارم! سرچ کردم که ببینم ایا کتابهای صوتی ابنبات پسته ای و ابنبات نارگیلی منتشر شده یا نه که متاسفانه نشده و تصمیم گرفتم باز هم صبر کنم اما در عوض کتاب دیگری از مهرداد صدقی بنام"غریزه وصلی" خریدم که آن هم طنز است و ادامه ماجراهای محسن ....مثل چهارگانه آبنباتها، این کتاب هم شیرین و دوست داشتنی است :)

+کتاب خواندن قبل از خواب از اپلیکیشنهایی مثل طاقچه را به همه دوستانم که عادت دارند تا لحظات آخر بسته شدن چشمانشان و به خواب رفتن گوشی در دست داشته باشند و از این صفحه به ان صفحه و از این کانال به ان کانال بروند، پیشنهاد میکنم

یاد باد

آن روزگاران که به علت آلودگی یا برف یا... مدرسه "تعطیل" میشد و مصیبتی به نام آموزش "مجازی" و شاد و ....وجود نداشت :|

دل آرام

دیروز صبح از خواب بیدار شدم اومده میگه بابا نمیشه امروز نریم؟ منم عصبانی شدم گفتم نخیر نمیشه وقت گرفتم ، هفته بعدی هم خودم خونه نیستم و....

گفت باشه آرام ِ بابا 😂 و رفت

رفت تو اتاق صداشو میشنیدم به مامان میگفت میخوام اسمشو عوض کنم بذارم آرام یا دل آرام 😅

دیگه از دیروز هی میگه آرام ِ بابا 😍😄 منم میگم تیکه ننداز😋

قلب مامان

امروز صبح رفتیم جواب اسکن رو گرفتیم و بردیم پیش دکترش. گفت باید آنژیو بشه و ۴مدل هم قرص براش نوشت😢

اصلا انتظارشو نداشتم درمورد مامان و همیشه فکر میکردم خیلی سالمه چون ورزش و تغذیه سالم رو همیشه داشته. اما وراثت رو نباید دست کم گرفت💔

+ احتمالا برای دو هفته دیگه وقت آنژیو بگیریم

++ بزرگ شدن وقتی به قیمت دیدن پیرشدن و بیماری پدرومادرهامون باشه ، بدترین اتفاق دنیاست💘

+++برای سلامتی همه مامان باباها از جمله این دوتا فرشته خونه ی ما دعا کنید لطفا🙏

نون بربری

قبل از کرونا من و بابا عادت داشتیم هروقت نون داغ میخریدیم توی ماشین و تا رسیدن به خونه ازش میخوردیم :) اما با شروع کرونا چون همیشه نگرانی الوده بودن دستها و محیط رو داشتیم به ناچار این اخلاق خوشمزه! رو ترک کردیم :(
امروز عصر با هم رفتیم نونوایی آرد بخریم تا شام براش پیتزا بپزم که اون اطراف بوی عطر نون پیچیده بود. گفتم بابا یدونه نون بربری هم برام میخری؟ گفت آوره! اون رفت سمت نونوایی و منم رفتم میوه فروشی همون نزدیکی تا قارچ بخرم. برگشتم دیدم هنوز اون توئه . ایستادم تا هروقت ارد رو گرفت از دستش بگیرم چون بخاطر قلبش نباید چیزای سنگین بلند کنه (و البته اکثرا که چشم ما رو دور میبینه رعایت نمیکنه:( ) . یک لحظه برگشت ، منو دید نونی که خریده بود داد دستم گفت تو برو تو ماشین ؛ طول میکشه تا ارد بیاره. برای اینکه راحت باشه گفتم باشه و نون بربری در دست رفتم سمت ماشین، داغی و بوی نون واقعا هوس انگیز بود و نتونستم ازش بگذرم از طرفی هم نمیخواستم دستمو به نون بزنم، در نتیجه با گاز زدن شروع کردم به خوردن از نون بربری سالم :)) یعنی هرکس منو در اون حالت دیده حتما با خودش فکر کرده که چقدر گرسنه ام که دارم نون رو درسته میخورم :)


+یک تصادف ریز با جدول هم کردم :( که بابا فقط گفت فدای سرت، مهم نیست. حتی اجازه نداد حرفشو بزنم و خودش حتی بعد از پیاده شدن نیومد نگاه کنه ببینه چی شده که یوقت من ناراحت نشم و فقط گفت که مهم نیست اینا همه اش تجربه ست. باباها واقعا فرشته های سیبیلو هستن و از نظر من خدا حتما چیزی شبیه پدر و مادره

تورق

امروز عصر قرار بود با خواهرم برای خرید مانتو شلوار اداری بریم ، اما قبلش رفتیم همون سالن مذکور که به مشتری ها چای میدن:)

طبق معمول با دوتا فنجون چای پذیرایی کردن که تو این شب های سرد خیلی لذتبخشه . کمی هم تغییر دکوراسیون داده بودن و روی میز ِوسط یک ظرف بیسکوییت، یک جعبه ی تی بگ شیشه ای که داخلش دمنوش و چوب دارچین و گل خشک و...بود، یک اردوخوری چوبی که در قسمتهای مختلفش آبنبات و شکلاتهای مختلف و در مرکزش جای عود بود، گذاشته بودن و از همه مهمتر سه تا کتاب خانم مدیر چند دقیقه ای اومد پیشمون نشست و با گرمی پذیرایی و البته خیلی خفیف تبلیغ یکی دوتا از کارهای سالن رو کرد :) و من هم بهش گفتم که این مدل پذیرایی و سبک برخوردتون خیلی فضا رو گرم و صمیمی کرده و خلاقانه است و اشاره کردم به کتابا ...خندید گفت سعی کردیم همه سلیقه هارو راضی کنیم :)

در اون مدتی که منتظر بودم مشغول تورق کتاب "بنویس تا اتفاق بیفتد" شدم و از اون چند صفحه ای که از روی فهرست انتخاب کردم و خوندم اینا برام مفید بود:

♡ من روزم را با نوشتن اهدافی آغاز میکنم که به من یاداوری کند آن روز را چگونه میخواهم بگذرانم.


♡رفتارم با افراد در زمان ملاقات با آنها به گونه ای است که گویی مهمترین فرد روی زمین هستند. حال احساس میکنم نیروی تمام عالم در من جریان دارد. مردم عاشق این هستند که به من عشق و پول بدهند.


♡یک فعالیت فکری مفید برای خودم میسازم با این دید که قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.

♡به رغم تمام نگرانی ها، با تکیه بر معنویت درونی ام زندگی میکنم که ترس نمیشناسد و میدانم که دنیا همین حالا همه چیز را برایم فراهم میکند‌.

ملاقات با آقای مجری

جمعه ظهر دیدمش. اول بخاطر دوبله اقای والی زاده جذب فیلم شدم (قبلا گفته بودم که چقدر صدای گرم ایشونو دوست دارم) و بعد کم کم خودِ داستان ِ فیلم برام جالب شد و تا اخر دنبال کردم . آقای راجرز یک مجری حدودا ۶۰ساله برنامه کودکه که سالهاست در امریکا برای بچه ها خاطره میسازه و محبوب چند نسل از امریکایی هاست. سردبیر یک مجله تصمیم میگیره در بخش" افراد تاثیرگذار" مقاله ای درمورد این ادم چاپ کنه و برای این کار یکی از نویسنده های جوان رو انتخاب میکنه.
مردی که معتقده اقای راجرز باید خجالت بکشه که تو این سن عروسک بازی میکنه! و کلا با این دید میره برای مصاحبه که مثل مقالات قبلی که درمورد دیگران نوشته، این بار به اقای راجرز حمله کنه و مقاله تند و تیزی درموردش بنویسه. اقای نویسنده یک خانم سیاه پوست و یه بچه چند ماهه هم داره و از ابتدای فیلم ما متوجه اخلاق خشک و چهره غمگین و حالت عصبی اون میشیم.
اما قرارهای ملاقاتی که برای مصاحبه با اقای راجرز میذارن با مهارت و محبتی که اون داره به نوعی نقش جلسات روانکاوی رو برای اقای نویسنده داره و این خیلی برای من جذاب و اموزنده بود.
در اولین قرار ملاقات، اقای نویسنده به صحنه ضبط برنامه کودک میره و اقای راجرز که جلوی دوربینه تا متوجه اومدن اون میشه از صحنه خارج میشه با گرمی و لبخند به استقبالش میره و به همه همکاراش به عنوان یه نویسنده خوب معرفیش میکنه و ابراز خوشحالی زیاد میکنه از این ملاقات. و همینطور مثل یک پدر بلافاصله به زخم روی صورت نویسنده توجه میکنه و با نگرانی ای که در چهره داره میپرسه چی شده؟ الان خوبی؟ و... این برخورد اول اقای راجرز انقدر گرم و محبت آمیزه که نویسنده تعجب میکنه!

یا مثلا در یکی از گفتگو ها آقای راجرز از نویسنده درمورد عروسک محبوبش در دوران کودکی میپرسه و از این طریق نویسنده رو یاد مادرش میندازه که سالها پیش با بیماری و در حالی که همسرش اون و بچه ها رو ول کرده بوده ، فوت کرده و نفرت اقای نویسنده از پدرش و خشم درونیش به همین ماجرا برمیگرده


++ من به روانکاوی و اثربخشیش معتقدم و به همین خاطر این فیلم رو پسندیدم و به همه دوستانم دیدنش رو پیشنهاد میکنم

اسکن قلب

بعد از پذیرش، مامانو صدا کردن که وارد سالن جداگانه ای بشه برای مراحل اسکن و نذاشتن من همراهش برم. فقط گفتن خامه و بیسکوییت و شیر رو با خودش ببره و بره.
حالا نشستم اینجا پشت در و احساس تنگی نفس ،سردرد و درد در قفسه سینه دارم. انگار قلبمو دارن فشار میدن.
هر بار که با بابا هم برای چکاپ قلب و اکو و.... میرم همینطور میشم و احساس میکنم قلب خودم درد میکنه.

+ قبل از اومدن ، صبح داشتم جزوه میدان الکتریکی رو مینوشتم و حالا که میبینم تمام در و دیوار علائم خطر پرتو و امواج رادیواکتیو زدن ، خطوط میدان و اشعه ها رو تصور میکنم و سردرد بهم بیشتر تلقین میشه! :)

_____________

+× دیروز حدود چهار ساعت فرآیند اسکن طول کشید و این پست هم مربوط به همون موقع است.ولی اونجا آنتن نداشتم و نشد ثبت کنم.

آویز ساعت

یدونه آویز ساعت نقره که البته طلایی رنگه چون ابکاری داره، خریدم که اسم "ایران" رو با خط پیچ در پیچ! نوشته و شبیه اشک شده

+خیلی ظریف و گوگولیه ...عاشقش شدم

++خوبی اویز ساعت نسبت به گردنبند اینه که بیرون خونه بیشتر دیده میشه . و البته هدفم نقشه ایران بود که فعلا اونی که میخواستم پیدا نکردم.... حالا هم خواهرم و هم بابا گفتن ما برات هدیه میخریم :)

گردو

یکیشون آخر کلاس یک نایلون گردو (فک کنم ۱۰۰تایی باشه) اورده میگه برای شماست.

واقعا این هدیه ها چالش برانگیز هستند. اصلا دلم نیست که ازشون چیزی بگیرم اما اگرم نگیری خیلی توی ذوقشون میخوره و عمیقا ناراحت میشن. نمیدونم برخورد درست چیه...به هرحال اینم قبول کردم اما تو همون کمد مدرسه مونده و نیاوردم خونه هنوز:(

+ البته که آدم خوشحال میشه وقتی محبت بچه هارو میبینه اما اینکه نه میشه گرفت نه میشه نگرفت بده

کدها