دیروز چند ساعتی روی صندلی های انتظار کنار نگهبانی نشستم و خواهرم همراه مادرم در بخش (طبقه سوم) بودند. اجازه نمیدادن که بیشتر از یک نفر همراه داشته باشه
اتفاقات زیادی میفتاد و تقریبا به تعداد آدم ها و خانواده هایی که اونجا دیدم میشه قصه گفت و ماجرا تعریف کرد اما یکیشون:
حدود ساعت ۲ظهر پسر جوانی با کوله پشتی وارد ساختمان شد و تراکت های یک رستوران که اون نزدیکی بود پخش کرد. از این آدمهایی که از چهرشون سادگی و مظلومیت نمایانه. پخش تراکتها که تمام شد، رو به ما هایی که اونجا بودیم گفت: ببخشید جسارته! کسی اینجا هست که همراهش عمل قلب باز کرده باشه؟ اکثرا کسایی که اونجا بودیم بیمارامون آنژیو داشتند و کسی اون لحظه اونجا نبود که عمل کرده باشه، یک آقایی که اونجا بود پرسید چطور مگه؟ پسره گفت آخه مادر من چند سال پیش عمل قلب باز کرد، یک وسیله ای بهش داده بودن که توش فوت کنه و یکسری مراقبتهای بعد عمل داره، ما خوب مراقبت نکردیم و ریه مادرم آب آورد و فوت کرد. میخوام اگر کسی اینجا هست بهش بگم باید چیکار کنه و چطوری مراقبت کنه. با سادگی دوباره به آقاهه گفت آخه مادر من فوت کرد آقا . و اشک حلقه زده توی چشماش قلب آدم رو چنگ میزد.
بنده خدا رفت اما کلی تحت تاثیر قرار گرفتم و فکر کردم که این آدم همه کاری که از دستش برمیاد همینه که هر طور بلده به دیگران آگاهی بده تا اون رنج و ناآگاهی و عذاب وجدانی که خودش کشیده دیگران تجربه نکنند و به نوعی تسکینی باشه برای خودش و دلش..... یاد آنژیو بابا افتادم که بعدش خودم همین حس رو داشتم و حتی اینجا هم پست گذاشتم اگر اطرافیانتون فلان علائم رو دارن توروخدا پیگیر باشید، انگار آدم با این کار داره خودشو تسکین میده....
+همین دیگه....در هر حالی و با هر شغلی و به هر وسیله ای میشه به فکر دیگران و خیرخواه بود

خانم مدیر چند دقیقه ای اومد پیشمون نشست و با گرمی پذیرایی و البته خیلی خفیف تبلیغ یکی دوتا از کارهای سالن رو کرد :) و من هم بهش گفتم که این مدل پذیرایی و سبک برخوردتون خیلی فضا رو گرم و صمیمی کرده و خلاقانه است و اشاره کردم به کتابا ...خندید گفت سعی کردیم همه سلیقه هارو راضی کنیم :)