به یمن ویرایش کتاب دکتر خ ، این روزها بیش از پیش گفتگوی تلفنی داریم .
امروز صبح خاطره جالب و قابل تاملی برایم تعریف کرد از یکی از شعرای درویش مسلک که در سالهای نوجوانی جزء معلمان غیر رسمی اش بوده:
خانه ما در آن سالها نزدیک بیمارستان بود. روزی اتفاقی جلوی بیمارستان بودم که ایشان مرا دید. گفت: بیا اینجا پسر!
یک نایلون که دستش بود به من داد و گفت همراهم بیا. او وارد بیمارستان شد و من هم نایلون به دست،پشت سرش...
بنظرت کجا رفت؟!
بخش سوختگی بیمارستان! آنجا گفت نایلون را باز کنم، درونش پر از میوه های شسته شده و خنک بود . کنار هر تخت که میرفتیم او اشک میریخت و آرام زمزمه میکرد که خدایا چطور این سوختگی های دنیوی را ببینم و از آتش سوزان عذاب و فراقت نهراسم و از نایلون میوه هایی که دست من بود کنار تخت بیماران میگذاشت...
+میگوید خدا عذاب را به آتش تشبیه کرده که برای انسان ملموس باشد
++البته بحث ما بر شیوه معلمی و آموزش بود