و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

معلمان اثربخش

دیروز چند ساعتی را در کلینیک پوست گذراندم ، اینکه چقدر تاسف خوردم به حال مدل لباس پوشیدن(درواقع نپوشیدن!) ملت بماند...

اما فرصتی شد که کمی با  خانم دکتر ِ دهه شصتی که متوجه شده بود من معلم ِ دهه هفتادی هستم درمورد مدرسه حرف بزنیم. یاد خاطرات پیش دانشگاهی و علاقه اش به معلم فیزیکش افتاده بود... چقدر به حال آن معلم فیزیک غبطه خوردم که بعد از این همه سال هنوز در ذهن شاگردش مانده و محبوب است... چه لذتی بیشتر از اینکه انقدر تاثیر مثبت و ماندگار بر جان آدمها بگذاری؟
و البته از شیطنت با دوستش که حالا دندانپزشک شده هم گفت و اینکه چقدر از همان معلم فیزیک تشر خورده اند :)

 

+شما معلم اثربخش داشتید که هنوز یادتان باشد؟ چه ویژگی هایی داشت که برایتان خاص و ماندگار شد؟...

_________

+× پیرو پست قبلی اضافه کنم که متوجه شدم جناب امیرخانی سفرنامه ای دارند تحت عنوان "جانستان کابلستان" که ظاهرا مثل دیگر آثارشان خواندنی است اما خودم هنوز نخوانده ام و در دستور کار است.

 

++× خانم ش واقعا نگرانتان هستم اگر اینجا سر زدید خبری از سلامتیتان بدهید...
 

خانه کابل

مستندی است درمورد یک کافه ی کوچک و گرم و صمیمی که یک خانواده اهل افغانستان در تهران ساخته اند. پدر خانواده عکاس است و بعضی از تابلوهای عکسش را بر روی دیوارهای کافه نصب کرده اند، مادر خانواده که بسیار مهربان است و به معنی واقعی کلمه آدم را یاد "مادر" می اندازد در آشپزخانه کافه آشپزی میکند و خوشمزه جات ولایتشان را میپزد و بچه ها هم سفارش ها را میگیرند و منو را معرفی میکنند و... 

تم کافه افغانستان است: خوراکی ها، نوشیدنی ها، موسیقی ها، دکور، کارکنان، عکسها و اکثر مشتری ها

اینکه این خانواده با وجود تمام سختی هایی که همه مامیدانیم در کشور غریب تحمل میکنند توانسته اند چنین کاری کنند واقعا تحسین برانگیز و جذاب بود و بعد از آن، مدیریت خانوادگی یک کافه خیلی توجهم را جلب کرد و به دلم نشست، چون تابحال هر کافه ای که رفته ام دست تعدادی جوان بوده که غالبا معلوم الحال هستند :) ...

این دومین خانواده افغان هستند که اینطوری زندگیشان برایم جالب است و دوستشان دارم ، خانواده قبلی را در یک مستند دیگر دیده بودم :) در هر دو خانواده، پدر ها شخصیتهای بسیار فرهیخته و اهل هنر و ادبیاتی هستند که افکارشان کاملا در طرز زندگی و تربیت خانواده شان اثرگذاشته...

اما بیشتر فکر کردم که چرا انقدر این مستند به دلم نشست؟ و پاسخش را در علاقه و احساسم نسبت به "خانه و خانواده" یافتم... چند روز پیش در برنامه پازل که روی گوشی نصب کرده ام ، پازلهایی که در چند ماه اخیر انتخاب و تکمیل کرده ام را نگاه میکردم، با تعحب دیدم که در این مدت بیشتر از همه تصاویر خانه ها را انتخاب کرده ام، تصاویری از داخل خانه ها مثلا از یک اتاق که مبلی کنار شومینه است یا مثلا از یک آشپزخانه با پنجره ی بزرگ یا اتاقی که چندین کمد لباس در آن است و...

... حس من نسبت به خانه، به درون خانه، خیلی بیشتر از یک سقف و تعدادی دیوار و ... است، من زندگی را در تک تک آجرها و ذرات سازنده خانه میبینم و بنظرم خانه ها تکه های خصوصیِ بهشت هستند که خدا روی زمین برایمان امانت گذاشته. خانه ها روح دارند و زنده اند، خانه ها گرم هستند و اهالی خانه را در آغوش میگیرند... خانه فقط یک مکان نیست، یک احساس است؛ همانطور که چای یک نوشیدنی نیست و بسیار بسیار فراتر است...

 

+ یک چیز جالب دیگر حضور جناب رضا امیرخانی در کافه بود که ظاهرا مشتری آنجا هستند :)

یا نور

دوتا از گلدون های گل که چند ماهه توی خونه بودن برگهاشون کدر شده و شفاف و شاداب نیستن. امروز ظهر پشت پنجره بودم که متوجه شدم مامان گذاشتتشون توی بالکن... نور آفتاب مستقیم بهشون میخورد و باد شاخه هاشون رو که آویزون شده بود روی نرده ها نوازش میکرد... به حالشون غبطه خوردم، به حالِ خوب ِ لمس ِ آغوش آفتاب ، حال خوب رسیدن به نور...
کاش روحِ کدر شده ما هم این حس رو تجربه کنه، کاش برسیم به نور و رها بشیم در نسیم ِ امن و آرامش و مهر...

خرید برای بچه

امروز پدرم و خواهرم برای انجام کاری به همدان رفته بودند و حالا برگشته اند. خواهرم تعریف میکند که در یک مغازه سفال فروشی بودیم که خانمی آمده و مقداری گِل خریده و گفته برای بازی بچه ها میخواهم و همان جا پدرم به خواهرم گفته برای پگاه بخریم ؟ و خواهرم مخالفت کرده و به خرید ماگ اکتفا کرده بود ... کلی خندیدم و ذوق کردم از اینکه هنوز دخترِ کوچکش هستم و در چنین مواقعی دلش میخواهد برایم وسیله بازی بخرد ...

+ حالا که حرف همدان شد این را هم بگویم که از شهرهای مورد علاقه من است ، تابحال چند باری سفر کوتاه به آنجا داشته ایم در حد دیدار جناب بوعلی و باباطاهر و گنجنامه و البته درشکه سواری و خرید ظروف سفالی و... بنظرم بسیار شهر تمیز و دلباز و با اصالتی است. و از نگاه متخصصان ظاهرا اصول شهرسازی هم تا حد خوبی در آن رعایت شده.

++ یاد ایام پیشا کرونا! و سفر هایش بخیر ...
 

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

چند ماهی میشود که این کتاب را در طاقچه گذاشته ام تا بخوانم اما به دلایل مختلفی که در راسشان هم تنبلی خودم بوده همینطور دانلود شده و دست نخورده باقی مانده بود تا این چند روز که به خاطر بیماری در حال استراحت مداوم هستم و به مرگ فکر میکنم...

شروع کردم به خواندنش و دیروز تمام شد. وقتی ورونیکا متوجه میشود که بخاطر بیماری قلبی که دارد نهایتا ۲۴ساعت دیگر زنده است، دلش میخواهد از این فرصت باقی مانده نهایت استفاده را ببرد و هرچیزی که تابحال تجربه نکرده را لمس کند.از دکتر بیمارستان روانی (یک هفته پیش ورونیکا به خاطر اقدام به خودکشی به این بیمارستان اورده شد) میخواهد دارویی برایش تزریق کند که بتواند بیدار بماند و اجازه بدهد که او از بیمارستان خارج شود و در این لحظات قیمتی ِ باقی مانده،  تجربه نکرده ها را زندگی کند...
حالا که مرگ ‌را خیلی نزدیک تر از همیشه به خودم احساس میکنم، بیشتر به اعمالم دقت میکنم و برعکس ورونیکا دلم نمیخواهد چیز جدیدی را تجربه کنم (شاید هم به اندازه کافی به آن فکر نکردم وگرنه من هم دلم میخواست)  اما چیزی که میدانم این است که دوست دارم از خودم رد ِ خوبی به جا بگذارم و بس...
مثلا بیشتر به پیام هایی که برای آدمها میفرستم دقت میکنم و فکر میکنم شاید واقعا آخرین پیام و آخرین یادگاری باشد...


+ کتاب با یک اتفاق جالب تمام میشود... وقتی ورونیکا با ادوارد از بیمارستان فرار میکند تا در کنار او و بیرون از آنجا بمیرد ، دکتر ِ ورونیکا در بیمارستان مقاله اش را تکمیل میکند و ما میفهمیم که او از اول به ورونیکا دروغ گفته که بیماری قلبی دارد و یک هفته دیگر میمیرد، در واقع او میخواسته با این کار به ورونیکا و بقیه بیماران آنجا قدرِ زندگی را بفهماند و در آنها شور ِ زندگی و هیجان ِ استفاده از تک تک فرصتهای باقی مانده عمر را زنده کند.

++ یکی از قابلیتهای خوب طاقچه این است که امکان هایلایت کردن خطوط را فراهم میکند و بعد همه بخش هایی که هایلایت کردی را برایت یکجا جمع آوری میکند و میتوانی آنها را ببینی.

++ ...

برنامه امسال

دیشب مدیر برنامه رو گذاشت توی گروه و در کمال ناباوری دیدم که هر سه تا پایه رو بهم داده... اول حدود ۵دقیقه عصبانی شدم و کمی بدوبیراه گفتم و بعد از اون خود به خود آروم تر شدم و پذیرفتمش... فکر میکنم نتیجه تجربه ست.

با این برنامه ، پاییز و زمستان بسیار پر کار و شلوغی خواهم داشت...مخصوصا که کلاسها همچنان مجازی هستند و این فشار و استرس و حجم کار رو چندین برابر میکنه...

دارم فکر میکنم همون یکی دو هفته اول جلسه بذارم با اولیا و ازشون درخواست کمک و همکاری کنم.... تو این شرایط خیلی مهمه که پدر و مادرها تو خونه نظارت داشته باشن رو درس خوندن بچه ها ، چون ما معلم ها که بچه ها رو نمیبینیم و اونا به راحتی در میرن!

و اینکه باید هر هفته یا هر دو هفته یکبار کلاس حضوری رفع اشکال بذارم برای دوازدهم ها به خصوص که امتحانشون حضوری و نهایی خواهد بود، ضمن اینکه بیچاره ها کنکور هم دارن

از طرفی باید کلاس مجازی فوق برنامه هم برای حل تمرین تدارک ببینم .... نمیدونم با چه حسابی برای این کتاب ۳ یا۴ ساعت درنظر گرفتن:/

 

+ این وسط درس خوندن برای ارشد رو چیکار کنم...

++البته همه موارد فوق به شرط حیات و دریافت کمکهای الهی خواهد بود که با این شرایط بیماری هیچ تضمینی برای اینکه فردا رو ببینیم هم وجود نداره چه برسه به اجرا کردن برنامه های آتی

 

+× شما نظرتون چیه و چه پیشنهادی دارید برای سال تحصیلی آینده؟ چیکار کنیم که بچه ها مثل پارسال نباشن و درس بخونن؟

سنگ

از مشکلات همیشگی مادرم پیدا کردن جایی برای شکستن بادام هاست! پوست بسیار سفتی دارند (محکم تر از گردو و فندق و...) و برای جلوگیری از شکستن سرامیکها و فروریختن سقفها نباید آنها را در خانه شکست. تا چند وقت پیش و قبل از فروختن باغ، بادام هایش را آنجا میشکست اما بعد از آن مانده بود با کلی بادام نشکسته و درخواستهای مداوم من برای بادام! تا اینکه آقای داماد (همسر خواهرم) از موضوع مطلع شد و یک تکه سنگ صاف که در یکی از طبیعتگردی های دوران مجردی روی کوهی پیدا کرده بود و همراه خودش آورده بود، به مادرم داد تا بادام ها را روی آن و در خانه بشکند. جالب بود که این سنگ ِ زیرین مثل یک ضربه گیر عمل میکرد و بدون دردسر بادام ها شکسته شد. اما این سنگ توجهم را جلب کرد، سنگی  این چنین صاف و مسطح روی کوه چه کار میکرد؟ این سنگ از چند صد سال پیش آنجا بوده؟ چه روزگارانی را به چشم دیده و واقعا چند سالش است؟
همیشه سنگ ها برای من عجیب هستند. وقتی خیلی بچه تر بودم و سواد نداشتم از تفریحاتم این بود که سنگهای قشنگ را پیدا و جمع اوری میکردم ، مخصوصا سنگهای ریز و رنگی کف رودخانه ها و البته همیشه خاطرم هست که مادرم غر میزد که از هر مسافرت و تفریحی که برمیگردیم باید چند کیلو سنگ پگاه هم با خودمان حمل کنیم و توی ماشین جا بدهیم! آن زمان فقط مجذوب زیبایی و شکل سنگها میشدم اما به مرور سرنوشت سنگ ها برایم جالب شد.... و همین حس عجیب را نسبت به خاک هم دارم... نمیدانم روزگاری که جسم من هم پوسیده شود و به خاک تبدیل شود، هنوز کره زمین و انسانها برقرار هستند و عاقبت به "گِل کوزه گران" تبدیل میشوم یا نه...

بعد از آشنایی مادرم با این سنگ صاف، به پدرم سفارش سنگ مشابهی را داد و به او ماموریت داد تا هرکجا چنین سنگینی برای چنین کاربردی پیدا کرد با خودش بیاورد و پدرم هم ظرف چند روز ماموریتش را انجام داد و سنگ مسطحی آورد و گذاشت توی پذیرایی... همینطور ماند و من پسته های سربسته ام را روی آن گذاشتم ، دیروز گفتم حالا یک سنگ گردالی برایم پیدا کن تا این پسته ها را روی این سنگ زیرین بشکنم....و خب ماموریت دومش را سریعتر انجام داد و عصر که به خانه آمد ۵سنگ گرد در ابعاد و رنگهای مختلف آورده بود تا حق انتخاب هم بهم بدهد..‌. یکی از آنها دقیقا همان بود که میخواستم، یک سنگ سبز رنگ گرد که بسیار خوش دست است و به راحتی توی دستم مینشیند تا باهم خوشمزه جات پنهان شده درون پوسته های سفت را کشف کنیم... حالا دو تا سنگ ، یکی مسطح و دیگری گِرد جلویم نشسته اند و نگاهشان میکنم... این سنگها چند سالشان است؟ زمان برای آنها چطور میگذرد؟ چقدر بعد از من را خواهند دید؟

+ تا بحال شده به چیزی زیاد فکر کنید و کم کم برایتان غیرعادی و عجیب بشود؟ مثلا به کوه ، به آسمان، به سنگ... زیاد که بهشان نگاه و فکر میکنی میبینی اصلا به این سادگی و معمولی ای که همیشه در نگاههای سرسری به نظر آمده اند، نیستند...

++این حس بالا را به واژه ها هم میشود داشت...مثلا به اسم خواهر یا برادرتان که سالهاست دارید صدا میکنید فکر کنید‌....عجیب است ، عجیب میشود....!

+++فکر کنم این بیماری کم کم دارد روی عقلم هم اثر میگذارد، بهتر است تا بیش از این شما را هم وارد وادی ِ جنون و حیرت نکرده ام پست را خاتمه دهم :)

+×بابت احوالپرسی ها و ابراز نگرانی های همگی بسیار سپاسگزارم، مایه دلگرمی هستید.

قدر نعمت ...

حس بویایی ام بطور کامل و حس چشایی ام در حد ۸۵درصد از کار افتاده است. هر دمنوشی ‌که مادرم دم میکند و فکر نمیکند که به آن لب بزنم به سادگی و راحتی تا قطره آخر میخورم، حتی قرص جوشان هایی که با رجوع به خاطرات ِ طعم ها که در ذهنم دارم میدانم خیلی بدمزه هستند. خلاصه شده ام بچه ی خوبی که پدر و مادرها دوست دارند و از هیچ خوراکی و داروی بدمزه ای ایراد نمیگیرم. اما انگار خیلی هم از این وضعیتم راضی نیستند و دلشان میخواهد مثل همیشه کمی اَه و اوه! کنم موقع خوردن بدمزه جات و آنها مجبور باشند به هزار ترفند گولم بزنند و از خواصش بگویند تا به خوردم بدهد. دیروز یک لیوان چای ریخته بودم و خیلی آرام و بی سر و صدا در غار تنهایی خودم با یک شکلات کنجدی میخوردم ، مامان نگاهم کرد و گفت: خوردی؟
+آره ، مرسی
مشکلی نداشت؟!
+ نه ! چه مشکلی؟
متوجه دارچین داخلش نشدی؟! قبلا یه ذره هم میریختم میفهمیدی
+ (با خنده) من هیچ بو و مزه ای رو احساس نمیکنم، خوب داری از فرصت سواستفاده میکنی هاا. خوشحالی؟
نه اینجوری مزه نمیده! باید حتما اعتراض کنی و بگی چرا دارچین ریختی بدمزه اش کردی، تا بهم مزه بده
و بعد هم خیلی زود لبخند مصنوعی از روی لبش جمع شد و در سکوت و فکر فرو رفت.

و اوضاع همچنین است درمورد بوها. وقتی همه جا را الکل میزنند یا تکه های پیاز و سیر برای ضدعفونی فضا ، اطرافم هست یا مثل امروز غذا ته میگیرد و بویش در خانه می پیچد هیچ احساسی ندارم و بوی ناخوشایند آزارم نمیدهد.

+ اما این سکه روی دیگری هم دارد و همه اش حُسن نیست. دلم برای بوی غذاهای مامان ، بوی چای و هل ، بوی عطر های خواهرم ، بوی میوه ها و مزه های خوب تنگ شده. وقتی غذا میخورم هیچ حس لذتی وجود ندارد و فقط رفع نیاز گرسنگی و احتمالا تامین برخی مواد مغذی ست. میخواستم به مادرم بگویم برایم زرشک پلو درست کند اما فکر کردم من که مزه ای را متوجه نمیشوم پس چه فرقی دارد که زرشک پلو باشد یا عدس پلو؟! در هرصورت جامد ِ بیمزه و بی بویی ست.

++ این ایام کرونا اولین چیزی که به فهماند این بود که چقدر نعمتهای زیادی بصورت پیش فرض و خیلی عادی برایمان وجود داشته و ما اصلا متوجه آنها نبودیم چه رسد به اینکه بخواهیم شاکر باشیم. همینکه میتوانستیم به راحتی هرجایی برویم ، هرکسی را ببینیم و در آغوش بگیریم، هرجایی خوراکی بخوریم و از طعمش لذت ببریم، بوی عطر عزیزانمان را بشنویم و...

+++ قدر حس چشایی و بویاییتان را بدانید و تا میتوانید از طعم خوشمزه جات لذت ببرید. اصلا امشب وقتی شام میخوردید بیشتر به مزه ها و عطر غذاها فکر کنید :)

++++ چقدر خوب که مزه ها و بو ها در ذهن آدم ثبت شده اند، حالا وقتی چیزی میخورم حداقل به مزه اش علم دارم هرچند که احساسش نکنم. البته به همین هم راضی ام و گله و شکایتی به جنابِ مدبر نیست :)

سرخط خبرها

دوشنبه گذشته برای تحویل یسری مدارک رفتم مدرسه و در حد یک ربع اونجا با معاونها و همکارا حرف زدم و برگشتم. از عصرش کمی احساس تنگی نفس داشتم که با بخور و دمنوشهای مامانم بهتر شد و از فرداش آبریزش بینی و کمی بدن درد و سردرد هم اضافه شد. در کل بد نیستم الحمدلله  اما چون یک هفته طول کشیده امروز عصر رفتم دکتر. حرف و دارو و اقدام جدیدی نداشت  و فقط اکسیژن خون رو اندازه گیری کرد و گفت استراحت کن و مایعات بخور. این چند روز توی خونه ماسک میزنم و همه پنجره ها رو باز گذاشتم و نزدیک کسی نمیشم و دکتر رفتن امروز هم بیشتر بابت نگرانی ای بود که از مریض شدن اهل خونه دارم. این دل نگرانی ها و استرس هایی که این ایام تجربه میکنیم بنظرم تا همیشه اثراتش باقی خواهد موند حتی اگر خودِ بیماری دیگه نباشه...

+ امیدوارم هیچوقت هیچکس به هیچ دلیلی به هیچ دارو و درمانی نیاز پیدا نکنه و هرکس که حالا درگیر هر بیماری ای هست به سرعت کاملا خوب بشه.

++ جواب ارشد هم که امروز اومد و طبق چیزی که از قبل و با توجه به درس نخوندنم روشن بود فقط برای دانشگاه آزاد مجاز به انتخاب رشته شدم.

+++خواهرم داره مدیریت یک مدرسه رو قبول میکنه و با وجود مخالفت من، خودش از تصمیمش راضیه

++++امسال خیلی به مدیر اصرار کردم که پایه دوازدهم بهم نده و اون هم قبول نکرد و به نتیجه نرسیدیم...حالا منتظرم ببینم چه تصمیمی میگیره و برنامه رو چطور میریزه

آقای صالح علای عاشق

با ن حرف زدم و بعد هم آماده خواب شدم. هندزفری را در گوشم گذاشتم و رادیو جوان را انتخاب کردم و منتظر شدم تا قرص کلداستاپ اثر کند و خوابم ببرد... آقای گوینده درمورد عشق حرف میزند و میگوید در برنامه امشب تماس تلفنی خواهیم داشت با یک فرد ِ عاشق، کسی که از تمام کلماتش عشق جاریست....بلافاصله نام این فرد را حدس میزنم، آقای صالح علا

آهنگ آتش عشق ِ آقای بهرام پخش میشود و بعد گوینده اعلام میکند که جناب صالح علا پشت خط تلفن هستند... به وجد می آیم و فکر میکنم چند وقت است صدای نازنین او را نشنیده ام... شروع می کند: به نام خدایی که بر جان عاشق سلام است...قند در دلم آب میشود و لبخند بر لبانم مینشیند...کاش ن بیدار بود و با هم گوش میکردیم ، به یاد پنجشنبه شبهایی که این کار را میکردیم. 

با همان سکون و تعللی که بین کلام دارد و با حساسیت واژه های خاص را انتخاب میکند در مورد عشق میگوید. میگوید بنظر من اینکه میگویند عشق از ریشه عَشَقه و گیاهی است که به درخت می پیچد تا نفسش را بگیرد، اشتباه است. بنظر من عشق یک کلمه فارسی ست به معنای خیلی خواستن و اصلا عربی نیست. اگر عربی بود در قرآن که یک کتاب مهم عربی است وجود میداشت یا در کتابهای دیگر عربی. عربها از حب استفاده میکنند ...

در پیِ هر آمدنی فراموش نکنیم که

آمَدَن ، نام ِمُستَعار ِرَفتَن اَست...

قبض موبایل

اوایل که مادر ِن بیمار شده بود و ن بسیار نگران و بی قرار  و پر مشغله بود فکر میکردم ممکنه حواسش به پرداخت قبض گوشیش نباشه و از طریق همراه بانک با وارد کردن شماره اش دو سه ماه قبضش رو پرداخت کردم و بهش چیزی نگفتم و اون نمیدونست منم که قبضش رو پرداخت میکنم. نمیدونم از همون موقع چیکار کرده که هروقت توی بام نگاه میکنم مبلغ قابل پرداختش صفره!

+ ازش هم نمیتونم چیزی بپرسم چون متوجه میشه کار من بوده و داستان میشه

کدها