چند ماهی میشود که این کتاب را در طاقچه گذاشته ام تا بخوانم اما به دلایل مختلفی که در راسشان هم تنبلی خودم بوده همینطور دانلود شده و دست نخورده باقی مانده بود تا این چند روز که به خاطر بیماری در حال استراحت مداوم هستم و به مرگ فکر میکنم...
شروع کردم به خواندنش و دیروز تمام شد. وقتی ورونیکا متوجه میشود که بخاطر بیماری قلبی که دارد نهایتا ۲۴ساعت دیگر زنده است، دلش میخواهد از این فرصت باقی مانده نهایت استفاده را ببرد و هرچیزی که تابحال تجربه نکرده را لمس کند.از دکتر بیمارستان روانی (یک هفته پیش ورونیکا به خاطر اقدام به خودکشی به این بیمارستان اورده شد) میخواهد دارویی برایش تزریق کند که بتواند بیدار بماند و اجازه بدهد که او از بیمارستان خارج شود و در این لحظات قیمتی ِ باقی مانده، تجربه نکرده ها را زندگی کند...
حالا که مرگ را خیلی نزدیک تر از همیشه به خودم احساس میکنم، بیشتر به اعمالم دقت میکنم و برعکس ورونیکا دلم نمیخواهد چیز جدیدی را تجربه کنم (شاید هم به اندازه کافی به آن فکر نکردم وگرنه من هم دلم میخواست) اما چیزی که میدانم این است که دوست دارم از خودم رد ِ خوبی به جا بگذارم و بس...
مثلا بیشتر به پیام هایی که برای آدمها میفرستم دقت میکنم و فکر میکنم شاید واقعا آخرین پیام و آخرین یادگاری باشد...
+ کتاب با یک اتفاق جالب تمام میشود... وقتی ورونیکا با ادوارد از بیمارستان فرار میکند تا در کنار او و بیرون از آنجا بمیرد ، دکتر ِ ورونیکا در بیمارستان مقاله اش را تکمیل میکند و ما میفهمیم که او از اول به ورونیکا دروغ گفته که بیماری قلبی دارد و یک هفته دیگر میمیرد، در واقع او میخواسته با این کار به ورونیکا و بقیه بیماران آنجا قدرِ زندگی را بفهماند و در آنها شور ِ زندگی و هیجان ِ استفاده از تک تک فرصتهای باقی مانده عمر را زنده کند.
++ یکی از قابلیتهای خوب طاقچه این است که امکان هایلایت کردن خطوط را فراهم میکند و بعد همه بخش هایی که هایلایت کردی را برایت یکجا جمع آوری میکند و میتوانی آنها را ببینی.
++ ...