به پیشنهاد یکی از همکارا تقریبا از ده روز پیش رمان " پَر " رو از طاقچه خریدم و امروز عصر تموم شد.
یک قصه عاشقانه که کاملا "قصه" بودنش اشکاره اما چون خیلی روان و پر احساس نوشته شده آدم رو با خودش همراه می کنه و پایان متفاوت و جالبی داره... اصل داستان اینه که طرف داره به همسرش خیانت میکنه ولی در طی تعریف ماجرا انقدر اون بخش از زندگیش در حاشیه است و ما مدام عشق و فداکاری رو در رابطه جدید میبینیم انگار دیگه دلمون نمیخواد به اون جنبه خیانت فکر کنیم !
در کل رمان جذابیه اما از خوندنش چیزی عاید مخاطب نمیشه و فقط سرگرم کننده است.
+ امروز صبح کلاس فوق برنامه داشتم توی مدرسه و ظهر که بر می گشتم دلم میخواست همینطور ساعتها به رانندگی توی اون نم نم بارون ادامه بدم...هوا خیلی قشنگ بود. عصر هم برق قطع شده بود و توی هوای ابری و نیمه تاریک ِ دم غروب در حالیکه چای دارچینی توی فرنچ پرس جدیدم دم کرده بودم و با کرم کاکائو میخوردم صفحات پایانی "پر" رو میخوندم و اشک می ریختم !