توی مترو ایستاده ام و برای کلاس ساعت۹ دارم میرم دانشگاه. یهو نمیدونم
بخاطر ترانه "بنشین تماشایت کنم" که توی گوشم پیچیده
یا از یادآوری خاطره اون شب که رفته بودیم بام و خیره شده بودی به من و مدام این اهنگ توی ذهنم پلی میشد
یا از غم ِمظلومیت و سادگی ِ"مرتضی" که برای نجات قو رفته بود ولی داشت برای رفع اتهام ِ کُشتن قو بازجویی میشد
... چشمام تار و بعد هم خیس شد.
+ مرتضی شخصیت اول داستان کوتاه " استخری پر از کابوس" از کتاب "یوزپلنگانی که با من دویده اند" هست. از صبح این کتاب رو شروع کردم.