فضای فیلم آرام و بدون تنش است. از همان ابتدا متوجه غم عمیق و تنهایی یاسی میشوی که شاید انعکاس حالات درونی او در رفتارهای پرخاشگرانه و بی قراری های الکس (پسرش) تصویر شده.
سفر یاسی و الکس به ایران برای من نوعی سفر برای جستجوی "قرار" و گمشده است. گمشده ای که انگار خودم هستم که انگار خودِ یاسی است...
در ایران وقتی با ارثیه عجیب پدرش که یک قبر در حرم امام رضا بود مواجه شد کشش داستان برایم بیشتر شد تا ببینم او که ۳۰ سال به دور از این کشور و فرهنگ و بیخبر از پدر و بدون تعلق به اینها بوده چه عکس العملی خواهد داشت...
فضای صمیمی خانه ی نرگس و عشق بی دریغ و نشاطی که آنجا وجود دارد برای یاسی و الکس پناهگاه و محل شروع دوباره و تجربه های ناب است و برای من یادآور حمایتهای خانوادگی و فرهنگی که در وطن مثل یک آغوش مرا در بر گرفته. یک حس تعلق، امنیت و اطمینان خاطر

و عشق زمینی...چیزی که انگار من دوست داشتم حتما در این داستان اتفاق بیفتد حتی اگر در فیلم اشاره مستقیمی به آن نشود! و بنظرم نقطه اوج این بخشِ عاشقانه فیلم آنجا بود که یاسی فهمید اصلا این خواست و دعوت ِ آقای مهندس بوده که او به ایران بیاید و این آقای مهندس همان کسی است که یاسی از دو سال پیش هر روز با او چت میکرده و از روزمرگی هایش به او میگفته بدون اینکه او را بشناسد و بداند که او دانشجو و دوست ِ پدرش است...

و در نهایت آنجا که الکس در حرم ابتدا نشاط و سرخوشی را تجربه میکند و بعد با شنیدن صدای نقاره خانه آرام میگیرد و در سکوت فقط گوش میکند و تماشا ...ترکیبی از آرامش، حیرت و حضور در مقابل یک عظمت را در چهره اش میتوان دید که اشکهای مخاطبی چون مرا جاری میکند...


+ بسیار زیاد این فیلم را دوست داشتم و بعدا در تیتراژ پایانی و در حالی که با صدای آقای معتمدی در حال اشک ریختن بودم دیدم که بعد از اسم نویسنده نوشته بود برداشتی آزاد از یکی از داستانهای مصطفی مستور... حالا بیشتر میتوانم بفهمم چرا انقدر فضای فیلم برایم دوست داشتنی بود

++ در جایی از فیلم به کتاب "بهترین شکل ممکن" از آقای مستور اشاره میشود اما من نتوانستم بفهمم این فیلم دقیقا بر استس کدام داستان بوده

+++ضمنا چند جای فیلم قابهای قشنگی میبینیم که خودش به فضاسازی و القای حس خوب در فیلم کمک میکند مثل آنجا که نرگس نامه پدر یاسی را برایش میخواند و در یک اتاق نیمه تاریک و کنار پنجره ای که پشتش بارش باران مشهود است نشسته اند