و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

خرید کردن به شیوه پیشینیان

برگشتم به شیوه ی خرید اجدادی ام!... مادرم تعریف میکند که وقتی خیلی کوچک بوده ، پدربزرگ ِ مرحوم برای او و دایی ها به خرید کفش و لباس و...میرفته
با یک تکه طناب اندازه های بچه ها را میگرفته و تنهایی به بازار میرفته و با سلیقه خودش برایشان خرید میکرده

امروز به خواهرم که به توصیه پزشک برای خرید کفشی خاص به بازار رفت، سپردم برایم کیف و کفش اداری بخرد...جالب اینکه سلیقه من و او بسیار با هم فرق دارد و تقریبا هیچوقت خریدهای یکدیگر را تایید نمی کنیم! اما به هرحال سلیقه مرا میشناسد و قرار شد مطابق میل من انتخاب کند....
+ کفشی که خریده بزرگ است و باید تعویض شود اما کیف خوبی خریده
++فکر میکنم که شاید روش نیاکان درست تر بوده و اصلا برای کسی که در خانه نشسته خیلی هم لذت بخش و غافلگیر کننده است که او در خانه منتظر بماند و برایش چیزهایی بخرند و بیاورند.شاید  تمام زمان هایی  که برای خرید لباس های عادی وقت گذاشته ایم غیرضروری بوده!
+++البته خرید می تواند لذت بخش هم باشد، مثل خرید کتاب، لیوان، کاسه، بعضی پوشاک خاص و جدید، خوراکی و...که به صورت تفریحی ( نه الزام) باشد.
++++قبلا هم که در دوره دبیرستان درس میخواندم و فرصتم کم بود، مادرم لباس های توی خانه ای برایم میخرید  :)

 

×+البته این فقط نظر شخصی من است و شما می توانید با هربخش آن مخالف باشید:)

باز هم دندان

از دیروز درگیر عصب کشی دندان هستم، دیشب درد بسیار شدید و کلافه کننده ای رو تحمل میکردم که باعث شد نتونم جواب دکتر م و همینطور همکار جدید رو بدم...داستان ارتباط این روزها با ن هم بماند!

عصر هم باید برای ادامه درمان به مطب برم

 

+هر چقدر تلاش میکنم این روزها بیشتر رعایت کنم اما شرایطی مثل رفتن به دندان پزشکی پیش میاد که خارج از اختیارات منه و باید با توکل و توسل برم و خطرناک ترین اقدامات رو انجام بدم!

++آدمیزاد موجود کم تحملی هست و هر دردی داشته باشه اون رو بدترین درد میدونه...وقتی سردرد دارم فک میکنم بدترین درد همین سردرده و وقتی دندونم درد میکنه ...

+++از دیروز صبح جز موز و فرنی چیزی نخوردم و گرسنه هم هستم

گربه کوچولوی پر سر و صدا

از دیروز صدای میو میو خفیفی از کوچه شنیده میشد و من هرچقدر نگاه کردم صاحب صدا رو پیدا نکردم.صبح که بیدار شدم مامان گفت صدای یه بچه گربه ست که در فاصله دیوار بین دو آپارتمان رفته... اولش نگران شدیم که گیر کرده باشه اما دیدیم میاد بیرون و زود بر میگرده داخل، الان که باز داشت بطور ممتد میو میو میکرد فکر کردیم شاید گرسنه ست و یک کاسه شیر و نون براش اماده کردیم و بابا برد گذاشت جلوی دیوار....بعد از یک ربع انتظار از پشت پنجره ، بالاخره دیدمش که سرشو آورد بیرون و شروع کرد به غذا خوردن...

الان دیگه خیالم از بابتش راحته که گیر نکرده و گرسنه هم نیست :)

+حیوانات خیلی مظلومن ، بچه هاشون بیشتر

خانواده وفا

چقدر شخصیت آقا و خانم وفا جذاب و دوستداشتنی هست

 

+خدا خودشون و خانواده‌شون رو حفظ کنه

+دلیل  ثبت این پست حفظ حس مثبت نسبت به یک خانواده با فرهنگ و اصیل افغان هست

ارغوان

ارغوان ِ سایه

آسمان سحرانگیز

آسمان ِشب ِبیابان لوت آدم را سِحر میکند...جمله ای که اقای جواد قارایی در کتاب باز گفتند

استفاده از مصدر "سحر کردن" برای آسمان و به ویژه اسمان شب بنظرم ناب و فوق العاده آمد...
آسمان شب سحرانگیز و گاهی خوفناک است...

+این روزها برای تصمیم گرفتن درمورد ادامه تحصیل و رشته های مختلف بیشتر به جایگاه خودم در جهان هستی فکر میکنم و نگاه به عمق آسمان از بهترین راههاست برای فکر کردن به کائنات لایتناهی و جایگاه انسان در آن...

++شما چقدر به آسمان نگاه می کنید؟

 

ابنبات هل دار

 آبنبات هل دار از آن کتابهایی است که نامش باعث شد دوستش داشته باشم و به سراغش بروم؛ آخر من از آن عاشقان سینه چاک میوه ی هل هستم! تعجب نکنید، نتیجه تحقیقات اینترنتی من از  سایت وزین ویکی پدیا این شد که هل "میوه "است...

فایل صوتی آن را در کانال دانلود کتاب DL_Ketab @ دیدم و دانلودش کردم
آقای مظلومی بسیار حرفه ای و فوق العاده عالی کتاب را خوانده اند و این مدت شبها قبل خواب معمولا یک قسمتش را گوش میکردم و با لبخند به خواب میرفتم!
طنز لطیفی در کتاب جاریست که با خوانش جذاب و صحیح بر لطف و شیرینی اش افزوده شده

+دیشب قسمت ۲۷ ام ( قسمت آخر) را گوش کردم.

++آدرس این کانال را در بخش سرچ تلگرامتان تایپ کنید و وارد کانال شوید، تعداد بسیار زیادی کتاب و جزوه در تمام زمینه های تخصصی و عمومی بصورت پی دی اف یا صوتی در این کانال موجود است.

قرن بیست و یکم!

روزگار غریبی را سپری می کنیم که طهارت هر نفَسی که میکشیم و هر لقمه ای که در دهان میگذاریم شُبه ناک است...اما عجیب تر از همه آدمیزاد است! نسیان انسان و بنی عادت بودن بنی آدم...

+ امروز خبر فوت پدر پیر یک خانواده که از ۱۰ روز پیش در بیمارستان بستری بودند را شنیدم...درد از دست دادن تکیه گاه و پناه  خانواده یک غم است و این شیوه مرگ بر اثر بیماری و اینکه حتی نمیتوانند برای اخرین بار پدر را در آغوش بگیرند یک غم دیگر

++ از دکتری میشنیدم که این بیماری قرن بیست و یکمی ، رفتارهای قرن بیست و یکمی میطلبد....سطح امکانات ، فرهنگ ، تکنولوژی و بهداشت بالا... اما...؟!

+++از صبح علائم سرماخوردگی و سردرد دارم...در اولین فرصت که حوصله جسم و روحم‌ کمی بیشتر شود پاسخ کامنت ها را خواهم داد انشاالله
 

پدر و مادر ها

عصر صحبت ازدواج دختر کوچکشان را میکردند  و در گوشش از سنت پیامبر خدا و راز خلقت میگفتند و شب هنگام وقتی از پیاده‌روی دونفره امده بودند در خانه دنبال "بچه" شان میگشتند تا تور پر از توپهای رنگی کوچکی که برایش خریده بودند را تحویلش دهند و از دیدن ذوق کودکانه اش در دلشان قند آب شود...


حقیقت این است که هرچقدر هم بزرگ شده باشیم و عدد سنمان به هر دهه ای رسیده باشد ، باز هم برای پدرومادر هایمان "بچه" هستیم....آنها از اینکه حس کنند در زندگی فرزندانشان موثر هستند، مورد مشورت قرار میگیرند، می توانند کمک کنند و... سرزنده میشنوند؛ با توهم ِ  سواد داشتن و به روز بودن  و غرور جوانی ، حس ِ پدری کردن و مادری کردن را از آنها نگیریم...

 

جاناتان

+جاناتان دریافت که یکنواختی، ترس و خشم دلیل کوتاهی عمر مرغان است و با بیرون راندن این پندارها از ذهنش ، به واقع زندگی  طولانی و مسرت بخشی را برای خود رقم زد.




+همان قانون، اکنون نیز بر ما حاکم است.بدیهی است جهان بعدی را بر اساس آنچه در این جهان می آموزیم، انتخاب می کنیم.اگر چیزی نیاموزیم، جهان بعدی نیز مانند همین جهان خواهد بود، با همان محدودیت ها و بارهای سنگینی که باید از عهده شان برآییم.




+همچنان که روزها سپری می شد، جاناتان بارها و بارها خویش را در حال اندیشیدن به زمینی یافت که از آن آمده بود. اگر فقط یک دهم یا حتی یک صدم از انچه را در اینجا فهمیده بود، در آن هنگام که روی زمین بود درک میکرد زندگی چقدر پرمعنا تر می شد. روی شن ها ایستاد و در شگفت ماند که آیا ممکن بود مرغی آنجا باشد که سعی کند محدودیت هایش را در هم بشکند و مفهوم پرواز را، فراسوی تلاش برای به چنگ اوردن تکه ای نان، درک کند؟
جاناتان هرچه بیشتر درس های مهربانی را تمرین میکرد و هرچه بیشتر تلاش میکرد ماهیت عشق را دریابد، بیشتر مشتاق بازگشت به زمین میشد.جاناتان، این مرغ دریایی، به دنیا آمده بود تا آموزگار باشد و شیوه خاص او برای تجلی این عشق، بخشیدن قسمتی از حقیقت خود یافته به آن مرغی بود که فرصتی برای درک حقیقت می جست.




+جاناتان گاهی میگفت: تمام جسم شما از نوک این بال تا نوک آن بال چیزی نیست مگر اندیشه ی شما از خودتان.به همان شکلی که قادر به دیدنش هستید.زنجیر اندیشه تان را بشکنید، آنگاه زنجیر جسمتان می شکند...


📚جاناتان مرغ دریایی
🖊ریچارد باخ

سفارش کتاب از دیجی کالا

دست بردن زیر لباس سیب( محمد صالح علا)
داستان راستان جیبی ( استاد مطهری)
قاشق چایخوری( آخرین کتاب هوشنگ مرادی کرمانی)
هفت عادت مردمان موثر(استفان کاوی)
بهترین شکل ممکن(مصطفی مستور)
فیلم امتحان نهایی

+امروز عصر پستچی! مهربان دیجی کالا باز هم با بسته ای هیجان انگیز ، حاوی کتابهای بالا، به سراغمان آمد...
++دلم میگیرد از اینکه نمیتوانم بلافاصله کتابهای نازنینم را در دست بگیرم و جلسه معارفه ای باهاشان برگزار کنم ...گذاشتمشان پشت دورترین مبل خانه بر روی دورافتاده ترین سرامیک ها تا مدتی بمانند و کروناهای احتمالیشان بمیرند!


+این کتاب اقای صالح علا را حدود دو سال پیش خریده بودم و در کیف دانشگاهم گذاشته بودم تا بین راه و اوقات بیکاری کمی از روزمرگی ها جدا شوم ...یکی از همان روزها  ن غافلگیرم کرد و بدون برنامه قبلی با پیامکی ناگهانی به کافه کوچه بالاتر دانشگاه دعوتم کرد؛ از دانشگاه خارج شدم،  یک دسته گل نرگس از دستفروش  کنار کافه خریدم و  به دیدنش رفتم....در بین صحبتها حرف از آن کتاب شد ، از کیفم در اوردم و هدیه اش کردم به او... این دومین هدیه ای بود که از وسایل مورد استفاده خودم به او میدادم
چون کتاب را تا نصفه خوانده بودم و بسیار هم دوست داشتنی بود ، دوباره برای خودم خریدمش :)

خونه خواهر

سوم تیر ماه بالاخره در روز سالگرد عقدشون،  عروسی رو برگزار کردن ( با رعایت پروتکل ها!) و الان تقریبا یک ماهه که خواهرم توی خونه خودشه و پیش ما نیست ( البته خونه اش به اینجا بسیار نزدیکه و زیاد میبینیمش شکر خدا) ... امشب هم برای اولین بار ما رو شام دعوت کرده...


+چقدر زود عمرمون میگذره؛ باورش سخته خواهری که تا همین چند وقت پیش هم بازی من بود حالا  انقدر  بزرگ شده و برای خودش خونه و زندگی داره...
بنظرم به همین سرعت هم موهای سفیدم رو میبینم و باورم نمیشه که ایام جوانی به چه سرعتی گذشته

++هنوز به داماد داشتن و رفتن به خونه خواهرم عادت ندارم! البته الان بیشتر از یک ساله که این آقای داماد جزء خانواده ما شده و بسیار بچه خونگرم و مهربونی هست که جای خودشو خیلی زود توی دل همه خانواده باز کرده...منظورم از عادت نداشتن ، نفس ِ حضور کسی به عنوان داماد هست 
 

کدها