سوم تیر ماه بالاخره در روز سالگرد عقدشون، عروسی رو برگزار کردن ( با رعایت پروتکل ها!) و الان تقریبا یک ماهه که خواهرم توی خونه خودشه و پیش ما نیست ( البته خونه اش به اینجا بسیار نزدیکه و زیاد میبینیمش شکر خدا) ... امشب هم برای اولین بار ما رو شام دعوت کرده...
+چقدر زود عمرمون میگذره؛ باورش سخته خواهری که تا همین چند وقت پیش هم بازی من بود حالا انقدر بزرگ شده و برای خودش خونه و زندگی داره...
بنظرم به همین سرعت هم موهای سفیدم رو میبینم و باورم نمیشه که ایام جوانی به چه سرعتی گذشته
++هنوز به داماد داشتن و رفتن به خونه خواهرم عادت ندارم! البته الان بیشتر از یک ساله که این آقای داماد جزء خانواده ما شده و بسیار بچه خونگرم و مهربونی هست که جای خودشو خیلی زود توی دل همه خانواده باز کرده...منظورم از عادت نداشتن ، نفس ِ حضور کسی به عنوان داماد هست