میگم : از کارکردن تو بیمارستان بگو. چطوره؟
میگه: دیشب یه پیرمرد 90 ساله رو آورده بودن ، بچه هاش میگفتن چندبار تاحالا قرص های دم دستش رو خورده تا خودکشی کنه . خود پیرمرده گفت خسته شدم دیگه
هر دو سکوت می کنیم.
+ یکی از نگرانی های من همیشه اینه که خدا با عمر طولانی امتحانم کنه. واقعا تحملش رو ندارم و دلم برای این پیرمرده که میگفت کباب شد. ادم ها چقدر گناه دارن
++ این پست موقته چون دلم نمیخواد حال بد رو اینجا موندگار کنم. ولی واقعا خوب نیستم و هر لحظه دارم بغضم رو قورت میدم.