این روزها به شدت دنبال فضاهای معنوی و زیارتگاه هستم. یعنی هرکجا امامزاده یا مزار عزیزی ببینم حتما میرم.

شنبه مهسا خونه ما بود و داشت کانالهای گوشیش رو چک میکرد که یهو گفت میای بریم قم؟ تور گذاشتن برای دوشنبه. اینجور مواقع جواب پیش فرض من "نه" هست اما اینبار گفتم آره بریم. اول تعجب کرد که مخالفت نکردم و گفت چندبار پشیمون شدم که مطرح کنم چون مطمئن بودم میگی نه. خلاصه هزینه ها رو پرداخت کرد و دیروز صبح قم و بعدازظهر هم جمکران بودیم. هر دوتامون حس عجیبی داشتیم که اینطور ناگهانی دعوت شده بودیم....الحمدلله.

+ توی مسجد جمکران نشسته بودم که یه بچه دو سه ساله اومد کنارم یکم نگام کرد ، چند قدم دور شد دوباره برگشت با چشمای اشکی جلوم واستاد. پرسیدم جانم عزیزم؟ مامانت کجاست؟ که یهو زد زیر گریه. گم شده بود. بغلش کردم گفتم الان مامانتو پیدا می‌کنیم گریه نداره که و بردم دادمش به اون خانم های خادم که با مهربونی و "مامان جان" گویان تحویلش گرفتن. بعدش خودم اشکم بند نمی اومد... وقتی اون خانوم اینطور یه بچه ی گم شده و بی پناه رو کمک میکنه چطور ممکنه خدای مهربون نسبت به بنده های نیازمندِ کمکش بی تفاوت باشه؟ محاله...

+× امروزم با پرنسا اومدم دانشگاهش چون پیش دفاع داره. امیدوارم به خوبی برگزار و خیالش راحت بشه.