سه شنبه شب عمه زنگ زد که برات یه زحمتی دارم. ما همگی اخر هفته کار داریم و تهران نیستیم و فرناز تنها خونه است، میتونی بیای پیشش؟ اولش مخالفت کردم چون به شدت کار دارم اما در نهایت برنامه اینطوری شد که چهارشنبه عصر وقتی از مدرسه برگشتم یه دوش گرفتم و کوله م رو جمع کردم و اومدم خونه عمه.

شب اول دو قسمت بامداد خمار دیدیم و کلی از زمین و زمان حرف زدیم . برعکس من که شبها زود میخوابم فرناز انقدر شبها میره کشیک عادت کرده تا دم صبح بیداره. دیگه من خوابیدم و صبح که برای نماز بیدار شدم تازه میخواست بخوابه.

پنجشنبه ظهر اول رفتیم میدون فردوسی که یه محلول ارایشی رو داروساز اونجا برامون درست کنه. بعدش رفتیم انقلاب و توی هوای سرد و گرفته واقعا انقلاب گردی چسبید. من 5تا کتابی که میخواستم از دست دوم فروشی پیدا کردم :) و فرناز هم چهارتا کتاب با تخفیف 20درصد خرید چون خانم فروشنده گفت هفته کتاب بوده و با هر کدملی تخفیف میدادن و پنجشنبه عصر اخرین ساعتهاش بود که قسمت ما شد :)

استیکر و چسب و کلاه کپ هم از کنار خیابون انقلاب خریدیم 🥰 اصلا 70 درصد جذابیت اونجا بخاطر حضور همین دست فروش هاست👍 و در اخر از یه پیرمرد مهربون که بوی باقالی و لبو هاش همه رو جذب میکرد باقالی خریدیم که البته فرناز استقبال نکرد و خودم خوردم :) موقع برگشت سر راهمون یه توقفی هم توی میرداماد داشتیم و نهایتا ساعت 7ونیم رسیدیم خونه. قرار شد بعد از اینکه شام رو آوردن و یکم استراحت کردیم 11به بعد بریم تجریش. اما بلافاصله بعد از شام تا فرناز رفت ظرف ها رو جمع و جور کنه من جلوی تلویزیون خوابم برد . میگفت از تو اشپز خونه کلی باهات حرف زدم و فکر میکردم بیداری اومدم دیدم داشتم با دیوار حرف میزدم:) 11ونیم بیدارم کرد که پاشو بریم که خب محال بود من از اون حالت خواب و جای گرم و نرم بلند بشم :)

دیروز صبح تا فرناز بیدار شد و صبحانه خوردیم ساعت 1و ربع بود. بعدش آماده شدیم که بریم کاخ نیاوران و از اون طرف هم من برم خونه. حدود دو ساعت و نیم توی کاخ بودیم و مثل بقیه کاخ ها قشنگ و دلنشین بود . اخرین بار یادم نیست کی اومدم اینجا. هم فضای داخل ساختمون ها هم فضای داخلی باغ که الان همه درختها برگهای زرد پاییزی دارن و از همیشه دلرباتر شدن. بعد از اینکه صد هزارتا عکس گرفتیم اومدیم بیرون نسکافه و کیک خوردیم و تصمیم گرفتیم بریم سمت میدون ولیعصر. یک ساعت هم اونجا چرخیدیم و عود خریدم :)

و نهایتا بعد از اینکه فرناز کلی کولی بازی دراورد که حق نداری برگردی و قول داد که شنبه بیاد بریم خونه ما، قرار شد شب باز برگردیم خونه عمه. با توجه به تجربه شب قبل اینبار قبل از اینکه بریم خونه رفتیم تجریش . بازار همیشه شلوغ و رنگی اونجا مثل همیشه جذاب بود اما با وجود اینکه من کت جین تنم بود واقعا سردمون شد. بعد از یک ساعت هم چرخیدن اونجا فرناز رفت غذا سفارش بده تا آماده کنن و منم توی این فاصله رفتم زیارت. کلی موکب به مناسبت فاطمیه جلوی امامزاده برپا شده بود که واقعا حال و هوای خاصی داشت. سریع رفتم زیارت و وقتی برگشتم فرناز پیتزاشو باز کرده بود و داشت توی ماشین میخورد. ساعت 9 برگشتیم خونه و حالا هم منتظرم فرناز خانوم بیدار بشه بریم خونه ما. امشب قراره بمونه و فردا شب برگرده که به کشیک دوشنبه برسه.

+روی اینه های بلند داخل کاخ لکه های خاکستری ایجاد شده بود و فرناز صدتا عکس اینه ای گرفت، بهش گفتم این اینه خراب شده و این عکسها با این همه لکه به درد نمی‌خوره. شروع کرد به تعریف از هنر و اینکه اینا مدلشون اینطوره و کلی ارزشمند هستن و... . منم اصرار که اینا هنر نیست و خراب بودن اینه است. خلاصه شرط بستیم سر یک کیلو شیرینی از شیرینی فروشی محبوبمون. رفتم از اون اقای مسئول پرسیدم و گفت بله اینا خراب شدن اما چون تعویض شون ممکنه به دیوار بنا اسیب بزنه فعلا عوضشون نکردیم. دیگه تا شب من داشتم فرنازو مسخره میکردم :) شرط هم بردم :) واقعا دوره و زمونه اینجوری شده که شما میتونی هرچیزی رو به اسم "مد" یا "هنر" به ادم ها قالب کنی :/

+ میام کامنتها رو تایید میکنم و میخونم تون ❤️