بعد از مدتها (یعنی از خرداد ماه) امروز با استاد راهنمام قرار گذاشتم که بهش کار ارائه بدم. قرار ساعت12 بود و میخواستیم بعد اون با دختر عمه ام ناهار بریم بیرون. ولی صبح استاد پیام داد که ساعت3 بیا. به فرناز گفتم که اینجوری شده. ساعت11 اومد دنبالم. رفتیم کافه موزه ی مقدم .از نظر موقعیت مکانی بدترین انتخاب بود چون خیلی ازمون فاصله داشت اما داخلش واقعا جذاب بود :) یه خونه قدیمی با حیاط پر از گل و درخت و... . با حال و هوای باغ های شیراز .
توی بالکن عمارت میز و صندلی چیده بودن و شده بود کافه. همزمان با ما یه گروه حدودا بیست نفره پسر اومده بودن توی باغ و گروهی آوازهای کردی میخوندن . حس خوبی برقرار شده بود.
صبحانه انگلیسی سفارش دادیم با چای و پنکیک .
از اونجا رفتیم هفت تیر و درحالی که فقط یک ساعت و ربع تا 3 وقت داشتیم بدو بدو تو بعضی مغازه ها سرک کشیدیم و تازه فرناز یه کت جین هم خرید 😅
مهر پزشکیش توی ماشینش بود و کلی از دیدنش ذوق کردم، یدونه مهر زد روی ساعدم 😍😁
حرف از مهاجرت میزنه و هربار که میگه قلبمو به درد میاره ، واقعا دلتنگش میشم ... چرا ادم ها نباید توی کشور خودشون بمونن 💔😭
ده دقیقه به سه منو رسوند جلوی دانشگاه و خودمو آماده کردم برای اینکه استاد به اندازه 4 ماهی که نبودم غر بزنه و با خاک یکسانم کنه... توی اتاقش نبود. توی سالن دکتر م رو دیدم و یک ربعی باهم حرف زدیم، مثل همیشه با ذوق و انرژی مثبت حرف میزد، این حفظ انگیزه بعد از 44سال تدریس واقعا برام جالب و هیجان انگیزه. بعدش استاد مشاورم اومد و در اتاق استاد رو باز کرد. کمی حرف زدیم و منتظر بودیم استاد با خشم اژدها وارد بشه ...ولییییییی...باورمون نشد که استاد با چه مهربونی و خوش رویی برخورد کرد😮فقط گفت : چهره ی اشنا می بینم😒
ولی خداروشکر از کارهایی که کرده بودم راضی بود و تازه ازم تشکر هم کرد 😮 خلاصه به خیر گذشت🫠
+چند وقت بود مترو سوار نشده بودم 😅
++ فکر کنم تا ساعت 9 برسم خونه و این همه کار نکرده رو نمیدونم کی قراره انجام بدم 🤦♀️
+++ چقدر بده که این موقع از سال همه جا کولر روشنه 💔😭