و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

کوزت

سه روزه که مامان رفته خونه مامان جون و من و خواهرم و پدرم تنها خونه ایم و از اونجا که هر سه کلی کار و مشغله داشتیم فقط مصرف کننده بودیم و الان خونه شبیه جاییه که توش بمب ترکیده :)

همه ظرفهای روزمره استفاده شدن ، و قاشقها و فنجانهای توی کابینت که مربوط به مهمونی ها هستن هم اوردیم استفاده کردیم. الان دیگه تقریبا ظرفِ بدردبخوری باقی نمونده مگر اینکه بریم سراغ سرویسهای پذیرایی که حقیقتا جراتش رو نداریم :)

از اونجا که دیروز روز اخر مدرسه بود و من دیگه تعطیل شدم (البته مراقبت امتحانا مونده ولی خب کلاسها تموم شد) من خونه ام و امروز عین کوزت باید به این وضع سامان بدم ... خواهرم که تا عصر سر کاره بعدشم میره دانشگاه و عملا شب برمیگرده، فردا هم ازمون جامع داره و باز خونه نیست و جمعه هم ان شاالله شاید بریم نمایشگاهدکتاب اگر هوا خوب باشه ...خلاصه در هر صورت امر کوزتینگ بر عهده خودمه :(

 

+سوم خرداد تولد مامانه ، نمیدونیم صبر کنیم برگرده و همینجا براش تولد بگیریم با چند روز تاخیر یا به پیشنهاد بابا کیک بخریم بریم خونه مامان جون اونجا سورپرایزش کنیم و تولدشو بگیریم.....

خدای رحمان

عید فطر تنها عیدی هست که از اومدنش هیچوقت خوشحال نمیشم و بلکه ناراحت هم میشم . به همین خاطر از غروب ِ شب بیست و نهم دعا میکنم ماه رو نبینن و از وقتی یادمه این دعا مستجاب نمیشد تا دیشب...

دیروز عصر وقتی یکی از مجری ها داشت میگفت دیگه شبهای خوندن دعای افتتاح و سحرهای ابوحمزه و روزهای قران تموم شد یک حسرت خیلی عمیق به دلم نشست که امسال چقدر بی بهره بودم ... و شب وقتی فهمیدم خدای غفور یک فرصت بیست و چهار ساعته بهم داده فقط خودش میدونه چقدر خوشحال شدم...

 

+ یاد بچه های تنبل کلاس افتادم که همیشه مجبور میشم برای جبران ، یه فرصت مجدد دقیقه نودی بهشون بدم برای اینکه یه ذره هم که شده تلاش کنن، من که میدونم اون همه کم کاری و فرصت از دست رفته رو نمیتونن جبران کنن اما فقط میخوام یه ذره هم که شده تلاش کنن... من تو این ماه مبارک حکم همون بچه تنبل رو داشتم که از سر لطف بهم یه فرصت مجدد دقیقه نودی دادن 

 

__________

++قرار بود تو این تعطیلات سفر بریم اما به علت بی تدبیری خواهرم و همسرش کنسل شد...من که واقعا دلم نمیخواست برم سفر اما از اینکه اینطوری سفرو کنسل کردن و بابا و مامان بعد از کلی برنامه ریزی و تدارکات با این برخورد اینا مواجه شدن عمیقا ناراحت شدم

پنج قدم فاصله'

از اونجا که پایان داستان برام قابل پیش بینی نبود و همچنین موضوعش جدید بود دوسش داشتم...پایان این کتابی که من گوش کردم به جدایی ِ اجباری ِ استلا و ویل بخاطر  زنده موندن استلا ختم شد... خب من با این کتاب اشک هم ریختم، اونجایی که دوستشون مرد یا اونجایی که استلا قرار گذاشت و کلی منتظر موند اما ویل نیومد ....ولی از پایانش که با جدایی ختم شد خیلی ناراحت نشدم چون "حالا" دیگه میدونم که عشق یک احساس قدرتمنده که بالاخره کمرنگ و عادی میشه ، مخصوصا عشق در سنین پایین... البته قبلا اصلا اینطوری فکر نمیکردم و شاید در آینده بازم نظرم عوض بشه :)

 

+ با یکی از دوستانم که فیلمش رو دیده بود حرف میزدم و گفت که توی فیلم ویل میمیره ! این دیگه واقعا غم انگیزه

 

پنج قدم فاصله

بین دیدن فیلم ، خوندن کتاب متنی و گوش کردن کتاب صوتی برای این کتاب ، گزینه سوم رو انتخاب کردم و از صبح وقتی فهمیدم که نمیتونم به کارهام برسم و انرژی ندارم ، موندم توی اتاق و سه قسمتش رو گوش کردم...البته فقط هدفم قسمت اول بود اما خب جذابیت داستان و کیفیت خوندن گوینده ها باعث شد دلم نیاد قطعش کنم و ادامه دادم... خوشحالم از انتخابش

یادم نمیاد آخرین کتاب عاشقانه ای که خوندم کی بود اما حالا با خوندن این کتاب متفاوت و جدید حس خوبی دارم و دارم با اِستِلا و ویل حسشونو تجربه میکنم .
 اصلا ارجحیتی که کتاب نسبت به فیلم برام داشت در همین "ذکر توصیفات" بود...یعنی میخوام بشنوم (نه ببینم) و خودم تصور کنم .... جزئیاتی از یک لحظه یا یک فضا یا یک حس که در فیلم فقط با یک قاب نشون داده میشه، در  کتاب با چند سطر توضیح، توصیف میشه و تو خودت اونو تصور میکنی.لذت این تجربه مثل مزه مزه کردن یک خوراکی خوشمزه زیر زبونته



+ ایران صدا این کتاب رو در هفت قسمت آماده کرده و ۴قسمتش مونده که گوش کنم. برای این یکی دو روز برنامه دلچسبی هست برام ... اگر کسی دوست داشت میتونه همراهی کنه و این آخر هفته گوشش کنه

 

++بعد از تموم شدنش احتمالا درموردش باز بنویسم
 

عطر

سوال پرسید، روی تخته براش توضیح دادم متوجه نشد. رفتم کنار نیمکتش که آخر کلاس بود از   روی دفترش براش توضیح دادم تا فهمید ... برگشتم پای تخته و تخته رو پاک کردم و عنوان قسمت بعدی رو نوشتم ، سرمو برگردوندم طرف کلاس تا شروع کنم به توضیح مطلب جدید که چشماشو بست گفت خانوم چقدر خوشبو بودین، اسم عطرتون چیه (با خجالت)

 

+ همین اتفاق کوچولو در نیم ساعت ِ آخر کلاس میتونه کلی حس خوب ایجاد کنه و خستگی آدم رو کم کنه 

من چقدر دور...

نگرانی از دنیا و اهل دنیا انقدری شده که تقریبا تمام حاجات دنیوی شدن ... دارم فکر میکنم در گذشته چقدر رها تر بودم که میتونستم خواسته های بلند مدت برای ابد داشته باشم...اما حالا ترسیدم، از وقتی بابا مریض شد دیگه نمیتونم آدم سابق بشم و ترس و غم توی وجودم رخنه کرده... 

 

+ این توصیف "مهربان تر از پدر و مادر" برای خدا چقدر قشنگ و لطیفه...وقتی این فرشته های زمینی انقدر مهربون و دلسوزن و حاضر نیستن خار توی دست فرزندشون بره، پس دیگه معلومه که خدای مهربون تر از هر مهربون جز صلاح و خیر و خوبی برای بنده هاش نمیخواد و رقم نمیزنه... 

 

++ هرسال شبهای قدر با خوندن دعای جوشن کبیر انقدر سرذوق میام که تصمیم میگیرم در طول سال هم بهش سر بزنم و مثلا هفته ای چند فراز رو بخونم اما متاسفانه این کارو نکردم تاحالا  ان شاالله که از این به بعد بشه 

کدها