و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

مار بوآ

حس مار بوآ یی را دارم که یک گوزن را قورت داده و حالا یک گوشه افتاده تا هضم شود!

مادرم میگوید آنها گاهی به درخت میپیچند تا هضم را تسریع کنند و من هم میگویم خودش داوطلب شود بروم دورش بپیچم

 

+نتیجه دستپخت خوب مامان و خواهرم که هر دو غذاهای مورد علاقه ام را پخته بودند‌. ناهار خواهرم کلی قیمه به خوردم داد و شام هم مامانم زرشک پلو با مرغ

 

++ وقتی میگویم مار بوآ، یاد صفحه اول کتاب شازده کوچولو میفتم که همه نقاسی ماربوآ را با کلاه اشتباه میگرفتند

صنعت سرگرمی

واژه ای که به تازگی شنیدم و برایم بسیار جالب و جدید بود... 

+درمورد کمپانی هایی صحبت میکرد که حواشی زندگی آدمهای مشهور را پوشش خبری میدهند و سناریوهایی برای این کار طراحی میکنند. مثلا به فرزندی قبول کردن کودکان آفریقایی توسط بازیگران آمریکایی و...

 

++کلا "صنعت" بودن این کار در دنیای امروز خیلی قابل تامل هست برام 

 

+++ اینم خوب بود(البته هنوز خودمم کامل نخواندم!)

 

خالق زیبایی فقط شمایید

عکسی دیدم از سنترال پارک نیویورک. تصویری که از بالا ثبت شده . در سمت راست آن آپارتمانهای بیروح و بیرنگ شهر دیده میشود و در سمت چپ انبوهی از درختان رنگارنگ پاییزی... یک مرز دقیق و صاف بین شهر و پارک است که انگار با خط کش تصویر را به دو قسمت مساوی تقسیم کرده اند ...

سمت راست نتیجه این همه ادعا و زحمت بشر است و سمت چپ یک گوشه کوچک از هنرنمایی و رنگ آمیزی شما... و چقدر فرق هست بین این دو ... البته که ان پارک هم آدمها آن وسط تعبیه کرده اند، اما درخت ها و رنگ ها و طبیعت و پرندگان و...همه اش کار دستان خلاق و نفس جمیل شماست

قبض و بسط

ذهن نیاز به تفریح داره...یعنی فرح ، رهایی و بسط

یادگیری نوعی قبض هست...حتی اگر با علاقه باشه... ساعتهایی که در کلاسها و برای یادگیری میگذرونی به هر حال با قبض همراه هستن و نمیتونی جزء تفریح حسابشون کنی ..‌.باید در برنامه روزانه زمانهایی ذهنت رو رها بذاری و به تفریح بگذرونی

کلبه عموپورنگ

الان قسمت صد و سومش پخش میشه... چرا این همه مدت ازش غافل و بیخبر بودم؟:(

 

+مورچه ها :)

++مثل همیشه ، این سری هم کلی خلاقیت و جذابیت داره

+++من از نسل بچه هایی هستم که با برنامه های عموپورنگ بزرگ شدم...هنوز هم برنامه هاش برام جذابه و باهاشون کلی میخندم ... و البته تو این سالها انصافا بروز هستن و همراه زمانه پیش میان

سر دلبری

سیر نمیشوم ز تو...

کلافه ام از اینکه هرچقدر بیشتر پیشتم دلتنگتر و تشنه ترم.... این چه سِریست...

دوز دوم

خب بخاطر اون ابتلا به کرونا در شهریور ماه، دوز دوم واکسن رو نزده بودم. دیروز از مدرسه برگشتم با بابا رفتیم زدیمش بالاخره...

این چند روز همه اش در حال بدو بدو هستم و بسیار خسته. دلم چند ساعت بیکاری و استراحت میخواد

این حضوری شدن نصفه نیمه مدرسه، کارهارو چند برابر و زمان رو بسیاز محدود کرده

 

+همه اش فکر میکنم ادمهایی که عاشق شغلشون نیستن چجوری میتونن روزگار بگذرونن؟! با وجود همه سختی ها و خستگی ها و کم خوابی ها و... دلم ضعف میره برای بچه ها و برای کارهای مدرسه و ...:) 

خدایا یعنی میشه؟

خب از فردا مدرسه بصورت نصفه نیمه باز میشه و من هم کلاس حضوری دارم. بعد از یکسال و دو ماه دوباره داریم بطور رسمی میریم مدرسه... خدایا یعنی میشه به حالت عادی برگردیم و مثل آدمیزاد! کامل بریم مدرسه و از شر تدریس مجازی خلاص بشیم؟

+خوشحال و هیجان زده هستم که میخوام برم سرکلاس و واقعنی درس بدم :)

++البته این مدت هم پنجشنبه ها حضوری میرفتیم اما فقط کلاسهای من بود و در هر ساعت فقط همون ۱۰ ،  ۱۲ نفر مدرسه بودن

+++تازه پنجشنبه هم از یک کلاس امتحان حضوری گرفتم ، تو حیاط صندلی چیدیم و نشستن تو حیاط امتحان دادن:) انقدررر باحال بود، کلی هم پرنده ها برامون میخوندن :)  و فکر میکردم که اگر جای معلمای درسای عمومی بودم و دائما تخته لازم نبودم، تا همیشه تو حیاط کلاس برگزار میکردم 

++++ لطفا برای سلامتی من و بچه هام و همه بقیه هایی که از فردا میرن مدرسه دعا کنید :)

باران میبارد که دلم تنگ تر شود

اگر اسم اینها معجزه نیست پس چه چیز دیگری میتواند معجزه باشد؟ این ایده فوق العاده که قطره های اب از بالا و ریز ریز بر سرمان ببارد، اینکه با صدای زیبای غرش و رعد همراه باشد، این حجم از زیبایی و لطافت جز از خالق خلاق بر نمی آید...
گاهی بعضی چیزها از شدت ظهور و عظمت است که به چشممان نمی آید و چقدر شوربختیم اگر این معجزه های عظیم را عادی می انگاریم و دستان لطیف و قادر شما را در پشت پرده نمیبینیم ...خدای بصیر، نگذارید نسبت به این معجزات بی تفاوت شویم ، نگذارید نگاهمان را به روی شما که در پس ِاین همه تدبیر و زیبایی هستید ببندیم و غرق شویم در دنیای کوچک خودمان و زندگی زمینی مان...

اصلا چقدر خوب است که ما شما را داریم حضرت عالی... آری، میگویم عالی چون به هر معنا متناسب است با ساحت عزیز و آستان بلند و جایگاه انحصاریتان...

میدانم که حاضرید و ناظر اما راستش این دلتنگی بیشتر از این حرفها شده که قناعت کند به همین نگاهتان...دلش برای لبخندتان، برای حرف زدنتان و برای حضور آبی پررنگتان تنگ شده.... اینکه این دل خطا کرد را بارها اقرار کردم و به آن معترفم حالا میشود بخاطر این معجزه و لطف  که شامل حال ایرانم کردید و لبهای خشکیده او را نمناک کردید، از خطای شخصی هم درگذرید و بگذارید لبخندتان را ببینم، بگذارید برگردیم به روزگار سابق، به همان سالهایی که صدای محبتمان هرچقدر هم پنهانش میکردیم به گوش همه رسیده بود.... باور کنید با این دلبری ها، دلتنگی هایم برایتان چندین و چندبرابر شده...

دو قرن تجربه آزمایشگاهی

عنوان وبیناری بود که امروز عصر شرکت کردم. در این دو سال شرکت در وبینارهای بی هوده و بی ثمر بخشی از وظیفه حرفه ای ما شده، وبینارهایی که خیلی وقتها وارد فضای آنها شدم و صدایش را کامل بستم تا زمانش تمام شود! اما این یکی بسیار دلچسب بود و مرا نشاند پای صحبتهای جناب معتمدی. استاد گرانقدر و مسنی که در زمینه آموزش فیزیک کتابها و تلاشهای متعددی دارند. دو سال پیش یکبار در همایش انجمن معلمان فیزیک تهران که در دارالفنون برگزار شده بود دیدمشان و استادی که همراهم بود مرا به ایشان معرفی کرد و ایشان هم با بزرگواری و خوشرویی استقبال کردند. در وبینار امروز هم اولین چیزی که باعث جلب توجه و ایجاد علاقه شد ، خوشرویی و لبخند ایشان بود، دومینش لحن و شیوایی کلام استاد بود و سومین و البته مهم ترین مورد هم محتوای جذاب وبینار بود. محتوایی که علیرغم وبینارهای قبلی کاملا جدید و پر کشش بود... روایتی داستانی از تلاشهای معلم های خارجی و ایرانی ِ دارالفنون که در سالهای ۱۲۳۷ به بعد وسایل ازمایشگاهی به ایران آوردند. چند نمونه از گزارشاتی که در روزنامه وقایع اتفاقیه ی همان زمان آمده بود مثل اینکه رفته بودند ارتفاع دماوند را اندازه گرفته بودند، یا محاسبه ارتفاع کاخ ناصرالدین شاه، یا تهیه نقشه از تهران با مقیاس یک بند انگشت به ازای هر ۱۰۰۰قدم :) ، یا تلگراف بین دو کلاس درس در دارالفنون که بعدها توسعه داده شد به تلگراف بین دو کاخ ناصرالدین شاه در تهران و بعد هم تلگراف بین تهران و زنجان و... را از روی متن خواندند و...

+ مشتاق شدم کتاب تاریخ اموزش فیزیک در ایران را پیدا کنم و بخوانم.

++ شاید این اولین وبینار جذابی بود که در این دو سال شرکت کردم.

+++چقدر راه نرفته و کار نکرده دارم در این وادی... و چقدر قند در دلم آب میشود برایش :)

++++ مدل پذیرش دانش اموز در دارالفنون بصورت دوره ای بوده. یعنی یک سری دانشجو میگرفتند و یک دوره کامل چندساله اموزش میدادند ، بعد از فارغ التحصیلی آنها، دانشجو جدید پذیرش میکردند . دوره اول ۷سال طول کشیده و دوره های بعدی ۵ یا ۶ سال...

 

+++++نَمساوی، دکتر فوکاتی ، موسیو کرشیش و... از معلمان فیزیک دارالفنون بودند.
 

بروزرسانی آهنگها

کلا به دو شکل آهنگهایی که شنیدم بروز رسانی میشن و از تازه های بازار موسیقی مطلع میشم. 

طریق اول رادیو و طریق دوم مطب دندونپزشکی!

 

آقای دکتر اوایل با گوشی آهنگ میذاشت و امروز دیدم یک باند اورده گذاشته تو مطب! و خب هرچی آهنگ غم و غصه دار هم هست انتخاب میکنه... چه کاریه آخه :/ 

آموزش موثر ملی

میدونی خیلی از چیزهایی که ما عادی و بدیهی می پنداریم، قابل آموزش دادن و یاد گرفتن هستن. مثل خندیدن و شاد بودن، مثل آداب میزبانی از مهمان، مثل قربون صدقه دیگران رفتن، مثل برخوردت با کسی که باهاش هم نظر نیستی اما برات محترمه، مثل استفاده از واژگان نرم و زیبا، مثل حرکات بدن در گفتگوها، مثل اینکه چطوری وقتی در کنار کسی هستی خوش بگذرونی و کاری کنی به اونم خوش بگذره رها باشه و از هرچی دلش میخواد حرف بزنه، مثل اینکه چطوری چیزی رو به کسی آموزش بدی بدون اینکه بهش بربخوره ، مثل اینکه چطوری خودمونو و اطرافیانمونو سرگرم کنیم، چطوری با هرکسی که شاید دوستمون نیست اما به هر دلیلی مثل همکار بودن در کنارش هستیم گرم بگیریم و بهش محبت کنیم، چطوری بازی کنیم  و... و...و...

اینها و خیلی رفتارهای دیگه مثل اینارو شاید هیچکس و هیچ کجا بهمون یاد ندن اما رامبد جوان در خندوانه داره آموزش میده ... فارغ از اینکه نسبت به این شخص و این برنامه چه نظری دارم، قضاوت عادلانه میگه که این برنامه بسیار خلاقانه و بسیار آموزنده ست و در جهت ارتقای فرهنگ ملی قدم های خوبی برمیداره و این آموزشها به بهترین و موثرترین راه (که درواقع همون روش غیر مستقیم و همراه با شوخی و خنده ست) داره ارائه میشه.... بنظر من این برنامه و این فرد یک معلم خوبه و میتونه الگوی خوبی برای معلمی کردن باشه 

کی نیومد؟!

چندسال پیش یروز وقتی با هم بودیم ن نذاشت جوجه رنگی بخرم و کلی توضیح داد راجع به اینکه اینا رو اذیت میکنن و خریدنشون شریک شدن در این ظلمه

بعدش درمورد ماهی قرمز عید هم همین کارو کرد

و در نهایت درمورد نرفتن به باغ وحش دو صفحه بیانیه صادر کرد برام که حیوان آزاریه و فلان و بهمان...

 

حالا هروقت بحث باغ وحش میشه میگه تو نیومدی بریم! 

 

+حیف الان دیگه خودمم جزء مخالفین رفتن به باغ وحش و دیدن آزار اون زبون بسته ها شدم وگرنه حتما یه برنامه میذاشتم تا معلوم بشه کی نیومد :)

++میگه: به پشمک من عمه بازی یاد نده ...:)

+++یه مستندی چند وقت پیش میدیدم درمورد حیواناتی که توی باغ وحش نگهداری میشن و آسیبهای روانی که دیده بودن و در رفتارشون مشهود بود...واقعا باید یک فکر جهانی برای تعطیلی باغ وحشها و این سبک از نگهداری حیوانات بشه :(

امروز. سالگرد

آقای گلفروش دوست باباست و از دیشب بهش زنگ‌ زد گفت برای امروز یک دسته گل رز سفید برای مراسم ختم میخواهیم ، اونم آماده ش کرده بود و صبح فقط رفتم ازش گرفتم و معطلی نداشت، بعدش هم با دلی پر از غصه و فکر کردن به اینکه چقدر زود یکسال گذشت راهی بهشت زهرا شدیم. تو این یک سال همه به زندگی عادیشون برگشته بودن و حتی خواهرهای مرحومه امروز ضمن اینکه چشماشون خیس اشک بود، با بچه کوچک برادرشون شوخی میکردن و میخندیدن، واقعا آدمیزاد چقدرر  عجیبه و به هر سختی و غصه ای عادت میکنه و به دوشش میکشه...
بعد از مراسم که اونا رفتن تالار برای ناهار ما نرفتیم و از قبل هم گفته بودیم بخاطر کرونا نمیریم. همزمان صدای اذان ظهر پیچیده بود توی فضا و یاد این افتادم که بنده خدا همیشه نمازاش رو اول وقت میخوند، بخاطر آرایش صورتش همیشه از خونه با وضو میومد مهمونی و به محض شنیدن اذان نمازش رو میخوند. و یاد خوابهای خودم افتادم که بارها دیدم مُردم و روحم داره خواهش میکنه که فرصت یکبار دیگه نماز خوندن رو بهم بدن...تو اون لحظه روح ویدا کجا بود؟ آیا مثل روح من توی خواب، التماس یک نماز دیگه رو داشت؟
بعد از خداحافظی رفتیم سمت قطعه شهدا... رهاورد اونجا هم خرید کتاب "جانستان، کابلستان" آقای امیرخانی بود که از تک مغازه محصولات فرهنگی اون قسمت ، مامان برام خرید:)

+حالا دلم میخواد بشینم و اون کتاب رو بخونم اما هم سرم درد میکنه و هم کلی کارای مدرسه مونده :(

امتحان

پیام داده بود که میتونم باهاتون صحبت کنم؟ میگم بفرمایید
میگه من یه خواهر بزرگتر دارم که اتفاقا هم اسم شماست و من مثل اون شمارو دوست دارم و دلم میخواد درمورد همه مسائل مهم زندگیم باهاتون حرف بزنم و مشورت کنم. سوالم اینه که عقل یا دل؟ منطق یا احساس؟ حرف مردم یا هرچی خودم فکر میکنم؟ اینکه انگیزه ندارم درس بخونم‌بخاطر انتخاب اشتباهمه؟


سوالاشو که میبینم یادِ خودم میفتم! سوالاتی که احتمالا همه ادمها یه وقتهایی باهاشون مواجه میشن.... بهش همینو میگم، میگم که منم مثل تو به این سوالای سخت و مهم فکر کردم ولی تو دوره دانشجویی و بعد از کنکور.
 بعد از کلی مقدمه چینی کردن بهش میگم که الان تنها راه اینه که تمام انرژی و وقت و هدفت رو بذاری برای کنکور. بهش میگم که به هرحال ما تو جامعه و در کنار ادمهای دیگه زندگی میکنیم، ناخوداگاه چند سال دیگه خودتو با هم سن و سالات مقایسه میکنی و میگی چرا فلانی الان دکتر شده و مطب داره ولی من نشدم و کم کاری کردم.بهش میگم که دانشگاه خوب رفتن در نگاهت به زندگی و جهان بینی ت موثره، در موقعیتهای شغلی یا حتی ازدواجی موثره. میگم که واقعا پول هم برای داشتن یک رفاه نسبی مهمه، شان اجتماعی مهمه و....
خلاصه هرچیزی که به ذهنم درست میرسه بهش میگم و در نهایت کلی تشکر میکنه و از حس خوبش میگه و خداحافظی


یک ساعت که از گفتگومون میگذره به این فکر میکنم که اگه فقط نظرات خودمو گفته باشم و اینا اشتباه باشه چی؟ یاد اون ادمهایی میفتم که بعد از سالها میگن فلان سال یه معلمی داشتیم که مارو خوب راهنمایی کرد یا بد راهنمایی کرد و الان به این خوشبختی یا بدبختی رسیدیم، نکنه راهنمایی های غلطم باعث بشه زندگی بچه کلا تحت تاثیر قرار بگیره؟
حرفهای دکتر م یادم میفته که همیشه میگفت کنکوری بارآوردن بچه ها خیانت و ظلمه. بهش پیام میدم و ماجرا رو تعریف میکنم و پیامهامونو براش اسکرین میگیرم میفرستم. سه چهار ساعت طول میکشه تا پیامهارو ببینه و جواب بده و تو این فاصله احساس میکنم قراره ازم امتحان بگیره و به کارم نمره بده، نگرانم.....
پیامهارو میخونه و میگه کار خوبی کردی و درست گفتی، اینکه من میگفتم کنکوری بارنیارید به معنای این نبود که بچه ها تلاش نکنن برای کنکور بلکه به معنای قرار گرفتنشون در جاییه که استعداد و علاقه اش رو دارن. این بچه  در شرایط فعلی که چند ماه به کنکورش مونده باید همین حرفهارو میشنید

یک نفس راحت میکشم

 

+ولی اینکه میبینی بچه ها بهت اعتماد میکنن و با اون همه غرور و شرایط خاص سنیشون میان باهات حرف میزنن واقعا حس خوبی داره 

نظاره گر سقوط

دهم شاگردم بود. پارسال و امسال دیگه با اون کلاس درس ندارم. امروز تو جلسه مدیر میگفت که مادرش اومده گفته دخترش با پدرش دعواش شده و رفته یه خونه گرفته و تنهایی زندگی میکنه، تو کلاسها هم کلا شرکت نمی کنه.... سوال پیش اومده بود که پول رهن و اجاره خونه رو از کجا آورده که روشن شد ظاهرا دوستش براش گرفته...

 

این چند روز اخیر این دومین نفری هست که میشناسم و از ورودش به دنیای فساد (شاید ناخواسته یا شایدم خواسته) مطلع میشم. هیجوقت فکر نمیکردم یه روزی ببینم یا بشنوم که بچه هام این اوضاعشونه... اما تو این سه سال کم شاهد نبودیم... از خودکشی تا..‌. و قسمت بده ماجرا اینجاست که نهاد مدرسه و اموزش و پرورش هیچکاری نمیکنه و برنامه ای نداره برای بچه های اسیب پذیرش

کاش مدرسه ها حضوری بشه و بتونیم با بچه ها حرف بزنیم، بچه هایی که خانواده هاشون فقط به دنیا آوردنشون رو بلد بودن ... تورو خدا وقتی نمیتونید، بچه دار نشید جماعت

 

چقدر دلم پره و چقدر سرم درد میکنه

چرا از این آدم غافل بودم خدایا

از نوجوانی مادر و به فاصله چهل روز پدرشون رو از دست دادن.( اون موقع شاید سالهای ۱۳۲۵ یا همین حدودا بوده.) همین سه تا بچه بودن که سنی هم نداشتن، خواهر بزرگشون ازدواج کرده بود و خونه خودش بود، اما دو تا برادرها کم سن تر بودن و فقط همدیگه رو داشتن. برادری که بزرگتر بود رفت توی گاراج ماشینهای سنگین و شاگرد راننده شد و از برادر کوچکتر مراقبت و حمایت میکرد. کم کم برادر کوچکتر هم به همین راه رفت. بعد از سالها سختی و بی کسی و بی خانمانی هر دو صاحب ماشین و بیا و برو شده بودن. برادر بزرگتر همچنان به حمایتهاش از بردار کوچکتر ادامه میداد وبراش زن گرفت و خونه و زندگی خوب فراهم کرد. اونموقع هر دوتاشون پولدار شده بودن. اما خودش ازدواج نکرد، هیچوقت ازدواج نکرد...
هر دو برادر ، عاشق خواهرزاده هاشون بودن و در سفرهایی که با ماشین سنگین داشتن براشون انواع اسباب بازی و سوغاتی و خوراکی و لباس و... میاوردن، حتی به خواهرزاده های پسر( بابای من) رانندگی یاد میدادن و لباسها و ادکلنهای خارجی میدادن... این بچه ها هم عاشق دایی ها بودن

وقتی شوهر خواهر (پدربزرگم) به برادر بزرگتر میگفته خب تو هم زن بگیر و خانواده تشکیل بده، میگفته همه این بچه ها (خواهر زاده ها و برادر زاده ها) بچه های منن، چه فرقی داره...
تا اینکه انقلاب میشه و جنگ میشه و همه  از اون شهر مهاجرت میکنن. شوهرخواهر(پدربزرگم) که خیلی هوای دایی های بچه ها رو داشته فوت میکنه و بچه ها هرکدوم میرن پی زندگی های خودشون. دایی کوچکتر هم همچنین. اما دایی بزرگتر همچنان مجرد و تنها بود، یه مدتی زندان میره و بعد از چندسال ازاد میشه. میبینه ماشیناش رو برادر کوچکتر فروخته. حالا این برادر بزرگتر جایی و چیزی نداره جز همین برادر کوچکترش. بدون اینکه باهاش بحثی کنه که چرا سرمایه هامو از دست دادی. خیلی مهربونه... چندماه تو خونه برادرش می مونه اما کم کم حس میکنه زن برادر از وجودش راضی نیست، یک خونه کوچک و محقر تو پایین شهر اجاره میکنه و تنهایی زندگی میکنه. خواهر زاده ها هرازگاهی بهش پولی میدن یا سری میزنن اما هرکدوم به فکر خودشونن، همشون با وجود اینکه حالا خودشون بچه و نوه دارن هنوز از مهربونی ها و خاطرات شیرین دایی ها تعریف میکنن اما هیچکدوم دلسوز دایی مجرد نیستن....
تو این سالها در اوج تنهایی و مظلومیت زندگی کرد تا اینکه دیشب زنگ زدن فوت کرده...

تا بحال اینطور به زندگیش و تنهاییش فکر نکرده بودم، حالا همه اش فکر میکنم که چرا انقدر از این آدم غافل بودم و از پدرم نخواستم که حداقل هرچندوقت یبار بیارش خونه و یکی دو هفته پیش ما باشه تا روحیه اش عوض بشه... البته خیلی وقتها میشد که بابا و مامان میرفتن خونه اش ، براش خرید میکردن یا میبردنش بیرون اما حالا فکر میکنم خیلی کم بوده... اون که این خواهرزاده هارو مثل بچه هاش میدونست و به امید اینها برای خودش خانواده تشکیل نداد، حقش نبود در این سالها اینطور تنها و مظلوم باشه...

چرا من هیچوقت اینطور به این ماجرای تراژیک نگاه نکرده بودم؟ چرا همیشه وقتی این چیزا رو میفهمیم که انقدر دیر شده.... دارم فکر میکنم تو این شبهای تنهایی چقدر ممکنه ترس، گرسنگی، مریضی، بی کسی و...‌ رو تجربه کرده باشه. شبهایی که همه ما در کنار خانواده هامون بودیم

+اشکهام قطع نمیشه

++اگه میتونید براش فاتحه یا صلواتی بفرستید، اون بچه یا زن نداره که براش این کارو بکنه. یک آدم تنهای تنها بود که در حق بقیه با همه جان و مال و توانش ایثار میکرد.

+++حالا دارم فکر میکنم آدمی با شرایط مشابه در اطرافیان هست یا نه، نشه که باز چندوقت دیگه بفهمم که چرا از فلانی غفلت کردم....شما هم فکر کنید شاید کسانی باشند که بتونید حداقل برای مدتی از تنهایی نجاتشون بدید... تنهایی خیلی خیلی سخته 

کدها