حس مار بوآ یی را دارم که یک گوزن را قورت داده و حالا یک گوشه افتاده تا هضم شود!
مادرم میگوید آنها گاهی به درخت میپیچند تا هضم را تسریع کنند و من هم میگویم خودش داوطلب شود بروم دورش بپیچم
+نتیجه دستپخت خوب مامان و خواهرم که هر دو غذاهای مورد علاقه ام را پخته بودند. ناهار خواهرم کلی قیمه به خوردم داد و شام هم مامانم زرشک پلو با مرغ
++ وقتی میگویم مار بوآ، یاد صفحه اول کتاب شازده کوچولو میفتم که همه نقاسی ماربوآ را با کلاه اشتباه میگرفتند
...:)