آقای گلفروش دوست باباست و از دیشب بهش زنگ‌ زد گفت برای امروز یک دسته گل رز سفید برای مراسم ختم میخواهیم ، اونم آماده ش کرده بود و صبح فقط رفتم ازش گرفتم و معطلی نداشت، بعدش هم با دلی پر از غصه و فکر کردن به اینکه چقدر زود یکسال گذشت راهی بهشت زهرا شدیم. تو این یک سال همه به زندگی عادیشون برگشته بودن و حتی خواهرهای مرحومه امروز ضمن اینکه چشماشون خیس اشک بود، با بچه کوچک برادرشون شوخی میکردن و میخندیدن، واقعا آدمیزاد چقدرر  عجیبه و به هر سختی و غصه ای عادت میکنه و به دوشش میکشه...
بعد از مراسم که اونا رفتن تالار برای ناهار ما نرفتیم و از قبل هم گفته بودیم بخاطر کرونا نمیریم. همزمان صدای اذان ظهر پیچیده بود توی فضا و یاد این افتادم که بنده خدا همیشه نمازاش رو اول وقت میخوند، بخاطر آرایش صورتش همیشه از خونه با وضو میومد مهمونی و به محض شنیدن اذان نمازش رو میخوند. و یاد خوابهای خودم افتادم که بارها دیدم مُردم و روحم داره خواهش میکنه که فرصت یکبار دیگه نماز خوندن رو بهم بدن...تو اون لحظه روح ویدا کجا بود؟ آیا مثل روح من توی خواب، التماس یک نماز دیگه رو داشت؟
بعد از خداحافظی رفتیم سمت قطعه شهدا... رهاورد اونجا هم خرید کتاب "جانستان، کابلستان" آقای امیرخانی بود که از تک مغازه محصولات فرهنگی اون قسمت ، مامان برام خرید:)

+حالا دلم میخواد بشینم و اون کتاب رو بخونم اما هم سرم درد میکنه و هم کلی کارای مدرسه مونده :(