و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

حق بچه ها

از دیروز عصر دیگه احساس ضعف زیادی میکنم و سرگیجه هم اذیت میکنه. امروز صبح سر کلاس اول واقعا کم توان و کم حوصله بودم. البته این حس رو بروز ندادم و مثل همیشه کلاس برگزار شد اما خودم بعد از کلاس حس سرخوشی همیشگی رو نداشتم و احساس رضایت نمیکردم...بنظرم اومد که نکنه از حق بچه هام کم بذارم ، اونا چه گناهی کردن که معلمشون ضعیفه و با چند روز روزه داری کاراییش انقدر کم شده...... 

+ در جایی از  دعای فوق العاده زیبای کمیل میخونیم "قَوِ علی خدمتک جوارحی" و این روزها بیشتر به ذهن و زبانم میاد.

دعای ابوحمزه

...هرچقدر که میتوانیم بخوانیم. حتی شده شبی یک صفحه 

 

+از شبکه یک و شبکه قرآن هم میتوان دنبال کرد

++سراسر لذت و شهد و زیبایی

آغوش امن

میگه چرا آدم توی ماه رمضان احساس امنیت میکنه؟

به حرفش فکر میکنم و میبینم راست میگه ، عبارت "حس امنیت" شاید یکی از زیباترین و دقیق ترین توصیفات برای احوالات این ماه مبارک باشه

 

+ حضرت امان...

لوس بازی

امشب تولد خواهرمه و تم تولد قرمز....وسط این همه کار خودم، کلی بادکنک قرمز و لوس بازی قرمز هم وصل کردیم به در و دیوار....حالا هم که مشغول کیک هستم

امروز خیلی روز شلوغ و پرکاری بود و شدیدا خسته ام... تازه فهمیدم تدریس با لایو چقدر راحت تر بوده تا ضبط فیلم

 

+ واقعا این لوس بازی تم چیه آخه؟!

زنجیر

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم

چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا

 

 

بیربط: این فیلم طنز  "دزد و پلیس" رو قبلا ندیده بودم و حالا میبینم....عجیبه ، عمیقه و بسیار جای تامل داره

 

ماشا و خرس

وقتی خیلی شلوغ میکردم و سربسرش میذاشتم میگفت تو عین ماشا هستی و من مثل اون خرسه
قبل از اینکه بگه فقط ایموجی هاشونو دیده بودم و انیمیشنش رو ندیده بودم، دانلود کردم دیدم  ماشا چقدر بلا سر خرسه میاره و خرسه چقدر مظلوم و مهربونه :)

حالا بعد از کلاسها، خسته اومدم نشستم اینجا و شبکه هارو عوض میکردم دنبال پیدا کردن یک صوت زیبا قبل از اذان ( نمیدونستم ساعت چنده و فکر میکردم نزدیک اذانه) که دیدم شبکه پویا داره ماشا  و خرسه پخش میکنه...بهشون خندیدم اما این روزها برای ن و درنتیجه من غم انگیز میگذره...اینکه نمیتونم هیچ کاری بکنم  بدتر عذاب آور  و آزار دهنده ست

 

 

+ من بچه بودم چقدررر کارتون دیدم! :)

طاقچه

مدتی هست که "طاقچه" را نصب کرده ام و در این ایام عید انقدر پیام تخفیف برایم فرستاد تا وسوسه شدم و گشتی در دنیای کتابهایش زدم :)

نمیدانم چرا اما در این روزها دلم میخواهد کتابهای شیرینی که اطلاعات تاریخی و جغرافیایی و سیاسی خوبی هم بدهند بخوانم. مثلا سفرنامه یا چیزهایی در این مایه ها!

در جستجوهایم کتابی پیدا کردم از آقای رضا امیرخانی که قبلا "قیدار"ش را خوانده بودم و قلمش را دوست داشتم. 

کتاب "نیم دانگِ پیونگ یانگ" سفرنامه آقای امیرخانی در خرداد ماه سال ۹۷ به کره شمالی است. (پیونگ یانگ پایتخت کره شمالی است)

ترکیب سه عنصر "کره شمالی و سفرنامه و امیرخانی" و البته نظرات مثبت ملت که در طاقچه نوشته بودند و تخفیف ۵۰ درصدی طاقچه، باعث شد تا دیروز کتاب را بخرم :)

حالا که تقریبا ۱۵ درصد کتاب را خوانده ام، بنظرم کتاب خوب و شیرینی است و جناب امیرخانی با یک طنز لطیف و قلم زیبا نوشته اند. تمام که شود ، شاید توضیحات بیشتری از کتاب بنویسیم. اما تا همینجا هم میتوانم خواندن کتاب را به دوستانم پیشنهاد کنم.  

 

 

+اگر کتاب خوبی در این زمینه ها که گفتم میشناسید ، ممنون میشوم معرفی کنید. 

++سفرنامه ناصرالدین شاه به فرنگ را کسی خوانده؟

برای مهربانی در دیار بلاگفا

سلام خانم شین

وبلاگتون رو ظاهرا حذف کردید. امیدوارم خوب و سلامت باشید. اگر به اینجا سر زدید لطفا از احوالتون خبری بهم بدید

 

------------

خداروشکر که سلامتید. آرزو میکنم به زودی و با کلی حال خوب برگردید....درپناه خدا باشید

منجی

دلتنگ تو ام که به داد دلم برسی

.

.

.

من گمشده ام تو مرا به خودم برسان 

 

دانلود

 

+... و ما به امام زمانمان نیازمندیم. 

زمانه غدار

+ دیشب بود که خبر درگذشت آزاده نامداری را در تلگرام خواندم. خبری که ابتدا یک شوک بود  و بعد به بغض و سکوت تبدیل شد...این فرد را درحد نام میشناختم و مدتها بود که به کلی فراموشش کرده بودم، چیزی که انقدر ناراحتم کرد نفس ِمرگ یک مادر جوان و ماجراهای مرتبط با آن بود.
+ یک ساعت پیش خبر فوت برادرزاده جوان یکی از همکاران را در گروه مدرسه گذاشتند که ظاهرا ایست قلبی کرده است و خانواده ای داغدار پسر جوان شده است.
+ با ن حرف زدم و اصلا حال دلش خوب نبود. گفت بعدا برایم میگوید علت را . نگران احوالاتش هستم، شاید باز حال مادرش خوب نیست



و همه اینها به شدت فکرم را مشغول کرده. نگرانم ، ناراحتم، دلخورم از دنیا ،مبهوتم و در گلویم بغض دارم...
در بد زمانه ای زندگی میکنیم که رحمی نیست نه بر کودک و نه بر جوان و نه بر پیر. هر دم خطری و غمی و از دست دادنی و بیماری ای ...در جهان ِ هر آدمی چه میگذرد؟ مادری که هفت سین می چیند  و با لبخند در کنار فرزندش آرزوی سالی خوش برای همه دارد، چرا به آخر میرسد

ما اینجا ، بر این کره خاکی، چه کار داریم؟ 


 

یادم باشد

حالا که خودم چندباری شیرینی یا کیک درست کردم میدانم کارهای آشپزی چه زحمتی دارد و نتیجه هرچه که بشود با کلی سختی و صرف انرژی حاصل شده

مادران هر روز و هر وعده این سختی را به جان میخرند بدون اینکه حتی یکبار به روی کسی بیاورند و از خستگی ها شکایتی کنند. در هر وعده اعضای خانواده که در تمام ساعات گذشته مشغول کارهای شخصی یا استراحت کردن بودند مانند داوران مسابقه آشپزی سر میز می نشینند و به راحتی غذا را قضاوت میکنند..‌.ترش است! چرا شور شده؟ مگر نگفتم این ادویه را در غذاها نریز؟ عه؟!چرا ته گرفت؟! و....

من اصولا در غذا خوردن قانع هستم و سعی میکنم خودم را وفق دهم، اگر غذا را دوست نداشته باشم خودم یک خوراکی جایگزین پیدا میکنم...یکی از غذاهایی که دوست ندارم قورمه سبزی است و مادرم با وجود اینکه میداند من این غذا را دوست ندارم هربار کلی برای پختنش تلاش میکند و سر میز با نگرانی نگاهم میکند تا نظرم را درمورد غذایش بگویم... و من هربار میگویم خوب است اما هر دو میدانیم که خوشم نیامده، با این وجود خودم را با غذا مشغول میکنم که ناراحت نشود.

 

حالا آمدم بخوابم که دیدم صدای سرخ شدن چیزی از آشپزخانه می آید، میبینم که دارد مواد اولیه قورمه سبزی فردا را در قابلمه میریزد....می پرسم چرا حالا؟ میگوید از حالا میگذارم نم نم بپزد، قورمه سبزی با پختن زیاد خوش طعم تر میشود‌...بغلش میکنم و میخندم و از آشپزخانه بیرون می آیم

 

++او در دلش نگران قضاوت فرداست، او دوست دارد بهترین را ارائه کند...یادم بماند که فردا غذا هرچیزی و به هر شکلی که بود، تا میتوانم ازش تعریف کنم تا خستگی این زحمات به جانش نماند.

 

+++جالب اینکه آشپزی مادرم در بین همه کسانی که دستپختش را امتحان کرده اند زبانزد است و همه غذاها و شیرینی ها و خوراکی هایی که میپزد را بسیار دوست دارند. هروقت فرصتی میشود بچه ها و جوانهای فامیل ازش میخواهند برایشان غذا بپزد ...یکی کیکش را ، یکی حلوایش را، یکی جوجه کبابش را، یکی برنج دم کردنش را و....دوست دارد. اینکه من قورمه سبزی دوست ندارم ربطی به دستپخت او ندارد و کلا طعم این غذا را نمیپسندم 

 

++++شما هم از این به بعد بیشتر به زحمت آشپزی کردن که مادر یا همسرتان متحمل میشود فکر کنید و قدردان این زحمات باشید :)

کدها