+ دیشب بود که خبر درگذشت آزاده نامداری را در تلگرام خواندم. خبری که ابتدا یک شوک بود  و بعد به بغض و سکوت تبدیل شد...این فرد را درحد نام میشناختم و مدتها بود که به کلی فراموشش کرده بودم، چیزی که انقدر ناراحتم کرد نفس ِمرگ یک مادر جوان و ماجراهای مرتبط با آن بود.
+ یک ساعت پیش خبر فوت برادرزاده جوان یکی از همکاران را در گروه مدرسه گذاشتند که ظاهرا ایست قلبی کرده است و خانواده ای داغدار پسر جوان شده است.
+ با ن حرف زدم و اصلا حال دلش خوب نبود. گفت بعدا برایم میگوید علت را . نگران احوالاتش هستم، شاید باز حال مادرش خوب نیست



و همه اینها به شدت فکرم را مشغول کرده. نگرانم ، ناراحتم، دلخورم از دنیا ،مبهوتم و در گلویم بغض دارم...
در بد زمانه ای زندگی میکنیم که رحمی نیست نه بر کودک و نه بر جوان و نه بر پیر. هر دم خطری و غمی و از دست دادنی و بیماری ای ...در جهان ِ هر آدمی چه میگذرد؟ مادری که هفت سین می چیند  و با لبخند در کنار فرزندش آرزوی سالی خوش برای همه دارد، چرا به آخر میرسد

ما اینجا ، بر این کره خاکی، چه کار داریم؟