و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

حیف از نداشتنت

از بهترین اساتید و البته انسانهایی بود که میشناختم...فوق العاده با سواد، مهربان، با کمالات و با فرهنگ...کلام بسیار نافذ و منحصربه فرد، دلسوز، ادیب...
شروع کلاسهایش با این لفظ بود: روز و روزگار بر همکاران گرامی خوش
حالا اینکه ما هنوز ترم دو یا سه بودیم، ایشان چندین دوره سابقه مدیریت و تدریس دردانشگاه های مختلف داشتند بماند، این نوع جمله بندی های خاصشان برای همه جذاب بود... تمام دو ساعت کلاسش را با اشتیاق نوت برداری میکردم و گاها انقدر بحث مشترک دونفره پیدا میکردیم که تا پایین پله های دانشکده ادامه پیدا میکرد...
با روز و روزگار خوش ، شروع میکرد و بعد درمورد مناسبتی که مرتبط با آن هفته یا روز بود ادامه میداد و ما نمیفهمیدم چگونه وارد بحث درسی شدیم ...یعنی برای همه عجیب بود که او چطور مطالب عادی روزمره را به درس اصلی ربط میدهد که ما متوجه تغییر بحث نمیشویم و ناخوداگاه میبینیم کلاس تمام شده و ما دو ساعت درس فلسفه خوانده ایم...
بی نهایت مدیون ایشان هستم، بی نهایت از وجودشان در همان یک ترم لذت بردم و مطلب آموختم و تا همیشه همه آن خوبی ها را در روح و قلبم خواهم داشت...
کرونا نمیتواند او را از بین ما برده باشد چون در قلب تمام دانشجویانش زنده است و لبخند میزند ...اندیشه ها و آموزه های او تا همیشه در ذهن ماست و هریک از ما نماینده او در این جهان هستیم ... استاد مرتضایی نازنیم هیچگاه مرگت را باور نخواهم کرد.

+چطور ممکن است که برای او فاتحه بخوانم...خدایا
 

شکرین پسته

یکی از دوستان وبلاگی این لینک رو ارسال کردند ...صحبتهای دکتر کاکاوند درمورد موسیقی شعر حافظ که واقعا عجیبه

+ یا خودِ جناب حافظ بطور عمد و با هدف در این بیتها به این نکات توجه کرده اند یا در ضمیر ناخودآگاهشان و از روی نبوغ خارق العاده بدون برنامه ریزی قبلی و آگاهی چنین شاهکارهایی آفریده اند ...در هر دو حالت حیرت انگیز و فوق العاده و خیلی عجیبه...

+قبلا درمورد یک بیت دیگر هم چنین  مطلبی درمورد موسیقی متن، از دکتر کاکاوند شنیده بودم.اگر پیدا کنم لینکش رو میذارم

مسدود کردن کارت بانکی وقتی بانک تعطیله

بین قفسه های فروشگاه ( بخش شکلات ها و چیزهای تنقُلی!) میگشتم و میگفتم خدایا لطفا یه کاری کن که از اون کاکائوهای شونیز طلایی پیدا کنم، تو که میدونی برای خوشحالیش میخوام...همینطور مشغول مناجات بودم که از دور دیدم کلی از اونا یه جایی چیده شد...با حالت ذوق زده رفتم سمتشوم و با صدای نسبتا بلند گفتم عه از ایناااا...دختر خانم فروشنده از دیدن ذوق من خندید و اونم تکرار کرد از اینا :)

+عصر که  بیرون بودم خواهرم زنگ زد و با ناراحتی گفت کارت عابر بانکشو گم کرده...اول گفتم هرچقدر میتونی از پولی که تو کارتت بوده رو انتقال بده به یه کارت دیگه...یه ربع بعد زنگ زد گفت نمیشه، بهم رمز دوم نمیده
یه سرچ کوچیک کردم و فهمیدم که با دستگاه های خودپرداز میشه کارت رو مسدود کرد، یه خودپرداز بانک ملت پیدا کردم و کارتشو مسدود کردم
اینو گفتم که اگر نمیدونستید شما هم بدونید شاید یه روزی لازمتون شد.

++از وقتی رسیدم خونه سرم درد میکنه، ببخشید که فعلا نمیتونم کامنتها رو جواب بدم

مکالمه معلم و شاگردی

-خودت چطوری؟
-عه! مگه منو یادتونه؟ (به شوخی)
-از اینکه تو اون چهارسال نفهمیدم انقدر ازم بدت میاد متعجبم
تو هیچوقت به من چیزی نگفتی، فقط مثل بقیه معلم هات بهم احترام میذاشتی و دوستم داشتی
اما حست نسبت به خانم فلانی( دبیر شیمی) و خانم بهمانی(دبیر فیزیک) متفاوت بود

راستش فکر نمیکردم بعد از این همه سال از معلم حسابان و هندسه دبیرستانم چنین گلگی بشنوم! اون چرا باید براش مهم بوده باشه که من چقدر دوسش دارم؟! و بعد از این همه سال دلخوریشو ابراز کنه که به اندازه کافی بهش توجه نکردم و دوسش نداشتم...

-من اگر شما رو دوست نداشتم بعد از این همه سال هنوز هم نمیخواستم صداتونو بشنوم


+خدای من...!!
++واقعا معلم دوست داشتنی بود و من هم دوسش داشتم، بیشتر از خانم بهمانی!  اما نمیدونم چرا اینطوری حس کرده
 

زنده شدن

در من بِدَمی ، من زنده شوم...

دمنوش

وقتی اینجوری احساس کلافگی و بی قراری میکنم  از مامان میخوام برام دمنوش گل گاو زبان درست کنه...

 یک ماگ که پر از مایعی تقریبا سیاه رنگه دستم گرفتم و به حرکت بخار روش نگاه میکنم...این احساسات عجیبی که تجربه میکنم نگرانم میکنه...منشا اینها کجاست؟...مامانم تذکر میده تا سرد نشده بخور...از افکار نامعلوم و مبهم بیرون میام و بهش لبخند میزنم...لیوان رو به صورتم نزدیک میکنم و گرماش رو بیشتر حس میکنم...

 

+اهل دمنوش خوردن نبودم و از اول پیشنهاد ن بود... همیشه میگه تو همه عمرت فقط به همین یدونه حرف من گوش کردی

++گل گاو زبان برای آرامش و آویشن برای گلودرد واقعا موثر هستند. انشاالله که همیشه سلامت باشید اما اگر لازم شد امتحانشون کنید

+++همیشه بیخبری از علت اتفاقات جسمی و روحی که برای خودم یا عزیزانم پیش میاد،  بیشتر از خودِ ناخوشی ناراحت و نگرانم میکنه...

گرم و روشن همچون شرم

یادم آمد هان!

داشتم می­گفتم : آن شب نیز

سورت سرمای دی بیدادها می­کرد

و چه سرمایی، چه سرمایی

باد برف و سوز وحشتناک

لیک آخر سرپناهی یافتم جایی

گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس

قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم...

 

+ خوان هشتم-جناب اخوان

+ به چند پست قبل که شعر زمستان آقای اخوان بود، توضیحاتی اضافه کردم.

+این گرمای شرم و سرمای ترس عجب تشبیهات دقیقی هستند

+یه زمانی میم میگفت کاش شاعر بودم‌؛ میتونستم حرفها و منظورمو بهت منتقل کنم! ...واقعا این توانایی توصیف احوالات درونی با واژه های  ساده،  موهبت خیلی بزرگیه که شعرا دارن

نازنین

وعده بهار داده بودی ، حالا که پاییزه...

 

+دارم یکی از آهنگهای کردی آقای ناظری رو گوش میکنم...این جمله بالا بخشی از ترانه ست..

+جناب شهرام ناظری از چندین سال قبل جزء خوانندگان محبوب من هستن 

 

خرید

جمعه چندتا چیز از دیجی کالا خریدم . کتاب وقتی نیچه گریست، کتاب درمان شوپنهاور، کلاه و شال بافت، جعبه تی بگ، دمنوش آویشن، دمنوش آرام بخش، یه ظرف شیشه ای کوچولو برای جای هِل...این چهار مورد آخر رو برای ن خریدم 

+قراره جمعه به دستم برسه و اگر پنجشنبه بخوام ن رو ببینم نمیتونم این دمنوش ها و هِل رو بهش بدم :(

+خریدن هل هم داستان داره

+از هفته پیش برگشته تهران برای کارهای درمانی مادرش

کارنامه هشدار

دارم یک کار پر دردسر میکنم اما بهش اعتقاد دارم به همین خاطر انجامش میدم...

باید نمرات بچه ها رو بفرستم مدرسه برای کارنامه هشدار...نمرات واقعی فیزیکشون واقعا فاجعه است بطوری که تقریبا ۴۰درصد هر کلاس زیر ۱۰ میشن... و من بدون هیچ ارفاق و اغماضی میخوام همین نمرات رو بفرستم برای کارنامه ...میدونم که با اعتراض گسترده بچه ها و اولیا مواجه خواهم شد به ویژه دهمی ها که تا سال گذشته نمره کمتر از ۱۹ نداشتن!

اما من خودمو مسئول میدونم که اولیا رو از اوضاع واقعی درس بچه شون آگاه کنم.مخصوصا حالا که کلاسها مجازی شده و بچه ها نمرات و وضعیتشون رو به اولیا انتقال نمیدن...ضمن اینکه خودِ بچه ها هم اگر بطور جدی و توی کارنامه نمره هاشونو ببینن به خودشون میان و تو این اوضاع آموزش مجازی کمی بیشتر همت میکنن

 

+مامانم یه سریالی نگاه میکنه به اسم سایمدانگ... یه آقایی جدیدا معلم یه مدرسه شده که اون مدرسه انجمن مادران داره...بیچاره معلم ها هرکاری میخوان بکنن باید به این مادرا جواب پس بدن:) که البته چون این آقا محبوب مادرهاست ، هرکاری هم میکنه مادرا بهش کار ندارن و ازش تشکر هم میکنن:)

 

زمستان-اخوان-کتاب باز

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند

(توصیف سرما و مه غلیظ که همزمان توصیف شرایط جامعه هم هست)
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است

(چون هوا سرد است افراد دستهایسان را زیر بغل پوشانده اند و اکراه دارند که دستشان را بیرون بیاورند و دست دوستی با تو بدهند) 


نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم؟

ز چشم دوستان دور یا نزدیک

(چون هوا سرد است، نفس ها بخار میشوند و جلوی چشم را میگیرند.وقتی نفسی که از عمق جان خودت بیرون می آید اینچنین است چه انتظاری از دیگران داری)


مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

(در اینجا شاعر به میخانه پناه میبرد و از ساقی میخواهد او را به گرمای داخل میخانه راه بدهد. خودش را معرفی میکند تا در را برایش باز کند.

میخانه ها را شبها باز میکردند و صبح ها تعطیل میکردند. در اشعار میخانه نماد پناه گاه است‌)


حریفا! میزبانا! میهمان ِسال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

(در شعر حرفهای ساقی را نمیشنویم اما از جوابهای شاعر میتوانیم بفهمیم او چه پاسخهایی میدهد.

تگرگ هم نشانه سردتر شدن هواست( وقتی باران میبارد و هوا رو به سردتر شدن میرود، تبدیل به تگرگ میشود) و هم نشانه گرمتر شدن هوا ( وقتی باران میبارد و هوا رو به گرمتر شدن میرود باز هم تگرگ میبارد) ...در اینجا مثل اینکه ساقی در را باز نمیکند و میگوید صدای تگرگ(نماد گرمتر شدن هوا و بهبود اوضاع) می آید و شاعر میگوید هیچ تگرگی نیست، هیچ مرگی(هیچ کوفتی!) نیست! این صدای به هم خوردن دندانهای من از سرماست.)


من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد!
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

( و دوباره ساقی در را باز نمیکند. میگوید آسمان سرخ شده ...سرخی آسمان هم میتواند نماد طلوع خورشید و پایان شب باشد و هم میتواند نماد سرمای شدید یک شب برفی باشد. ساقی و شاعر به پدیده های یکسان از دو زاویه مختلف، یکی مثبت و یکی منفی نگاه می کنند. ساقی میگوید آسمان سرخ شده و شب درحال پایان است و شاعر میگوید این سرخی سحرگاه و صبح نیست)


و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

(قندیل سپهر: خورشید

در ادبیات ایران باستان  برای روشنایی زندگی و حیات قائل بودند و مثلا برای خاموش کردن شمع از اصطلاح کُشتن شمع و چیزهای مشابه استفاده میشود.

شاعر میگوید خورشید ( نماد امید و گرما) چه روشن باشد(روز باشد) چه خاموش(شب باشد)  درون یک جعبه قطور و تاریک و ۹ لایه که رنگ مات و کدر به آن زنده شده قرار دارد و نمیتواند جایی را روشن کند. شب و روز یکسان و تاریک است و هیج امیدی نیست. برو و چراغ میخانه را روشن کن)


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.

 

 

+پیشنهاد خیلی ویژه میکنم که بخش کارشناسی برنامه ی هفته پیش و هفته پیش تر و هفته پیش تر تر! کتاب باز رو که آقای کاکاوند درمورد اخوان و به ویژه این شعر توضیح میدن رو گوش کنید(پادکست) یا ببینید(اینستاگرام کتاب باز)...اصلا نمیدونید چقدررر شاهکاره...

+دکتر کاکاوند از اون معلم ها(اساتید) ست که آدم رو شیفته رشته خودش میکنه...خدا حفظشون کنه واقعا

+حالا یه چیز جالب که گفتن رو اینجا بنویسم فعلا:

مثل اینکه آقای اخوان یه خانمی رو دوست داشته که اسمش توران بوده و این دختر خانم به همراه خانواده اش از ایران مهاجرت میکنه و وصال رخ نمیده.اخوان مدتی اشعار فراق و غم انگیز میگه و ... تا اینکه با یه نفر دیگه به اسم خدیجه ازدواج میکنه ولی همیشه صداش میکرده ایران!...مثل اینکه از لج ِ توران اینکارو میکرده! میدونید که ایران و توران دشمنان و رقبای دیرینه بودن :)

نون خامه ای!

از دیروز ظهر، با همکاری گروه سه نفره شیرینی پز ها( من و بابا و مامان) طی چند مرحله اقدام به درست کردن نون خامه ای کردیم...مرحله اولش به درست کردن و پخت اولیه خمیر مربوطه، بعد گذاشتیم یکم سرد شد و هرکس رفت پی کارش؛ بعد مرحله دوم اضافه کردن تخم مرغ با کمک همزن بود .مرحله سوم قیف زدن خمیرها توی سینی فر و پختنشون توی فر بود. همین چند مرحله مخصوصا مرحله پختن توی فر با کلی سلام و صلوات انجام شد ! که حسابی پُف کنن و وسطشون خالی بشه ( خمیر نمونه) که بشه توش خامه ریخت
بعد از موفقیت آمیز بودن مراحل بالا و سرد شدن نون های از فر در اومده، خامه رو زدیم و داخل نون ها ریختیم که این هم خودش داستان داشت.

خلاصه اینکه تا چند ماه پیش یه دقیقه آدم میرفت دم شیرینی فروشی دو کیلو نون خامه ای بی دردسر میخرید و بلافاصله هم مصرف میکرد و چه کسی خبر داشت از این همه زحمت و دنگ و فنگ! درست کردنش...اما الحمدلله نتیجه فوق العاده خوب شد و مهمونی دیشب با آبروداری! و رضایت همگان برگزار شد...کاملا شبیه نون خامه ای های قنادی ها شده بود:)
+بنظرم لازم به ذکر نیست که در گروه سه نفره ما، مامان که با تجربه در آشپزی هست حرص کارهای من و بابا رو میخورد که آشپزخونه اش رو ترکوندیم :)

+چون دو نفر از دوستان احوال نون خامه ای ها رو پرسیده بودن ، توضیح دادم...جاتون سبز:)

+به ن هم قول دادم یبار براش درست کنم.

معده درد

اخیرا تجربه اش میکنم به اضافه زانو درد...یک میز کوچک چوبی( از اینا که تو فیلمای قدیمی، نویسنده ها دارن  و روش شمع میذارن:)) دارم که روی زمین میشینم و ازش استفاده میکنم همین نشستن مداوم روی زمین( نه روی صندلی) باعث عود زانو درد قدیمی شده...
حالا یک میز تحریر چوبی که تو انباری و بلا استفاده بود بابا و مامان آوردن گذاشتن وسط اتاق! باید تخت و کمد هارو جابه جا کنیم تا یه جا برای این میز جدید باز بشه اما من هیچوقت آدم میز و صندلی نبودم و اصولا زمین رو ترجیح میدم...
+بخشی از معده درد بخاطر مدتهای طولانیه که معدم خالی میمونه و اشتها و حوصله خوردن چیزی ندارم

+دیشب درمورد "درد" در برنامه رادیوم ِرادیو جوان حرف میزدن
+هوا چرا انقدر قشنگ شده :)

خرید همزن برای دو تا دونه نون خامه ای!

جمعه شب خواهرم هم خانواده ما و هم خانواده همسرش رو دعوت کرده بود خونشون که یک جشن کوچیک به مناسبت قبولی دکتری آقای داماد بگیره...برنامه ریزی هم اینطوری بود که خودِ آقای دکتر از جشن و مهمونهای دعوتی خبر نداشت ...خواهرم به بهونه ای از خونه فرستاده بودش بیرون و وقتی برگشت با حضور ما و خونه تزیین شده و کیک و شمع ۶ و... مواجه شد وحسابی غافلگیر شد.
حالا باید یک جشن هم برای خواهرم که ایشون هم دکترا قبول شد و پنجشنبه شروع کلاسهاشه بگیریم...

+از شروع ماجرای کرونا شروع کردیم به شیرینی پختن توی خونه و  با شیرینی نخودی که خیلی ساده ست برای عید شروع کردیم تا رسیدیم به کیک خامه ای برای تولد و جشن!... و این بین یدونه همزن برقی هم سوزوندیم و بعد از یک هفته تحقیق مشترک من و بابا امروز بالاخره یک همزن جدید گرفتیم و بهشون قول دادم برای جشن خواهرم باهاش نون خامه ای درست کنم!!
+ حالا این ماجراها در شرایطی رخ میدن که من حوصله خودمم ندارم، کلافه و کم طاقتم و کارهای مدرسه هم که بسیار زیاده...اما بقیه که گناه نکردن و تلاشم رو میکنم که در ظاهر مثل همیشه باشم و بهشون انرژی منفی ندم...بالاخره این اتفاق یه بار تو زندگی اینا میفته و باید بابتش خوشحالی کنن
+به قول سهراب عزیز: بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم...

×+لطفا تذکر کرونایی ندید چون تعداد افراد ۷ نفر بود و پدر و مادر و خواهر دوتاشون بودیم که در هر صورت هفته ای یبار هم مارو میبینن و هم اونا...ضمن اینکه دو نفر کلا تو خونه هم ماسک داشتن و همه مراقب فاصله و ضدعفونی و باز بودن پنجره و...بودن

احساس تکرار را دوست دارد

«عقل» تکرار را نمی‌پسندد؛ اما «احساس» تکرار را دوست دارد...

طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته‌اند: جامعه با تکرار نیرومند می‌شود، احساس با تکرار جان می گیرد...

 

+دکتر شریعتی

تظاهر

درست این روزها که بی قرارم و صبرم لبریز شده و خوب نیستم باید جلوی ن حفظ ظاهر کنم و ناراحتش نکنم...
+دلم میخواد پاشم برم اردبیل یه ساعت ببینمش و برگردم اما...
+یه دیوونه بازی هایی بود که اون سالها بی پروا انجامشون میدادم اما حالا بیش از خودم به ن فکر میکنم و اینکه هر عمل من چه موجی رو در زندگیش ایجاد میکنه...
 

باید برم پیش خودم

حس میکنم نمیتونم نفس بکشم...به پیاده روی طولانی و بی مقصد توی انقلاب نیاز دارم...

+بچه ای وقتی مادرش دعواش میکرد ،  میگفت من میرم پیش خودم...جمله حکیمانه ایه از زبان یه بچه چهار ساله...

+درماندگی...
 

لبریز بی صبری

...حجم هوا ابری ست
کفش‌هایی منتظر در چارچوب در
کوله‌ باری مختصر لبریز بی صبری ست


+هوا چقدر ابری ِ قشنگی شده...

اگر شما بودید چه میکردید؟

فیلم کوتاهی در تلگرام دیدم. یک مادر سیاهپوست به همراه دختر و پسر کوچکش در یک رستوران نشسته اند و فقط یک غذا سفارش میدهند. بچه ها به مادر اعتراض میکنند که کم است اما او می گوید که پول بیشتری ندارد ... در واقع این سه نفر بازیگران یک نمایش هستند تا عکس العمل افراد دیگر که در رستوران هستند فیلمبرداری شود.( مثل دوربین مخفی)

چهار بار این نمایش اجرا شد و هر چهار بار ، دیگران به انها کمک کردند...اما این چهار نفر هر کدام روش متفاوتی داشتند

یک نفر دور از چشم بچه ها، به مادر گفت هرچه میخواهد سفارش دهد و به بچه ها نگوید که این خانم قرار است حساب کند تا مادر یک قهرمان برای بچه ها بماند.

یک نفر در حالی که سر جای خودش نشسته بود، با صدای بلند به گارسن گفت که برای آن میز غذای بیشتری ببرد و او حساب خواهد کرد. و بچه ها و مادر از او تشکر کردند و دیگرانی که در رستوران بودند شاهد ماجرا بودند.

یک نفر مادر را سر میز خودش برد، به او پول داد و گفت برو غذای بیشتری برای بچه هایت سفارش بده.

یک نفر هم سعی کرد بچه ها را نصیحت کند که به همان یک غذا قانع باشند و قدر با هم بودنشان را بدانند.

 

+همه کمک کردند اما هر کس به روش خودش...روش شما برای کمک کردن به دیگران چگونه است؟

+یکبار در همین وبلاگ نوشتم که یکی از بچه هایم درگیر کرونا شده و به شدت مشکل مالی دارد، چیزی مشابه همین ماجرا رخ داد ...همه عکس العمل نشان دادند اما هرکس به شیوه ای...

+به یاد ن افتادم و پیتزا خریدنش برای پسر بچه فال فروشی که جلوی کافه نشسته بود...حتی نگذاشت من هم متوجه بشوم. موقعی که خواستیم از کافه خارج بشویم گفتم این پسر بچه را چکار کنیم که گفت از همان پیتزای خودمان برایش سفارش داده

حالت چشمهاش

توی فروشگاه به یه نفر که با فاصله کمی ازم ایستاده بود با لحن تند و حالت دعوایی تذکر دادم که فاصله ات رو حفظ کن...سرمو برگردوندم دیدم حالت چشمهاش شبیه ن هست... پشیمون شدم که دعواش کردم :)

 

+ولی واقعا خودتون رعایت شرایط کرونایی رو کنید که ادم مجبور نشه تذکر بده دیگه!

++خانم میم متاسفانه اون آدرس به هیچ صفحه ای نمیرسه...:(

بهشت زهرا

دیدن عروس و دامادی که با ماشین عروس اومده بودن بهشت زهرا چقدر غم انگیز و عجیب بود...

 

+قطعه۲۶، بین قبر شهدا راه میرفتم و با خودم زمزمه میکردم ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده...داش ابرام کجایی؟...جاری شدن اشک هام و دیدن تصویر خندانش همزمان شد...اولین بار بود که بر سر مزار شهید هادی و شهید پلارک میرفتم

++چقدر سرم درد میکنه

+++خانم میم پیامهاتون رو خوندم و از دیدنشون خوشحال شدم، مدتی بود که ازتون بیخیر بودم...بابت تبریک و تسلیت ممنونم عزیزم

صدا

صدای محبوب شما صدای چه کسیه؟

من به شدددت صدای آقای منوچهر والی زاده رو دوست دارم و با شنیدن صداشون به وجد میام...حالا توی پیام بازرگانی باشه، توی رادیو پیام صبح های سه شنبه باشه، توی فیلم های دوبله شده باشه یا هرجای دیگه فرقی نمیکنه...یعنی کلام مهم نیست و خودِ صدا فوق العاده زیباست

 

+دیشب داشتم توی ذهنم صدای ن رو تصور میکردم...صدای آرامش بخشی داره...و همین موضوع یک بحث اساسی هم شد!

+شما صدای چه کسی رو دوست دارید؟ منظورم خواننده و آواز خوندن نیست...منظورم حرف زدن و حالت عادیه

+البته خیلی صداهای جذاب وجود دارن مخصوصا در بین دوبلور ها و گوینده ها...مثلا خانم شیرزاد، آقای کاکاوند، آقای صالح علا، آقای پیمان طالبی و...( چند نفری هم صداهاشون توی ذهنم هست اما اسمشون رو یادم نمیاد)  ولی اون حس خیلی خاص رو نسبت به صدای گرم و پر انرژی و عمیق آقای والی زاده دارم

+امیدوارم همیشه سلامت و پرانرژی باشن

+صدای مامان و بابا هم که دیگه بنظرم نیاز به تعریف نداره...صدای این افراد برای همه یونیک و روح نوازه

رادیو صبحانه

اعتراف میکنم تابحال صبح هایی که خونه بودم، انقدر رادیو گوش نکرده بودم !...یعنی چنین موردی یادم نمیاد 

+چقدر خواننده و آهنگ جدید وجود داره که من نمیشناسم!

+اما شب ها رادیو گوش کردن لذت بخش تره...شایدم چون الان دارم کار میکنم اینطور بنظر میرسه

+رادیو...رسانه محبوب 

پاسخ به کامنت

خیلی طولانی شد! مجبور شدم اینجا بنویسم...

خواندن بیشتر..

دلتنگی

و من به اندازه‌یِ تمامِ باران هایِ آمده و نیامده‌یِ این شهرِ شلوغ، برایِ «با تو بودن» دلم تنگ است...

راز دهر کمتر جو

...که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

دکتر شد

الحمدلله جواب مصاحبه دکترای خواهرم هم اومد و قبول شد... الهی شکر

 

+ با وجود اینکه همگی خوشحال شدیم ته قلبمون غم و توی گلومون بغض داریم...این ترکیب خوشحالی و اشک هم  از عجایب این دنیای سالوسه

 

+مامانمو نگاه میکنم ناخوداگاه اشک میریزم...اون بچه ها حالا با جای خالی مامانشون باید چیکار کنن...دیگه صداشون نمیکنه...دیگه دستپختشو نمیخورن...خدایا بهشون کمک کن

سبک‌ زندگی کرونایی

چقدر غم انگیز و تلخه که آدم ها در اوج ناراحتی از دست دادن عزیزشون هستن اما باید حواسشون به ماسک و ضدعفونی و فاصله و...باشن

 

+چقدر حرف برای نوشتن هست اما واژه ها از زیر انگشتام فرار میکنن 

عصر تقریبا آفتابی ِ پاییزی

مگه میشه تو رو تنها بذارم...*


دراز کشیدم روی فرش پذیرایی، جلوی پنجره های بزرگ خونه...پاپوش و کلاه بافت پوشیدم و دو تا پتو هم کشیدم روم اما هنوز کمی سردمه...نور زردرنگ و گرمای کم رمق خورشید بهم میخوره و به سایه برگهای گلدونهای بالکن که دارن با باد ملایم تکون میخورن نگاه میکنم و...فکر...
تا حدی در حال چرت زدن هم هستم چون این مدت اصلا خواب خوب و کافی نداشتم و خستگی کلاسهای امروز صبح هم اضافه شد...

* ترانه تیتراژ پایانی "بچه محل" با صدای عمو پورنگ! ...خیلی حس خوبی داره این شعر...به آدم اطمینان قلب و آرامش میده
 

کدها