بین قفسه های فروشگاه ( بخش شکلات ها و چیزهای تنقُلی!) میگشتم و میگفتم خدایا لطفا یه کاری کن که از اون کاکائوهای شونیز طلایی پیدا کنم، تو که میدونی برای خوشحالیش میخوام...همینطور مشغول مناجات بودم که از دور دیدم کلی از اونا یه جایی چیده شد...با حالت ذوق زده رفتم سمتشوم و با صدای نسبتا بلند گفتم عه از ایناااا...دختر خانم فروشنده از دیدن ذوق من خندید و اونم تکرار کرد از اینا :)

+عصر که  بیرون بودم خواهرم زنگ زد و با ناراحتی گفت کارت عابر بانکشو گم کرده...اول گفتم هرچقدر میتونی از پولی که تو کارتت بوده رو انتقال بده به یه کارت دیگه...یه ربع بعد زنگ زد گفت نمیشه، بهم رمز دوم نمیده
یه سرچ کوچیک کردم و فهمیدم که با دستگاه های خودپرداز میشه کارت رو مسدود کرد، یه خودپرداز بانک ملت پیدا کردم و کارتشو مسدود کردم
اینو گفتم که اگر نمیدونستید شما هم بدونید شاید یه روزی لازمتون شد.

++از وقتی رسیدم خونه سرم درد میکنه، ببخشید که فعلا نمیتونم کامنتها رو جواب بدم