و زندگی...

شاید تنها برای نوشتن

آخرین نفس های ۹۸

این دو روز باقی مانده را باید جدی تر و بیشتر فکر کرد...به سالی که گذشت، به سالهایی که گذشته...
به آرزوی قدیمی که به شکلی معجزه وار و با زمان بندی های دقیق و حساس او محقق شد، به روزهای دشواری که باید به تنهایی پشت سر میگذاشتم، به شیرینی هایی که قند در دلم آب کردند ، به شناخت جدیدی که از خیلی ها و بطور کلی از زندگی پیدا کردم، به وابستگی هایم به افراد و اشیای اطرافم، به او، به خودم ، به رابطه ی کمرنگمان با هم ، به دلتنگی هایم برای او، به سوالهای بی پاسخ، به ضعف بشر، به تنهایی آدم، به ...به....به...
هدف واحد که روشن است، نزدیک شدن به او... چه تلاشی کردم که لایق این قرب بشوم ... دورتر نشدم؟...

+ آشنا شدن و هم صحبتی با بعضی دوستان و اساتید وبلاگی هم از خوبی های این سال بود البته...همگی پایدار و دلشاد باشید

بهار خودشو به خونه رسونده و دلبری میکنه

امروز صبح همراه جناب پدر به چندتا گلفروشی جذاب که در واقع باغ و گلخانه هستند سرزدیم و تعدادی(۹تا) گلدان گل بهاری خریدیم...
چقدر غبطه خوردم به شغل گلفروشهایی که وسط بهشت روزگارشان میگذرد.
چند گلدان(۵تا) رنگی رنگی هم به عنوان خانه های جدید گلها خریدیم...
الان به شدت منتظرم استراحت عصرگاهی اش تمام شود تا برویم و گلها را به خانه های جدید و خوشگلشان نقل مکان دهیم!
+یکی از گلدان ها، گل سینره است که اقای گلفروش گفتند باید در سایه نگهداری شود. در مسیر برگشت برای خرید از  چند فروشگاه چند باری توقف کردیم و من مدام نگران این گلدان بودم که افتاب میخورد...سعی کردم با جعبه دستمال کاغذی درون ماشین برایش سایه درست کنم و کلی هم قربان صدقه اش رفته ام...فکر میکردم چقدر سخت است که مسئولیت یک موجود زنده با آدم باشد! بیچاره پدر و مادرها!!
++نشانه های بهار را به خانه هایمان وارد کنیم تا روحمان تازه شود...

+++راستی  درختان باغچه خانه هم لباسهای گلدارشان را به تن کرده اند :))

 

×+جناب بهزاد چندباری به وبتان سر زدم اما نمیدانم چرا بخش"نظربدهید" باز نمیشود :(

استراحت اجباری وسط شلوغی های کار

بعد از یک هفته کار مداوم و شب بیداری، از امروز ظهر به خاطر سردرد ، گلودرد و آبریزش بینی کاملا متوقف شدم و درحال استراحت هستم!
ذهنم اما پیش بچه هاست و در این اوضاع نگرانشون هستم...

+کامنتها رو خوندم ممنونم از همگی، عذر تقصیر بابت بیجواب موندنشون...انشاالله فرصت کنم و بهتر بشم پاسخ میدم

عقاید یک دلقک

دقیق خاطرم نیست اما فکر کنم ترم سه بودم که در یکی از انقلاب گردی ها "عقاید یک دلقک" را خریدم...حدود ۶۰صفحه ای از آن را خواندم و با عصبانیت و کللی انتقاد به ممیزی های نداشته ی وزرات ارشاد ! در چاپ رمان های غیر ایرانی، کنارش گذاشتم...
حدود یکسال پیش ، از دوستی یک ترجمه دیگرش را هدیه گرفتم و به خانه که رسیدم همانطور گذاشتمش در دوردست ترین نقطه ی کتابخانه
دو روز پیش که در کتابخانه مشغول بررسی کتابها بودم به چشمم خورد و تصمیم گرفتم یک شانس دیگر به این رمان بدهم! در کمال ناباوری اینبار اصلا انتقادی به آن نداشتم و خیلی منطقی پذیرفتمش...امروز صبح هم آخرین صفحاتش تمام شد
+در این چند سال چه چیزی تغییر کرده؟ محتوا که همان است...
+تغییر نگرش آدمی در طول دوران زندگی، مساله قابل تاملی ست... این عدم ثبات و قطعیت شاید ترسناک هم باشد

عذرخواهی

خواندن بیشتر..

ناتور دشت

ناتور دشت تمام شد...
کتابی نیست که به کسی پیشنهاد کنم و کمی نیاز به سانسور دارد. محتوای خاص و آموزنده ای هم ندارد اما بنظرم لازم بود بخوانمش تا بچه هایم را بیشتر بشناسم...داستان در رابطه با پسر نوجوانی است که از مدرسه اخراج میشود و چند شبی را در بیرون از خانه سپری میکند...
+ آن روزها که دنبال کتاب برای بچه ها بودم، یکی از آقایان فروشنده اسم این کتاب را هم پیشنهاد داد اما آقایی که بیشتر از سایرین میشناسمش ،گفتند که بخاطر مسائل جنسی مناسب بچه های شما نیست و امروز که کتاب را خواندم متوجه منظورش شدم
++ اما اگر روزی با بچه هایی که شرایط خاصی دارند، مخصوصا پسرهای نوجوانی که تجاربی بزرگتر از ظرفیت سنشان دارند، سر و کار پیدا کنم ، شاید این کتاب را بهشان معرفی کنم

کوری یا کرونا

اوضاع این روزها مرا به یاد رمان "کوری" می اندازد...بیماری که همه شهر را درگیر خودش کرده و قرنطینه و...
اما شاید این تنهایی های اجباری و در خانه ماندن فرصتی باشد برای تامل بیشتر درمورد زندگی هایمان، روابطمان ، دوستانمان و...

+آقای پستچی علیرغم بارندگی و علیرغم انتظارم نزدیک ظهر امد و ملت عشق را به دستم رساند :)
++حالا خدا میداند کِی بشود قراری بگذاریم و کتاب را به شین بدهم!
+++این روزها قرار بود با حال و هوای خاص اسفند ماهی بگذرد اما خیلی هایمان عید و شادی های پیش از آن را فراموش کرده ایم

یادت

حکایت باران بی امان است...

خواندن بیشتر..

سکوت اتاق و ترانه ی باران

پس از اتمام هملت ، "ناتور دشت" را شروع کردم ... این یکی دو روزه ، بیشتر گوشی دستم هست چون  فایل پی دی اف  کتاب را از روی ان میخوانم... یک موسیقی بی کلام و آرام و خواندن کتاب...
حالا در اتاقم هستم و روی تختم آرمیده ام، صدای باران را میشنوم که به لطافت به شیشه پنجره میخورد...موسیقی زیباتر از این مگر میشود...ترجیح میدهم ادامه کتاب را با این صدای روح نواز بخوانم و با موسیقی ساخته بشر گوشم را پر نکنم

+امروز ن یک موفقیت و افتخار بزرگ کاری کسب کرد، نه او چیزی به من گفت و نه من به روی خودم اوردم که میدانم! اما باید یک جشن کوچک دونفره برای بعد از این دوران دوری و کرونایی،  تدارک ببینم...
++ موفق شدم ملت عشق را سفارش بدهم و حالا منتظر آقای پستچی هستم :)
+++چقدر دلم میخواهد این باران را بیشتر از شنیدن صدایش ، لمس کنم 

هملت

چند روز پیش تصمیم گرفتم که هملت شکسپیر را بخوانم، فایل پی دی افش را دانلود کردم و چند صفحه ای خواندم...به عنوان اولین تجربه نمایشنامه خوانی، اصلا دلچسب نبود! ...مدام اسم شخصیت ها تکرار میشود و توضیحاتی مثل (وارد میشود) ، (از صحنه خارج میشود) و ... در متن دیده میشود.‌‌..اما از آنجا که تصمیمم جدی بود که حتما با این اثر آشنا شوم ، کوتاه نیامدم و در یک کانال تلگرامی که فایل کتابهای مختلف را برای دانلود قرار میدهد، "هملت" را سرچ کردم تا شاید ترجمه دیگر و بهتری از آن پیدا کنم...در حین همین جستجو با ۷فایل صوتی مواجه شدم.‌.‌.بهترین اتفاق ممکن در رابطه با هملت بود!...کتاب ،مانند یک نمایش رادیویی توسط تعدادی گوینده اجرا شده بود و استفاده صحیح از موسیقی، بر اثرگذاری آن آن افزوده  بود....

+این هم رهاورد این چند روز که سر کار نرفتم. دیشب قسمت آخرش را گوش کردم
++همانطور که گفتم این اولین تجربه من از نمایشنامه خواندن بود ، اما فکر میکنم راحت ترین راه مطالعه آنها همین صوتی گوش کردن باشد

شین

دیشب واقعا به ش قول دادم که همین یکی دو هفته به دیدنش برم...از اواسط آبان ماه این قول رو دادم اما عملی نشده

تقریبا هر بار که حرف میزنیم گلایه میکنه از روابط گذشته، از اصرار هایی که کرد و سردی من...

+ ملت عشق رو به عنوان هدیه میخوام براش بخرم و بخاطر شرایط بیماری میخوام بجای خرید حضوری، اینترنتی خرید کنم...متاسفانه دو تا سایتی که کتاب رو با جلد گالینگور داشتن، موجودی انبارشون صفره

++دیشب خواب عجیبی دیدم...خواب شیرینی که بعد از بیداری خیلی منو ترسوند! 

آخرین قسمت برنامه کتاب باز

در این چندین قسمتی که این برنامه را دیدم، همیشه حجم مطالعات و اطلاعات جناب صحت درمورد کتابها و فیلمهای بین الملل برایم جالب توجه و گاهی حیرت انگیز بود؛ تاثیر این سابقه فکری و ذهنی را به خوبی میشد در کلام و نگرششان مشاهده کرد.‌..نقطه اوج این ماجرا هنگامی بود که اولین فیلم سینمایی آقای صحت به نام"جهان با من برقص" را در سینما دیدم و بعد هم چند نقدی که بر آن نوشته شده بود خواندم...این نوع نگاه به هستی، این خلاقیت ، این ترکیب از آثار مختلف جهانی، این نمادگذاری ها و...نشان میداد که آن اطلاعات و مطالعات چگونه اثر خود را گذاشته

در این برنامه آخر، جناب مدیری مهمان بودند...من از طرفداران ایشان نیستم و نظر خاصی هم نسبت به ایشان و کارهایشان ندارم، اما این را میدانم که در کارهایشان نسبت به زمانه خود جلوتر بوده اند و خلاقیتی داشته اندکه برای ملت جذاب بوده...در این برنامه که از حجم بالای مطالعات و حفظیاتشان گفتند، علت این رشد ذهنی نسبت به جامعه را تا حدی میشد رهگیری کرد...اینکه دیوان چند شاعر کلاسیک را حفظ باشی، آثار بزرگ ادبیات جهان را خوانده باشی، موسیقی کلاسیک را نقادانه و موشکافانه شنیده باشی و... بالاخره اثری بر شخصیتت خواهد گذاشت که تو را شاخص کند

این دو مورد را گفتم تا از اثر مطالعات فراوان و صحیح( نه خواندن کتابهای زرد) بگویم. یکی از دلایل عمده جذابیتهای ن برای من همین سطح شعور و شخصیت فرهیخته او بود که بعد از آشنایی متوجه شدم علتش این همه کتابی است که خوانده و می خواند...در روز ساعتهایی را در کتابخانه خانه اش سپری میکند و با کتابی چون مثنوی مجالست مداوم دارد.و خب همین گنجینه واژگان و اطلاعات و جملات نغز است که همصحبتی با او را انقدر جذاب و دلبر و پرمغز میکند، میشود ساعتها کنارش نشست و حرف زد و متوجه گذر زمان نشد، حرفهایی از جنس عمقِ واقعیتها ، لذتها، دردها و دغدغه ها...حتی میشود از سکوتش بعد از یک ماجرا خیلی چیزها فهمید و آموخت...

خلاصه اینکه ای کاش روزی همه ما کتاب خوانهای حرفه ای بشویم و از فواید آن در زندگی فردی، حرفه ای و اجتماعی خود بهره ها ببریم...

+"لذت" ناب خواندن کتاب خوب...لطف میکنید اگر کتابهای خوبی که خوانده اید را معرفی بفرمایید...در این اسفند قصد خرید چند کتاب را دارم

++تکرار این قسمت از برنامه، حدود ساعت۱۴:۴۵ از شبکه نسیم

کدها